مراد على شمس

277

با علامه در الميزان ( فارسى )

گردد . و اگر شرافت نامبرده از معانى حقيقى و واقعى ، و نظير شرافت نور بر ظلمت ، و علم بر جهل ، و عقل بر سفاهت باشد ، بطورى كه حقيقت وجود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مثلا غيرحقيقت وجود ديگران باشد ، هرچند كه ما با حواس ظاهرى خود آن را درك نكنيم ، كه حقيقت مطلب هم از اين قرار است ، چون لايق به ساحت قدس ربوبى همين است ، كه فعل او و حكم او را حمل بر حقيقت كنيم ، نه اعتبار ، هم‌چنانكه خودش فرمود ! « وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ ، و ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ، ما آسمانها و زمين و ما بين آن دو را كه مىآفريديم ، بازى نمىكرديم ، و ما آن دو را جز به حق نيافريديم ، ولى بيشتر مردم نمىدانند » ، « 1 » در اين صورت برگشت شرافت آن جناب به يك نسبتى حقيقى و معنوى با ماوراء الطبيعه خواهد بود ، نه صرف شرافتى مادى ، و وقتى چنين شرافتى به نحوى در انبياء ممكن باشد ، چه مانعى دارد كه در غير انبياء از قبيل خانه و سنگ و امثال آن نيز پيدا شود ؟ آيا براى بيانات الهى درخصوص زينت‌هاى بهشتى و تشرف اهل بهشت به طلا و نقره كه در آياتى از آنها سخن گفته شده است ، و با اينكه طلا و نقره دو فلز هستند ، كه به غير از گرانى قيمت كه ناشى از كميابى آنهاست هيچ شرافتى ندارد ، و اعتبار مالى هم تنها در ظرف اجتماع معنا دارد ، وجهى به غير اين است ، كه بگوئيم اين ظواهر پرده‌هائى است ، كه بر روى اسرار مىانداخته‌اند ؟ خوب ، اگر وجه همين است ( كه به غير اين هم نمىتواند باشد ) ، پس چرا

--> ( 1 ) . سورهء دخان ، آيه 39 .