سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي ( مترجم : ساعدي )
95
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي )
مىگريست به سينه چسبانيد و زبان مباركش را در ميان دهان او فرو برد او زبان مبارك رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله را مىمكيد تا سيراب شد و از گريه باز ايستاد و همين رفتار را با فرزند ديگرش هم انجام داد . [ هيثمى در مجمع 9 / 180 ] حديثى را بگونهاى كه از « تهذيب التهذيب » آورديم ، با اندك اختلافى نقل كرده است كه « مروان » « ابو هريره » را در آخرين بيمارى كه در پى آن درگذشت ، عيادت كرد و به وى گفت : در اين مدّت دوستى كه با تو داشتم چيزى ( كه بر خلاف ميل و نظر من باشد ) در تو نيافتم جز اينكه تو حسن و حسين عليهما السّلام را دوست مىداشتى ! ! « ابو هريره » از شنيدن اين حرف ناراحت شد و سر از بالين برداشت و نشست . آنگاه گفت : گواهى مىدهم كه در يكى از روزها ، همراه پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله بوديم . ناگهان از كوچهاى صداى گريهء حسن و حسين كه با مادرشان بودند ، به گوش رسيد . حضرت بسوى آنها شتافت و با گوش خودم شنيدم كه از فاطمه عليها السّلام ، پرسيد : چرا فرزندانم بىتابى مىكنند ؟ فاطمه عليها السّلام پاسخ داد : از شدت تشنگى است ! رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله براى رفع تشنگى آنها بسوى مشك آب رفت كه شايد آبى در آن بيابد ( ولى ) آن روز اتفاقا آب ناياب بود و مردم در طلب آب بودند . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله خطاب به مردم فرمود : آيا آبى در دسترس داريد ؟ همگان با دست اشاره كردند آبى نداريم ممكن است در ميان آن مشك آبى باشد ، در حالى كه قطرهاى آب هم در آن وجود نداشت . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله به فاطمه عليها السّلام ، فرمود : يكى از دو فرزند را به من بده . فاطمه عليها السّلام يكى از آن دو را از زير چادرش بيرون آورد ( تا آنجا كه گفته است ) يكى از آن دو را به سينه چسبانيد و در حالى كه از تشنگى فرياد مىكشيد زبان مباركش را در دهان او فرو برد و او زبان رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله را مىمكيد تا سيراب شد و از گريه باز ايستاد . آن ديگرى هم مىگريست و فرياد مىكشيد . او را هم به سينه چسبانيد و زبان مبارك را در دهان او نهاد و او هم از تشنگى و بىتابى باز ايستاد . و به اين ترتيب هر دو ساكت شدند