تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
207
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
و لكن باز مىگوييم : چون حيثيات را طبعاً و ذاتاً از خود دور نموده حقيقةً صاحب حيثيات وجود گشته ، حتى نعمت وجود را بالعرض داراست - يقال لها الموجود - ولى وجود و ماهيت از يك وجود انتزاع گشته و اين دو مفهوم ماهيت موجود و وجود موجود ، از يك وجود منتزع مىشود و سرّ اين اتحاد كامل ، همان است كه گفتيم . باز به عنوان شاهد مىگوييم : چون جنس در فصل فانى است و فعليت از آنِ صورت نوعيه است ؛ لذا جنس با فصل در وجود متحد است ، ولى بس كه جنس خفا و ابهام دارد با فصل در وجود گرويده و چون لا متحصل است توانسته با متحصل سازش نموده و با او در يك وجود بگنجد و در وجود فصل متحصل گردد . و اگر جنس هم متحصل بود ، هر گز با فصل در يك وجود نمىگنجيد . لذا جنس ، يعنى حيوان در انسان فانى است ، بلكه براى حيوان وجودى نيست و هر چه هست انسان است لا غير ، و عقل با تحليل ، وجود تحليلى براى جنس قائل است . و لكن ابهام و خفاى جنس از ابهام ماهيت كمتر است ؛ لذا جنس در مقام تحليل ، زود خود را در معرض نمايش قرار مىدهد . از اين بيانات معلوم مىشود جهت عبارت حاجى كه گفت : فصل محصل جنس است ، اين است كه براى جنس مرتبهاى در تحقق كه از تحقق فصل خالى باشد نيست ؛ چون هر جنسى در فصل خود فانى است ، خصوصاً در بسايط مانند الوان كه براى هر يك از آنها يك وجود هست و آن وجود خاص است . مثلًا براى وجود سواد به هيچ نحو ، جزء ديگرى در خارج نبوده و عقل در مقام تحليل ، لون را بين اين اعراض اعتبار مىنمايد ، پس كل در معيّن و خاص خود ، مبهم و فانى است و خود جنس و لون لا متحصل است ؛ لذا به اينكه وساطت در عروض طبيعى و شخصى آن ، و وساطت در عروض ماهيت و وجود آن ، از اين قبيل است اشاره كرديم . پس تحقق و تحصل در ماهيت - بالنظر الدقيق البرهانى بل بإعانة من الذوق العرفاني - صحت سلب دارد . و اما بعد از تنزل از اين دقت نظر و اعانت ذوق عرفانى و بعد از آنكه مثل آن مرد كه