إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي
پيشگفتار 42
فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )
نه صورت و مرغوب از محبوب لطف معاشرتست نه طراوت هيأت و اگر عشق بر مجرد صورتست بارى بر تماثيل جدران و تصاوير حيطان اوليتر كى هيچ وزر از آن تولد نكنذ و هيچ اثم از آن حاصل نيايذ . . . » ص 182 . در وقت ديگر سخن از دخترى زيبا و متقى و پرهيزكار در ميان است اين دختر در خانهء پدرى پارسا و در سايهء تربيتى دينى و اخلاقى پرورده شده و پاىبند حيا و عفت و عصمت است و در برابر پيشآمدهاى وسوسهانگيز ، مردانه ايستادگى مىكند و از آن مراحل هولانگيز جان بسلامت بيرون مىبرد تا سرانجام عاقبتى نيكو به دو ارزانى مىشود و ملكهء مملكتى مىگردد : « اين پارسا مرد دخترى داشت حسنش مهر و ماه در ششدر محاق انداخته و شعاع جمالش جگر آفتاب بسوز حسد بگداخته . مملكت حسن در زير نگين عارض او بوذ و ولايت جمال در تصرف رخسار او . . . اين دختر زيبا شير از پستان عفاف خورذه بوذ و تربيت در حجر تصون و خضانت صيانت يافته . ديذهء آفتاب بجمال چهرهء او هرگز مكتحل نشذه بوذ و لجه هوا بصكه آواز او متموج نگشته . » ص 556 . « ملك قيطور خوشدل شذ و همان روز زاهد را بخواند و پارسا دختر را با نوشزاد عقد ببستند و از بركت عفت و يمن عصمت درويش دخترى ، بانوى جهان شذ . » ص 568 . طبيعة زن بنام انسانى برخوردار از همهء عواطف و غرائز انسانى ، تحت تأثير عوامل و انگيزههاى متفاوت ، جنبههاى ديگر ذاتى و شخصيت دگرگونهء خود را نيز بمنصه ظهور و بروز مىگذارد و البته بهيچوجه نميتوان آن جنبهها را منكر شد . در صورت لزوم و باقتضاى تأمين نفع شخصى ، - هرچه باشد - متوسل به حيله و مكر مىگردد من باب مثال ، چون غلامى از خيل بندگان دربار شوهرش در برابر عشق گناهآلود وى سر تسليم فرود نمىآورد و تن به خواستههاى وى نمىدهد به آسانى در خون وى مىشود و براى حفظ آبروى و مكتوم ماندن راز حيلهگرانه بر حياتش خط بطلان مىكشد : « . . . چون طمع من از وى برنيامذ و او را بر مكتوم سر خويش اعلام داذم ، او در افشاء آن سر و اشاعت راز قدم زنذ و آبروى عفت و صلاح من پيش شاه بريزذ پيش از آنك او بر هتك سر و كشف راز من قدم زنذ من در قطع حيات و ابطال زندگانى او سعى پيوندم . بس شبى گوش خويش را بكارد از بناگوش جدا كرد و فرياذ برآورد كه فلان غلام مدتهاست تا سوداى عشق من او را ديوانه كرده است و او لطفا و عنفا به من پيغامها فرستاذه . چون از وصل من نوميذ شذ و از عفت من بر من دست نيافت گوش من ببريذ . . . غلام را بگرفتند و حالت با فعل موافق افتاذ . حالى بتيغ سر از تن آن بيچاره جذا كردند . » ص 473 . درين مورد گاهى زن خود از شخصيت و حقيقت انديشه و رفتار خويش پرده برميدارد و براى همسر در حال احتضار خود از آينده و رفتار پس از مرگ شوى خبر مىدهد : « اكنون اشتياق نفس بمقار قدس قايد زمام من شذ و توقان روح بجوار رحمت مرا بر سفر آخرت باعث آمذ ، با من چه خواهى كرد ، از حال سفر و اقامت