سيد ابراهيم سيد علوى
30
يادنامه علامه شريف رضى ( فارسى )
آل عبّاس در آورد ، و خود را براى احراز آن مقام شايستهتر مىدانست . او اين معنى را بارها در اشعارش اظهار مىداشت ، و دوستانش امثال ابو اسحاق صابى در زمانى كه وى 20 ساله بوده ، آينده درخشان او را در قبضه كردن قدرت حاكم ، به وى تبريك مىگفتند . القادر باللّه خليفه عباسى هم كه از داعيه وى آگاه بود ، روزى به سيد رضى كه در حضور او با محاسن خود بازى مىكرد و در مقابل خليفه آن را تا جلو بينى مىآورد و بوى عطر آن را استشمام مىنمود ، گفت : گويا شريف رائحه خلافت را استشمام مىكند ، و سيد رضى كه نمىخواست موجبات دردسر خود را قبل از وقت فراهم آورد ، فورا گفت ، بلكه رائحه نبوّت را استشمام مىكنم . كنايه از اين كه اگر هم دعوى خلافت داشته باشم جاى دورى نرفته است ، شما اولاد عباس كجا و فرزند پيغمبر كجا ؟ ببين تفاوت راه از كجاست تا بكجا ؟ ! او حتى خود را طبق مرسوم كه به خلفا « امير المؤمنين » مىگفتند ، بدين لقب ناميده و مىگويد : تعجبى ندارد كه من « امير المؤمنين » باشم و خليفه مسلمين گردم . آيا تو خاندانى پاكسرشت ندارى ؟ و كافى نيست كه مادرت فاطمه ، و پدرت حيدر ، و جدت احمد باشد ، در خانهات به روى مردم گشوده ، و دست دهندهات به سوى همگان گشاده است ؟ : هذا امير المؤمنين محمّد * كرمت مغارسه و طاب المولد او ما كفاك بأنّ امّك فاطم * و أبوك حيدرة و جدكّ أحمد يمسى و منزل ضيفه لا يحتوي * كرما و بيت نظاره لا يقلد او حتى القادر باللّه را كه از خلفاى با مهابت بنى عباس بود مخاطب ساخته و مىگويد : عطفا امير المؤمنين ! فأننا * فى دوحة العليا لا نتفّرق ما بينا يوم الفخار تفاوت * ابدا كلانا في المعالى معرق الّا الخلافة ميّزتك فانّنى * انا عاطل منها و أنت مطوّق يعنى : امير المؤمنين ! بدان كه در روز مفاخرت ميان من و تو تفاوتى نيست ، جز خلافت كه تو طوق آن را به گردن دارى ، و من از آن بى بهرهام . خلفاى عباسى كه چنين انديشهاى را در وى مىديدند ، از او بيمناك بودند ، ولى در عوض بهاء الدوله ديلمى و ديگر امراى آل بويه سعى در بزرگداشت و ترقى او تا نيل به كمال مطلوب داشتند . زيرا او را دانشمندى نابغه ، از خاندانى بزرگ ، و داراى حسب و نسب عالى ، و نويسنده و گويندهء كم نظير و شجاع و هوشمند مىدانستند .