على ربانى گلپايگانى
301
ايضاح الحكمه ترجمه و شرح بداية الحكمه ( فارسى )
بپرسيم به كدام دليل اثبات مىكنيد كه فاعلهاى طبيعى داراى شعور و ادراك نيستند و مقصود از شعور و ادراك چيست ؟ اگر مقصود اين است كه در آنها شعور و ادراكى نظير آنچه در انسان و حيوان است ، نيست ، سخن درستى است ، ولى هرگز نفى شعور و ادراك خاص دليل بر نفى مطلق ادراك نخواهد بود ، بلكه براساس مبانى فلسفى ( بهويژه حكمت متعاليه ) هستى ملازم با شعور است ، اگر چه همانگونه كه اصل وجود مراتب گوناگونى دارد ، شعور و ادراك هم مراتب مختلفى خواهد داشت . مناسب است كلام صدرالمتألهين را دراينباره نقل كنيم : « نفى الشعور مطلقا عنها مما لا سبيل لنا إليه ، بل الفحص و النظر يوجبانه ، فان الطبيعة لو لم يكن لها فى افاعيلها مقتضى ذاتى ، لما فعلته بالذات ضرورة ، و اذا لم يكن لمقتضيها وجود الّا أخيرا فله نحو من الثبوت اوّلا المستلزم لنحو من الشعور و ان لم يكن على سبيل الروّية و القصد » . ترجمه : راهى براى ما نيست كه شعور را بهطور مطلق از طبيعتهاى مادى نفى كنيم ، بلكه بررسى و دقت نظر دربارهء آنها ما را به وجود نوعى شعور در آنها رهنمون مىكند زيرا اگر در ذات طبيعت اقتضاى آثار و افعال آن وجود نداشت ، اين آثار را پديد نمىآورد ( زيرا معطى شىء فاقد شىء نخواهد بود ) و اگر فرض كنيم كه اثر و مقتضاى طبيعت ، آخرين و نازلترين مرتبه وجود را دارد ، بنابراين طبيعت هم اين مرتبهء از هستى را واجد است ، ( مثلا حرارت كه فعل و اثر آتش است ، مرتبهاى از وجود را دارا است و چون آتش معطى و فاعل حرارت است ، پس در طبيعت آتش حرارت وجود دارد ) و اين نحو از ثبوت مستلزم ادراك است ( زيرا ملاك ادراك اتحاد وجودى ادراككننده و ادراك شونده است كه مايهء حضور است ) . آنگاه با بيان عميقتر و لطيفتر همين مطلب را اينگونه بيان كرده است : « يجب ان يكون لجميع الاشياء مرتبة من الشعور كما أن لكل منها مرتبة من الوجود و الظهور ، لان الحياة و العلم و القدرة و الارادة عين ذات الواجب تعالى