الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني
237
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
يافت نمىشود . مدركات حسى ما محدود و مقيد است و خداوند حقيقتى مطلق است و محدوديت با ذات او ناسازگار است . پس از چه راه ما ذات حق را تصور مىكنيم ؟ در مقالهء پنجم تحت عنوان « پيدايش كثرت در ادراكات » يك سلسله بحثهاى كلى درباره كيفيت پيدايش مفاهيم انجام شد . با توجه به آنچه در آنجا گفته شد بايد بدانيم كه تصور خداوند از نوع تصور ماهيات نيست تا لازم آيد ذهن قبلًا به فرد و مصداق آن از راه حواس ظاهر يا باطن رسيده باشد تا بتواند آن را تخيل و سپس تعقل نمايد ، بلكه اين تصور از نوع تصور آن سلسله معانى و مفاهيم است كه « معقولات ثانيهء فلسفى » ناميده مىشود از قبيل مفهوم « وجود » ، « وجوب » ، « قدم » ، « علّيت » و امثال اينها . اينگونه تصورات كه انتزاعى مىباشند نه مسبوقاند به صورت حسى و نه به صورت خيالى ، بلكه عقل مستقيماً آنها را از صور حسى و خيالى انتزاع مىكند . اينگونه تصورات همواره به صورت كلى در ذهن وجود دارند . آرى تصور ذات بارى از قبيل تصور مفهوم وجود و مفهوم وجوب و امثال اينهاست با اين تفاوت كه تصور خداوند از ناحيهء تركيب چند مفهوم از اين مفاهيم يا يكى از اين مفاهيم با مفهومى از نوع ماهيات صورت مىگيرد از قبيل مفهوم « واجب الوجود » ، « علت نخستين » ، « خالق كل » ، « ذات ازلى » ، « كمال مطلق » و امثال اينها . اختصاص به خداوند ندارد ، تصور ما دربارهء « مادة اوّلى جهان » نيز از همين قبيل است . ما تصورى از ماهيت و ذات و كنه مادهء اولى جهان نداريم ولى او را به عنوان « مادّهء اوّلى » كه يك عنوان انتزاعى و ثانوى است تصور مىكنيم و احياناً برهان بر وجودش اقامه و وجودش را تصديق مىكنيم . اساساً اگر ذات حق به هيچوجه قابل تصور نبود همانطور كه امكان معرفت و شناسايى و تصديق نداشت امكان انكار و بلكه شك هم نداشت . ما تا چيزى را به نحوى از انحا تصور نكنيم نه مىتوانيم وجودش را انكار كنيم و نه مىتوانيم در وجودش شك كنيم ؛ و حتى نمىتوانيم مدعى شويم كه نمىتوانيم او را تصور كنيم ،