السيد الخميني

نامه هاى اخلاقى عرفانى 70

دروس تفسير سوره حمد ، جهاد اكبر يا مبارزه با نفس ( نامه هاى اخلاقى - عرفانى ) ( موسوعة الإمام الخميني 50 ) ( فارسى )

دهد . و با محجوبان ، ما محجوبان چه گوييم و خود ما چه مىدانيم كه گوييم و آنچه هست گفتنى نيست و از افق وجود ما برتر است ، ولى باشد كه ياد حبيب و ذكر او در دل و جان اثرى كند هر چند از آن خبرى دريافت نشود ، همچون عاشق بىسوادى كه به سوادنامهء محبوب نظر كند و دل خوش دارد كه اين نامهء محبوب است و همچون پارسى زبانِ پريشانِ عربى ندانى كه قرآن كريم را خوانَد و چون از اوست لذّت بَرَد و حالى به او دست دهد كه هزاران بار بهتر از اديب دانشمندى است كه به اعراب و مزاياى ادبى و بلاغت و فصاحت قرآن سر خود را گرم كند ، و فيلسوف و عارفى است كه به مسائل عقلى و ذوقى آن بينديشد و از محبوب غافل باشد چون مطالعهء كُتب فلسفى و عرفانى كه به محتواى كتاب مشغول و به گويندهء آن كارى ندارد . دخترم ! موضوع فلسفه ، مطلق وجود است از حق تعالى تا آخرين مراتب وجود ، و موضوع علم عرفان و عرفان علمى ، وجود مطلق است يا بگو حق تعالى است و بحثى به جز حق تعالى و جلوهء او - كه غير او نيست - ندارد . اگر كتابى يا عارفى بحث از چيزى غير حق كند ، نه كتابْ عرفان است و نه گوينده عارف است ، و اگر فيلسوفى در وجود به آن‌طور كه هست نظر كند و بحث نمايد ، نظرش الهى و بحثش عرفانى است و همهء اين‌ها غير از ذوق عرفانى است كه از بحث به دور است و غير ، از آن مهجور ، تا چه رسد به شهود وجدانى و پس از آن نيستى در عين غرق در هستى « ادْفَعِ السِّراج كه شمس طالع شد » « 1 » .

--> ( 1 ) - « چراغ دور كن [ خاموش كن ] كه سپيده دميد » . ( در كتبى كه اين جمله نقل شده به جاى كلمهء « ادْفَعْ » ، « أطْفئ » نوشته شده است ) . « آورده‌اند كه روزى اميرالمؤمنين عليه السلام بر شتر نشسته كميل را بر عقب سر خود سوار كرده بود . كميل سؤال نمود : يا أميرالمؤمنين مَا الْحَقيقةُ ؟ فقال عليه السلام : « ما لَكَ وَالْحَقيقَة ؟ » فقال كميل : أوَلَسْتُ صاحِبَ سِرّكَ ؟ قال : « بَلى وَلكِنْ يَرْشَحُ عَلَيْكَ مايَطْفَحُ مِنّي » . قال : أوَ مِثْلُكَ يُخَيِّبُ سائِلًا ؟ فقال عليه السلام : « الْحَقيقَةُ كَشْفُ سُبُحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَيْرِ إشارَة » . فَقال كميل : زَدْني بَياناً . فقال : « مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِالْمَعْلوم » . فقال : زِدْني بَياناً . فقال : « هَتْكُ السَّتْرِ بِغَلَبَةِ السِّرّ » . فقال : زِدْني بَياناً . فقال : « نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الْأزَلِ فَيَلُوحُ عَلى هَياكِلِ التَّوْحيِدِ آثارُه » . قال : اطْفِئ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْح » . ( مجالس‌المؤمنين ، ج 2 ، ص 11 ؛ كلمات مكنونه ، ص 30 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 382 )