السيد الطباطبائي ( مترجم : همايون همتى )

15

رسالة الولاية ( ولايت نامه ) ( فارسى )

اينجاست كه كلمات دلنشين ، اشعار نغز و شيواى مولانا ( قدس سره ) ، آن عارف سوخته‌جان رازدان ، به دل مىنشيند كه مىگويد : « 1 » اسب خود ران اى رسول آسمان * در ملولان منگر و اندر جهان فرخ آن تركى كه استيزه نهد * اسبش اندر خندق آتش جهد گرم گرداند فرس را آنچنان * كه كند آهنگ اوج آسمان چشم را از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته گر پشيمانى رسد منعش كند * آتش اول در پشيمانى زند خود پشيمانى نرويد از عدم * چون ببيند گرمى صاحب قدم راز جز با رازدان انباز نيست * راز اندر گوش منكر راز نيست ليك دعوت وارد است از كردگار * با قبول و ناقبول او را چكار ؟ نوح نهصد سال دعوت مىنمود * دم به دم انكار قومش مىفزود هيچ از گفتن عنان واپس كشيد ؟ * هيچ اندر غار خاموشى خزيد ؟ گفت از بانگ و علالاى سگان * هيچ واگردد ز راهى كاروان ؟ يا شب مهتاب از غوغاى سگ * سست گردد بدر را از سير تك ؟ مه فشاند نور و سگ عوعو كند * هركسى بر خلقت خود مىتند چونكه نگذارد سگ آن بانگ و الم * من مهم سيران خود را كى هلم چونكه سركه سركگى افزون كند * مر شكر را واجب افزونى بود قوم بر وى سركه‌ها مىريختند * نوح را دريا فزون مىريخت قند زاغ در زر نعرهء زاغان زند * بلبل از آواز خود كى كم كند ؟ پيرو پيغمبران شو ره سپر * طعنهء خلقان همه بادى شمر آن خداوندان كه ره طى كرده‌اند * گوش با بانگ سگان كى كرده‌اند مه فشاند نور و سگ وع‌وع كند * سگ ز نور ماه كى مرتع كند شبروان و همرهان مه را بتك * ترك رفتن كى كنند از بانگ سگ اى بريده آن لب و حلق و دهان * كو كند تف سوى ماه آسمان

--> ( 1 ) . لب‌لباب مثنوى ، ص 30 . - و .