مراد على شمس
432
با علامه در الميزان ( فارسى )
توأم با تذكر را ، طريق مستقلّى براى رسيدن به حقائق قرار داده باشد طريقى جداى از طريق فكرى فطرى كه انسان در همه شؤون زندگيش با آن سروكار دارد ، و نمىتواند نداشته باشد ، و اگر چنين بود بايد همه استدلالهائى كه خود قرآن كريم عليه كفار و مشركين و اهل فسق و فجور كه پيرو حق نيستند و بويى از تقوا و تذكر نبردهاند كرده لغو و العياذ باللّه بيهوده باشد ، چون بنابراين فرض آنها اصلا نمىفهمند كه قرآن چه مىگويد و احتجاج قرآن عليه آنان لغو خواهد بود و به فرضى هم كه دست از كفر و شرك و فسق بردارند باز جائى براى احتجاج باقى نمىماند . نظير اين جواب درمورد سنت نيز صادق است . پس اسلام تقوا را بدينجهت معتبر نكرده كه در مقابل طريقهء فكرى طريقهء مستقلى براى درك حقائق باشد ، بلكه منظور اسلام از دعوت به تقوا اين است كه نفس بشر را از گمكردن راه فطرت و درنتيجه از دست دادن درك فطرى باز داشته ، او را به استقامت فطرى برگرداند . پس حاصل كلام اين است كه اعمال صالح ، خلق و خوى پسنديده را در انسان حفظ مىكند و اخلاق پسنديده ، معارف حقّه و علوم نافع و افكار صحيح را حفظ مىنمايد ، از سوى ديگر اين علم نافع هم وقتى نافع است كه توأم با عمل باشد ، كه هيچ خيرى در علمى كه عمل با آن نباشد ، نيست . حقيقت ديگر قرآنى كه نمىتوان انكارش كرد ، آن داخل شدن انسان در تحت ولايت الهى و تقربش به ساحت قدس و كبريائى خداى تعالى است كه انسان را به آگاهيهائى موفق مىكند كه آن آگاهيها را با منطق و فلسفه نمىتوان به دست آورد ، درى به روى انسان از ملكوت آسمانها و زمين باز مىكند كه از آن در ، حقائقى را مىبيند ، كه ديگران نمىتوانند آنها را ببينند ، و آن حقائق نمونههائى از آيات كبراى خدا ، و انوار جبروت او است ، انوارى كه خاموشى