محمد حسين آخوندى
18
در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى )
احكام را جزئى از حكمت و فلسفه به معناى عام قرار داد و نام « ما بعد الطبيعه » بر آنها اطلاق شد . در يونان باستان ، فلسفه و حكمت ، شامل همه علوم حقيقى بود و به حكمت و فلسفهء عملى و نظرى تقسيم مىشد . نمودار آن چنين است : ارسطو بعد از پرداختن به رياضيات و طبيعيات و تبويب آن دو ، احكام كلى وجود را به نگارش درآورد ، و چون اسم خاصى براى آنها مطرح نبود و بعد از علم طبيعيات مطرح شده بودند ، نام ما بعد الطبيعه ( علمى كه بعد از علم طبيعيات مطرح شده است ؛ متافيزيك ) بر آنها اطلاق شد ، و موضوع آن را « موجود » قرار داد ؛ يعنى موضوعش عدد يا مقدار يا طبيعت نبود ، بلكه اعم از همه آنها بود ، و فلسفه عبارت از علمى بود كه از احوال موجودات از آن جهت كه وجود دارند و موجودند بحث مىكند . [ 1 ]
--> ندارد ، سوم اينكه از همه علوم ديگر كلىتر و عامتر است . از نظر اين فلاسفه ، فلسفه حقيقى همين علم است از اين رو گاهى كلمه فلسفه به خصوص اين علم اطلاق مىشد ، ولى اين اطلاق بهندرت اتفاق مىافتاد . پس ، از نظر قدماى فلاسفه ، لغت فلسفه دو معنا داشت : يكى معناى شايع كه عبارت بود از مطلق دانش معقول كه شامل همه علوم غير نقلى بود ، ديگر معناى غير شايع كه عبارت بود از علم الهى يا فلسفه اولى كه از شعب سهگانه فلسفه نظرى است . بنابراين ، اگر فلسفه را به حسب اصطلاح قدما بخواهيم تعريف كنيم و اصطلاح شايع را در نظر بگيريم فلسفه چون يك لغت عام است و به فن خاصى و علم خاصى اطلاق نمىشود ، تعريف خاصى هم ندارد . فلسفه به حسب اين اصطلاح شايع ، يعنى علم غير نقلى ، و فيلسوف شدن يعنى جامع همه علوم شدن . و به اعتبار همين عموميت مفهوم فلسفه بود كه مىگفتند : فلسفه كمال نفس انسان است ، هم از جنبه نظرى و هم از جنبه عملى . اما اگر اصطلاح غير شايع را بگيريم و منظورمان از فلسفه همان علمى باشد كه قدما آن را فلسفه حقيقى يا فلسفه اولى و يا علم اعلى مىخواندند فلسفه تعريف خاصى دارد و پاسخ سؤال « فلسفه چيست ؟ » اين است كه فلسفه عبارت است از « علم به احوال موجود از آن جهت كه موجود است نه از اين جهت كه تعيّن خاصى دارد ، مثلا جسم است ، يا كمّ است يا كيف است يا انسان است يا گياه است و غيره » . ( همان ، ص 90 - 91 ) [ 1 ] - شهيد مطهرى در اين باب چنين مىفرمايد : ارسطو اول كسى است كه پىبرد يك سلسله مسائل است كه در هيچ علمى از علوم ، اعم از طبيعى يا رياضى يا اخلاقى يا اجتماعى يا منطقى نمىگنجد و بايد آنها را به علم جداگانهاى متعلق دانست . شايد هم او اولين كسى است كه تشخيص داد محورى كه اين مسائل را به عنوان عوارض و حالات خود ، گرد خود جمع مىكند « موجود بما هو موجود » است و شايد هم اول كسى است كه كشف