تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

379

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

معلوم مىشود كه كمال آن چه اندازه و نقصان آن چه اندازه است . پس اين دو جهت در رتبهء وجود شىء معلوم مىشود و به طورى اين دو جهت با هم اتحاد دارند كه از فرط اتحاد ، اثر او را در اين و اثر اين را در او مىبينيم و از گذر اين اتحاد است كه تمام آثار خيراتى وجود را به ماهيت نسبت داده و تمام آثار عدمى و شرورى ماهيت را به وجود نسبت مىدهيم . البته عدم ، كل الشر و وجود ، كل الخير است و وقتى وجود ظاهر مىشود ظلّ و حد آن ظاهر شده و جهات عدمى آن به نظر ما ، هست مىنمايد و ماهيت هم با اينكه هيچ است به هستى وجود ، هست مىنمايد ؛ چون حد شىء به واسطهء هستى شىء هست‌نما به نظر مىآيد ، اين است كه حضرت حق فرمود : « ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ » ، « 1 » « قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ » « 2 » نفرمود : « قل كل من اللّه » البته وجود است كه منشأ خير است . هر چه از كمال دارى او را به خود نسبت نده . مرد موحد آن است كه نفس خود را بشناسد و آنچه را از خداست از آنچه از خود اوست ، جدا نمايد . كمالات و خيرات از آنِ اشعهء وجودى است و شرور و فِتَن از عدم است . پس خودش چيزى نيست ، هر چه هست از اوست و جهت عدمى هم كه از او نيست ، بلكه از ضعف خود اين وجود است و ضعف آن ، جهت عدمى است . پس خود را در معرض آن شعاع وجود بيشتر بگذار تا جهت عدمى تضعيف شود و جهت وجودى قوت گيرد تا خيرات بيشتر ظهور نموده و از شرور دور تر باشى . و بالجمله : ماهيات بنفسها چيزى نيست و ماهيت نبود است ، منتها نه نبودِ مطلق ، بلكه نبودى كه بود و وجود آن از حقيقت وجود كمتر برخوردار است مثلًا نورى كه در آخرين نقطهء شعاع ساطعهء شمس قرار گرفته از شمس است ، البته آخرين نقطهء آن چون حقيقة النورية در آن كمتر است ، مخلوط به ظلمت

--> ( 1 ) - نساء ( 4 ) : 79 . ( 2 ) - نساء ( 4 ) : 78 .