إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي

پيشگفتار 41

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )

روى و امردان صاحب جمال را بر تو جلوه كنند و مال تو در معرض تلف و تفرقه اندازند . » ص 94 . و براى وادار ساختن فرزند به تجربت اندوختن ، تن به فراق جگرگوشه درمىدهد : « حالى را مصلحت تو آنست كى خويشتن را در كارها مجرب كنى و نذالت و كسالت را به خود راه ندهى و چنان انگارى كى پذر تو درويش بوذ و قدر كفافى و روزگذارى بستانى و خوذ را در خدمت بزرگى اندازى تا گرم و سرد روزگار بر سر تو بگذرد . » ص 107 . در وقتى ديگر سخن از وفا و پاىبندى زن به عهد پاك زناشوئى در ميان است . زنى در آخرين لحظات حيات شوى ؛ بينى خويش مىبرد تا وى را به بر سر وفا ماندن خويش و بكام ديگران ننشستن مطمئن سازد و مرگ را بر وى آسان سازد . « زن چون اين سخن استماع نموذ و فحواء بيت معلوم كرد از غايت تأسف بر وداع محبوب و كمال تحير بر فراق جفت بىخوذ گشت و در آن بىخويشتنى بينى خويش به كارد از روى برداشت و گفت : امنا من ذلك . » ص 525 . زن پاىبند ادب قومى و اجتماعى است و به همين جهت در روز ، تسليم خواستهاى شوى نمىگردد و او را به ناخوش بودن آن ، ! در روز متذكر مىگردد . « شرم ندارى كى بانور روز كى ديذه را از ملاقات مواضع حرمت منع نتوان كرد و با فروغ شمع آسمان كى نظر را از ملاحظت اعضاء شنيع وازعى نبوذ ، نقاب شرم از چهرهء بىآزرمى بردارى و هتك پردهء حرمت كنى . وقت هر فعل پيذا بوذ و زمان هر عمل ظاهر . . . » ص 322 . و چون شوى او بتلافى عدم تمكين و از روى خشم با كنيزى درمىآميزد ؛ در تمثيلى زيبا ، از زبان بوزينه‌اى در خطاب به بوزينهء نر به شوى خويش پيغام مى - فرستند : « رياست تو برين قوم از سياست حشمت منست و از رزانت عقل و متانت رأى من و اگر آنچ مىانديشى در عمل آرى و آنچ در دل دارى بصحرا نهى خوذبينى كى بر سر تو از وقايع چه گذرذ و مشاهدت كنى كى در مملكت تو از حوادث چه پيذا آيذ . » ص 327 . اما وقتى شوى خويش را بستهء بند غم و خستهء تير درماندگى مىبيند به دلداريش مىنشيند و بياريش مىشتابد و او را در بازيافتن پادشاهى از دست رفته ؛ يار و معين مىگردد . « گفت اى ستيزهء معصومه مخالفت امر تو و متابعت هواى نفس كرد با من آنچه تدارك آن هرگز در امكان نيايذ و تلافى آن هرگز متصور نشوذ . كريمه گفت : پاذشاه را به چشم زخمى كى از گردش ايام حادث شذ متقسم خاطر نبايذ شذ و بناكامئى كى از نتايج ادوار فلك روى نموذ مستوحش نبايذ بوذ كى احوال ملوك هميشه بر يك نسق نمانذ و همواره بر يك نظام نايستذ . . . » ص 335 . گاه زن در شخصيت دخترى پاىبند عصمت و برخوردار از انديشه و تعقل ظاهر مىگردد و چون در انتخاب شوى از سوى پدر بوى آزادى ارزانى شده . تسليم ظاهر زيبا و فريبنده نمىگردد و سيرت نيكو را بر صورت خوش ترجيح مىنهد و سرانجام جوانى برخوردار از هر دو نعمت را بشوهرى برمىگزيند « و در انديشه خوذ را ملامت مىكردم و با نفس مناقشت مىنموذم كى مطلوب از معشوق معنيست