الشيخ محمد تقي القمي ( مترجم : محمد مقدس )
31
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى )
كه ذهن و عقل قضات دادگاه ، داراى پيش زمينهها و انديشهها و تصورات منفى و غير واقعى در مورد شيعيان بود بهطورىكه تصور مىكردند هيچكدام از ايرانيان ، به حج خانهء خدا نمىآيند و مقصد حج آنان ، كربلا و نجف است ! و اينكه تنها به قصد اهانت و اسائهء ادب رهسپار بيتالله الحرام مىشوند ! ! ، نتيجه گيرى كردند كه هدف اين شخص ، نجس كردن كعبه و اهانت به آن بوده و حكم اعدام او را صادر كردند و گردنش را زدند ! اين حادثهء دردناك ، تمام وجود " شيخ " را تكان داد و انگيزهء نيرومندى شد تا به حركت درآيد و وارد جريان مصلحانى گردد كه در پى شكستن موانع و رسوبات و بدگمانىهاى موجود ميان دو گروه سنى و شيعه ، برمىآيند . از اين رو تصميم گرفت تا پروژهء تاريخى خود را با هدف " تقريب " مذاهب گوناگون و از ميان برداشتن هرآنچه كه تفرقه و كين توزى ميان مسلمانان را بهدنبال داشته باشد ، مطرح سازد . او " مصر " را به عنوان مركز فعاليتها و طرح " تقريبى " خود برگزيد ؛ اين گزينش چند دليل داشت كه مهمترين آنها عبارت از آن بود كه مصر دربردارندهء بزرگترين مركز اسلامى در جهان يعنى " جامع الازهر " است ؛ از آنجا كه " آيت الله قمى " سخن گفتن به زبان عربى را نمىدانست بار سفر بست و راهى لبنان شد تا درآنجا اين زبان را فراگيرد ؛ در لبنان در يكى از روستاها رحل اقامت افكند و با مردم آنجا به معاشرت پرداخت و چندين ماه ، شب و روز خود را به صحبت كردن با ديگران سپرى كرد . " آيت الله قمى " خاطرات خود از آن روستا را يادداشت و در برخى مقالاتش به آنها اشاره كرده است ؛ مهمترين اين خاطرات مربوط به داستان مردى مسيحى است كه در پى جلب دوستى جوانان روستا برآمده و آنها نيز او را دوست مىداشتند و احترامش مىگذاردند تا جايىكه وقتى از خانهاش بيرون مىآمد ، به گردش جمع مىشدند و به صحبت با او مىپرداختند و دستش را مىبوسيدند . " آيت الله قمى " كنجكاو شد و يك روز وقتى او را ديد شخصاً راز اين محبوبيتش را از وى جويا شد ؛ مرد مسيحى ضمن اشاره به كليساى روستا كه در كنارش مدرسهاى نيز وجود داشت ، پاسخش داد كه