الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني

201

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

توضيح مطلب اين است كه كار علوم - چنان‌كه مىدانيم - شناختن آثار و تركيبات و علل پيدايش اشياست . علم كوشش دارد كه به علل و آثار يك پديدهء خاص - مثلًا باران يا بيمارى سرطان - پى ببرد ، علت مستقيم باران را به دست مىآورد و بعد علت آن علت ، و علت علت سوم را ، و همين‌طور . . . اكنون ببينيم آيا اعتقاد به‌وجود خداوند در اين‌گونه محاسبه‌هاى علمى تأثيرى دارد يا ندارد ؟ يعنى آيا لازمهء اعتقاد به خداوند اين است كه مثلًا براى باران يك علت مادى طبيعى قائل نشويم ؟ يا اگر فرضاً قائل شديم ، براى علت باران يك علت طبيعى قائل نشويم ؟ اگر براى او نيز علت طبيعى قائل شديم بايد بالاخره در يك نقطه علت‌هاى طبيعى را متوقف كنيم و خداوند را در رأس عامل‌ها قرار دهيم ؟ و اگر سلسلهء عامل‌هاى مادى و طبيعى را در جايى متوقف نكنيم خدا را انكار كرده‌ايم ؟ پس علوم در يك حدّ معينى حق دارند عامل‌هاى طبيعى را به ما معرفى كنند و اما اگر بخواهند هر عامل طبيعى را مستند به يك عامل طبيعى ديگر معرفى كنند . بر ضدّ فلسفه و علم الهى قيام كرده‌اند ؟ ! يا چنين نيست ؟ اعتقاد به خداوند كوچك‌ترين تغييرى در محاسبات علمى از نظر ايمان و اعتقاد به علل طبيعى نمىدهد ؟ پاسخ منفى است . چنان‌كه قبلًا گفته شد اثر اعتقاد به‌وجود خداوند فقط اين است كه اصالت و استقلال و قائم بالذات بودن را از جهان مىگيرد ؛ معلوم مىشود قدرتى وجود دارد كه قيوم جهان است و جهان با تمام طول و عرض و عمقش ، و با تمام ابعاد زمانى و مكانىاش ، و با سراسر علل و اسباب طبيعىاش به يك نسبت ناشى از ذات اوست . قرار دادن ذات واجب الوجود در رديف يكى از علل و عوامل جهان ، و او را به صورت يك « عامل » در آوردن مساوى است با قرار دادن او در ضمن مجموعهء جهان و مخلوقات خود او ؛ يعنى او ديگر خدا نيست بلكه مخلوقى از مخلوقات خداست . موجب تأسف است كه پاسخ اروپاى قرون وسطى و حتى اروپاى قرون جديد به پرسش بالا مثبت بوده است . در الهيات مسيحى ، خداوند در رديف علل طبيعى قرار مىگرفته است و