الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني
238
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
زيرا تا چيزى را تصور نكنيم نمىتوانيم منكر وجودش يا تصورش بشويم . پس ما خدا را هم تصور مىكنيم و هم تصور نمىكنيم : ما او را تحت يك عنوان عامّ انتزاعى از قبيل « خالق كل » تصور مىكنيم اما كنهذاتش را تصور نمىكنيم . اشكال بيشتر در تصور ذات واجب از اين ناحيه است كه ذات واجب ، مطلق و لايتناهى است و ذهن ، او را به عنوان « ذات مطلق و لايتناهى » تصور مىكند در صورتى كه ذهن قادر به تصور « مطلق » و « غير متناهى نيست » در پاسخ اين اشكال ، اوّل بايد « مطلق » را معنى كنيم : اطلاق ( به معنى اسم مفعولى ) يعنى رهايى ؛ مثلًا مفهوم « انسان » به خودى خود يك مفهوم رها و آزاد است و دايرهء وسيعى را فرا مىگيرد ، اما همينكه مفهوم « سفيد پوست » به آن اضافه شد « مقيد » مىگردد . مفهوم « انسانِ سفيد پوست » فقط قسمتى از سطح دايرهء اول را شامل مىشود و دايرهاى در داخل دايرهء اول تشكيل مىدهد . همينكه مفهوم « دانشمند » را براى بار دوم اضافه كرديم و گفتيم « انسانِ سفيد پوستِ دانشمند » محدودتر مىشود و دايرهء كوچكترى در داخل دايرهء دوم تشكيل مىشود و همينطور . . . . از اينجا معلوم مىشود كه ما تا « مطلق » را تصور نكنيم نمىتوانيم « مقيد » را تصور كنيم . هر مقيدى از اجتماع چند مطلق تشكيل مىشود و حقيقت هر مطلق عبارت است از مقيد منهاى قيد ، يعنى نبودن قيد كافى است براى اطلاق و ارسال مفهوم . البته محققان در اينجا تحقيق خاصى دارند و مدعى هستند كه آنچه در ضمن مقيد وجود دارد خود مطلق نيست بلكه جامع مشترك ميان مطلق و مقيد است و آن را « طبيعت لا به شرط مقسمى » مىنامند و خود مطلق را « لابشرط قسمى » مىخوانند . اين بحث از حدود اين مقاله خارج است و با مدعاى قبلى ما هم منافاتى ندارد . پس اين ايراد كه ذهن قادر به تصور « مطلق » نيست ، ايراد درستى نيست . در اينجا اين اشكال باقى مىماند كه اولًا اطلاق مفهومهايى از قبيل مفهوم « انسان »