محمد حسين آخوندى

20

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى )

را چنين تعريف كرده‌اند : فلسفه علمى است كه از موجود بماهو موجود ( موجود از آن جهت كه موجود است ) بحث مىكند ، منتها قبل از اين‌كه طبيعى يا رياضى شود ؛ يعنى احكام كلى وجود ، اعم از احكام مساوى و اخص ، البته اين اخص بودن تا آن‌جا بايد ادامه پيدا كند كه وارد حيطه رياضيات و طبيعيات نشويم . « 1 » پس فلسفه ، علمى است كه از احكام كلى وجود بحث مىكند ، اعم از احكام مساوى با وجود و احكامى كه گرچه مساوى با وجود نيستند ، شامل بيشتر موجودات مىشوند و به نوع خاصى از موجودات اختصاص ندارند و در علوم جزئى نيز مطرح نشده‌اند . به همين دليل ( كه فلسفه از احكام كلى وجود بحث مىكند ) گاهى گفته مىشود كه فلسفه از هستى و نيستى « 2 » بحث مىكند ، و گاهى بيان مىشود كه فلسفه نگاه كلى به جهان دارد و هستى را به‌طور كلّ ، نه به صورت اجزاء ، مطالعه مىكند . « 3 »

--> ( 1 ) - مرحوم علامه در بخش مدخل نهايه براى حل اين مشكل فرموده‌اند : احكام كلى وجود يا به تنهايى مساوى با وجودند يا با مقابلات خود مساوى با وجودند و همين براى تساوى كافى است . به عنوان مثال ، اصالت وحدت به تنهايى مساوى با وجود است ، ولى واجب با ممكن ، حادث با قديم ، علت با معلول ، ثابت با متغيّر و . . . مساوى با وجودند . ولى اشكالى كه مطرح است در تقسيماتى است كه در مرتبه بعد واقع مىشوند ؛ يعنى ممكن نيز به جوهر و عرض و جوهر نيز به عقل و نفس ، و جسم و عرض نيز به نه مقوله تقسيم مىشوند ، اين تقسيمات را چگونه در فلسفه قرار دهيم با اين‌كه ملاك مذكور را ندارند ؛ يعنى از تقسيمات اوليه وجود نيستند ؟ مرحوم علامه در پاسخ فرموده‌اند كه جوهر يا عرض ، مساوى با ممكن است و ممكن با واجب ، مساوى با وجود است پس در نهايت ، مجموعهء جوهر ، عرض ، و واجب ، مساوى با وجود بوده و همين مقدار كافى است . ولى اشكال بسيار واضح در اين‌جا اين است كه بر اين اساس مىتوانيم اين تقسيم را تا هرجا كه پيش برود جلو ببريم و همهء علوم ، زيرمجموعه فلسفه قرار گيرند با اين‌كه مرحوم علامه قطعا رياضى ، فيزيك و شيمى را مشمول اين علم نمىدانند . پس همان قيد ابن سينا و به دنبال آن ملا صدرا ، قيد معقولى است و نياز به تكلفات شديد ندارد و با آن‌چه ابن سينا و ملا صدرا به عنوان فلسفه مطرح كردند ( احكام كلى - خداشناسى - ساحت نفس - معاد و حتى نبوت ) مساوى است . البته از آن‌جا كه مباحث احكام كلى وجود ، حجم گسترده‌اى پيدا كرده است مىتوان احكام وجود ( الهيات به معناى اعم ) را يك علم دانست و آن را فلسفه ناميد و خداشناسى فلسفى را از آن جدا كرد و مباحث نفس را تحت عنوان « مباحث فلسفى نفس » يا « علم النفس فلسفى » جدا مطرح كرد چنان‌كه سير مباحث به همين غايت در حال حركت است . ( 2 ) - شهيد مطهرى در اين باب مىفرمايد : « فلسفه چنان‌كه عبارت است از يك سلسله مسائل براساس برهان و قياس عقلى كه از مطلق وجود و احكام و عوارض آن گفت‌وگو مىكند . فلسفه از بود و نبود اشيا سخن مىگويد و احكام مطلق هستى را مورد دقت قرار مىدهد . . . » ( مجموعه آثار ج 6 ، ص 64 ) ( 3 ) - شهيد مطهرى در اين باب مىفرمايد : « ما اگر جهان را به يك اندام تشبيه كنيم مىبينيم كه مطالعه ما درباره اين اندام دو گونه است . برخى مطالعات ما مربوط است به اعضاى اين اندام مثلا سر يا دست يا چشم اين اندام ، ولى برخى مطالعات ما مربوط مىشود به كل اندام ، مثل اين‌كه آيا اين اندام از كى به وجود آمده است و تا كى ادامه