مراد على شمس

108

با علامه در الميزان ( فارسى )

به‌طور مسلّم از خير ، صحت ، راحت ، وجدان ، كمال و قوت نيز مصداقى يافت نمىشد ، و عقل ما پى به معانى آنها نمىبرد ؛ چون به‌طور كلى عقل هر معنايى را از مصاديق خارجى آن انتزاع مىكند . اگر دنيايى نبود آخرتى هم وجود نداشت ، مثلا اگر معصيتى نبود يعنى نافرمانى امر مولوى مولى به هيچ‌وجه ممكن نبود قهرا انجام خواستهء مولى امرى ضرورى و اجبارى مىشد ، و اگر انجام دادن فعلى ضرورى و غير قابل ترك باشد ديگر امر مولوى به آن معنا ندارد ، و خواستن مولى چنين فعلى را تحصيل حاصل است . و وقتى امر مولوى معنا نداشت اطاعت هم مصداق نخواهد داشت ، و وقتى اطاعت و معصيتى نبود مدح و ذم ، ثواب و عقاب ، وعد و وعيد و انذار و بشارتى هم نخواهد بود ، و وقتى اين گونه امور نبود دين و شريعت و دعوتى هم نخواهد بود ، و وقتى دينى در كار نبود نبوت و رسالتى هم نخواهد بود ، و قهرا اجتماع و مدنيتى هم نخواهد بود ، اجتماع هم كه نباشد انسانيتى نيست و همچنين و بر همين قياس فرض نبود يك چيز مستلزم فرض نبود جميع اجزاى عالم است . اين معنا كه معلوم شد اينك مىگوييم اگر شيطانى نبود نظام عالم انسانى هم نبود ، و وجود شيطانى كه انسان را به شرّ و معصيت دعوت كند از اركان نظام عالم بشريت است ، و نسبت به صراط مستقيم او به منزلهء كناره و لبهء جاده است ؛ و معلوم است كه تا دو طرفى براى جاده نباشد متن جاده هم فرض نمىشود . اينجاست كه اگر دقت شود معناى آيهء « قالَ