إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي
پيشگفتار 59
فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )
من بازدارذ . نزديك نشيمن او هزبرى هصور و ضرغامى جسور آرامگاه داشت « اسد كثيف اللبدتين هصور » روباه نزديك رفت و گفت سايهء ملوك آفتاب سعادتست كى مظلومان از صواعق آفات بدان التجا سازند و از مكاره خصوم بذان انتما برند و از اينجاست كى پيغامبر عليه السلام ميفرمايذ « السلطان ظل الله فى الارض يأوى اليه كل مظلوم » . . . شير گفت زمينى كى در حمايت سلطنت و سايهء فر و شكوه من باشذ . عجز : باذ بر غنچه نيارذ كى كنذ پردهدرى . جور و ظلم پيرامن اطراف آن چگونه يارذ گذشت . . . روباه گفت در زمرهء رعاياى ملك از من ضعيفتر جانور نيست و در سايهء رعايت او طعمهء مىيافتم و دعائى ميگفتم . روزى چندست تا عقابى عقبات جبال بر من دركات دوزخ كرده است . . . شير گفت هم اينجا در حمايت من مىباش و از نظر من غايب مشو . اگر عقاب قصد تو كنذ پشت زمين از وى تهى گردانم و اوج هوا به روى زندان كنم . . . شير گفت بر پشت من نشين تا من فريسهء بشكنم و از آن ترا لقمهء چند دهم كى بذان قوتى در اعضاء تو پيذا آيذ . روباه بر پشت شير نشست . درين حالت عقاب در پرواز بوذ و از عنن آسمان و اوج هوا فرونگريست . روباه را ديذ بر پشت شير نشسته چون برق كى از صاعقه بدرفشد . . . از هوا فرو پريذ و روباه را درربوذ . روباه گفت اى ملك زينهار فريادرس . شير گفت تا بر زمين بوذى حمايت كردم اين ساعت معذورم كى مرا بر آسمان دست نيست . و اين مثل بذان زذم تا بدانى كى وقايع آسمانى به مردى رد نتوان كرد . . . » ص 251 تا 254 اين مثل در تذكره ، از خطيب على بن عراق بدين صورت آمده است « قال لما ظهر الطاعون بدمشق هم عبد الملك بن مروان بالفرار من المدينة فدخل عليه بعض اهل الفضل و قال : بلغنى ان ثعلبا صادق اسدا على ان يجيره من السباع فكان ابدا بين يديه فظهر فى يوم من الايام عقاب فى الهواء فخافه الثعلب و وثب على ظهر الاسد فانحط العقاب و اختطفه . فقال الثعلب : يا ابا الحارث العهد العهد . فقال : انما عاهدتك على ان احفظك من اهل الارض و اما اهل السماء فلا قدرة لى عليهم . فلما سمع عبد الملك هذا المثل قال : و الله لقد و عظتنى . ثم ابى ان يفارق المدينة . » 88 و نيز در گفتگوى بشير با دزد ( باب پنجم ص 435 ) چون بشير زاد و دارائى خويش برمىشمارد و دزد را در انتخاب يكى مخير مىنمايد ، دزد بىانصاف از سر هيچ نمىگذرد و همه را خواستار مىآيد : « با من اين شمشير زنگ خورده است و اين جامهء ژنده و اين سر بلاكشيذه ازين هر سه هركدام كى لايق تست بستان . سوار گفت هم شمشير لايق منست تا بذان محاربت كنم و هم جامه كى درپوشم تا سپر سرما و گرماى من شوذ و هم سرت كى بيندازم تا سر راهدارى من فاش نشوذ . مبشر گفت چه ماننده است حكايت تو به حكايت براذر كوچك كى با براذران ميراث قسمت مىكرد . سوار گفت چونست آن حكايت : گفت شنيذم كى شخصى . . . بجهان روح و راحت و نشاط و كرامت شتافت . . . و از وى سه پسر بازماند و تركت وى اسبى بوذ و گلهءى گوسفند و باغى . براذران از براى قسمت تركت و بخشش ميراث مجتمع شذند . بزرگ گفت اى براذران اين تركت چندان نيست كى بر آن تداعى و