تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
173
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
بنا بر اين : زمانى كه بگوييم : « الانسان من حيث هو ليس بموجود » حيثيت جزء موضوع مىشود نه از تتمهء محمول ، و محمول مطلق گشته و معنى چنين مىشود كه انسان من حيث الذات از تمام شئون وجود ابا دارد ، يعنى حتى يك نحوه تقرر وجودى و لو ذهنى و نفس الامرى هم پيدا نمىكند . و حال آنكه اين غلط است و وجود بر انسان عارض مىشود و غرض از سلب ، آن است كه وجود به نحو خاص سلب شود ، يعنى به نحوى كه جزء يا عين انسان باشد . عبارت : « الانسان من حيث هو ليس بموجود » وجود به نحو خاص را سلب نكرده ، بلكه وجود به نحو اطلاق را سلب مىكند ، در صورتى كه سلب وجود به نحو اطلاق غلط است ؛ چون لازم مىآيد انسان من حيث هو ؛ يعنى من حيث نفسه از وجود مطلق خالى باشد و نفسش نفسش باشد و اين باطل است . فانْفِ به الوجود ذا التقييد لا * مطلقه و اتّخذنه مثلًا به خلاف اينكه بر عكس بگوييم ، يعنى بگوييم : « ليس الانسان من حيث هو موجوداً » كه وجود به نحو خاص سلب مىشود ، يعنى انسان من حيث الذات موجود نيست و اين با اينكه موجود باشد نه در مرتبهء ذات ، منافات ندارد . اين است كه حاجى مىفرمايد : با تقديم يا با سلب وجود مقيد را نفى كن نه مطلق را و آنچه كه در وجود گفتيم ، آن را به عنوان مثال اخذ كن و در وحدت هم سلب را مقدم بدار و وحدت را از حيث نفس ماهيت نفى كن نه مطلقاً . و السلبَ خذه سالباً محصّلًا * و لا اقتضا ليس اقتضا ما قابلا مخفى نماند كه قضايا چند قسم است : قضيهء ايجابى و قضيهء سلب بسيط و قضيهء ايجابى معدولة المحمول و قضيهء ايجابى سالبة المحمول . البته در قضاياى ايجابى كه اثبات چيزى براى چيزى است و اثبات ، فرع مثبت له است ، موضوع محقق الوجود لازم است . و لكن در قضاياى سالبهء بسيطه چون برداشتن چيزى از چيزى است ؛ لذا وجود موضوع محقق لازم نيست . مثلًا در « زيد ليس بقائم » لازم نيست زيد در عالم موجود باشد ، بلكه ممكن است