سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي ( مترجم : ساعدي )
110
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي )
مىخواهد او را سنگسار كند . شما را به خدا اگر امكانش هست او را از اين عمل بازداريد . حضرت على عليه السّلام فرمود : آرى ، براى نجات او وسيلهاى دارم . سپس حضرت على عليه السّلام تكبيرى گفت كه صداى آن به گوش « عمر » و كسانى كه در كنار او بودند رسيد ! همزمان ، خواهر آن زن پيش « عمر » رفت و گفت : على عليه السّلام ، دليلى دارد كه مىتواند پاكدامن بودن خواهرم را اثبات نمايد . « عمر » كسى را نزد حضرت على عليه السّلام فرستاد و گفت : دليل بر پاكدامنى آن زن چيست ؟ در پاسخ فرمود : خداى تعالى مىفرمايد : * ( وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ ) * و باز فرموده است : * ( حَمْلُه وَفِصالُه ثَلاثُونَ شَهْراً ) * . بنابراين ، حمل جنين در رحم مادر شش ماه و از شير بازگرفتن او دو سال است ، يعنى بيست و چهار ماه اين بود كه « عمر » آن زن را رها كرد . « عبد الرزاق » و « عبد بن حميد » و « ابن منذر » همين حديث را روايت كردهاند . « ابن عبد البرّ » در [ استيعاب 2 / 461 ] آورده كه « عمر » تصميم گرفت تا زن ديوانهاى را كه زنا داده و زنى را كه در مدت شش ماه بچهاى آورده است ، سنگسار كند ! حضرت على عليه السّلام براى پاكدامنى آن زن ، فرمود : خدا مىفرمايد : * ( وَحَمْلُه وَفِصالُه ثَلاثُونَ شَهْراً ) * و براى بىگناهى زن ديوانه ، فرمود : « خدا قلم تكليف را از ديوانه برداشته است » و در اين رابطه بود كه « عمر » از فرمان خود دست برداشت و گفت : « لو لا علىّ لهلك عمر » ! [ طبقات ابن سعد 2 / قسم 2 / 102 ] به سند خود ، از « سعيد بن مسيّب » روايت مىكند كه در يكى از روزها « عمر » با اصحاب خود ملاقات كرد و خطاب به آنان گفت : كارى امروز از من سر زده است كه از شما مىخواهم دربارهء آن فتوا دهيد . پرسيدند : يا امير المؤمنين ! چه كارى از تو سر زده است ؟ « عمر » در پاسخ گفت : كنيز زيبائى كه داشتم كه از كنار من عبور كرد و مرا فريفتهء خود ساخت و با او