فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
979
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
در آن حشرهء سمّى افتاده باشد . الوَحَرَة - ج وَحَرَ ( ح ) : حشره ايست سمّى كه بهر كجا پا نهد آن چيز را مسموم مىكند ، زن كوتاه يا شتر كوتوله ؛ « امرأةٌ وَحَرَة » : زن سياه و يا سرخ چهره و كوتاه . وَحَشَ - - وَحْشاً بثوبه أو بسلاحِه : جامه يا سلاح خود را افكند و گريخت . وَحَّشَ - تَوْحِيشاً [ وحش ] بثوبه أو بسلاحه : مرادف ( وَحَشَ ) است . الوَحْش - مص ، ، - ج وُحُوش و وُحْشَان : حيوان وحشى ؛ « حمارُ وَحْش » و « حِمارٌ وَحْشِيُّ » گورخر ، « بَقَرُ الوَحْشِ » : گاو وحشى بر خلاف « البقر الأهلية » : گاو اهلى ؛ « مكانٌ وَحْشٌ » : جاى بى آب و گياه ؛ « مشى فى الأرض وَحْشاً » : زمين را به تنهايى پيمود ؛ « بَاتَ وَحْشاً » : شب را گرسنه خوابيد . الوَحْشَانُ - ج وَحَاشَى : اندوهگين ، غمگين . الوَحْشَة - تنهائى ، بريدن از مردم ، زمين بى آب و گياه ، ترس يا دل گرفتگى از تنهائى ، اندوه ، دورى دل از دوستيها . الوَحْشِيّ - واحد ( الوَحْش ) است ، هر آنچه كه از مردم دور شود و بگريزد ، طرف راست از هر چيزى ، - من التّين و نحوه : انجير بيابانى و مانند آن ، - من القوس : پشت كمان . الوَحْشِيَّة - مؤنث ( الوَحْشىّ ) است ، وحشيگرى ، تند خوئى ، بادى كه از شدت وزش به زير جامه داخل شود . وَحِلَ - يَوْحَل وَحَلًا و مَوْحَلًا : در گل و لاى افتاد . الوَحْل - گل و لاى و مرادف ( الوَحَل ) است و كاربرد آن كم است . الوَحَل - ج أَوْحَال و وُحُول : گل نرم و رقيق . الوَحِل - آنكه گل آلود شده باشد . وَحَمَ - « وَحَمْتُ وَحْمَه » : خواستهء او را خواستم . وَحِمَ - يَحِمُ و يَوْحَمُ وَحَماً الشيءَ : آن چيز را آرزو كرد ، - تِ الْمَرأَةُ : آن زن آبستن شد و پاره اى از خوراكيها را ويار كرد ، تغيير كرد و اشتهاى او به پاره اى از خوراكيها كم شد . وَحَّمَ - تَوْحِيْماً [ وحم ] الحُبلَى : به زن آبستن آنچه از خوراكيها كه ميخواست داد ، - لها : براى زن آبستن قربانى كرد و آنچه كه ميخواست بوى تقديم نمود . الوَحَم - مص ، اسم است از آنچه كه زن آبستن و يار مىكند ، آواز بال پرنده هنگام پرواز . الوَحْمَى - ج وِحَام و وَحَامَى : زنيكه دگرگون شده و يا اشتهاى به غذاى او كم شده باشد . الوَحْوَاح - ج وَحَاوِيح [ وحوح ] : نيرومند ، بزرگ و رئيس ، سگ بانك كننده . وَحْوَحَ - وَحْوَحَةً [ وحوح ] : با صداى گرفته آواز داد ، از سختى سرما در ميان دست خود دميد و ( احْ احْ ) يا ( حوحو ) گفت . الوَحْوَح - ج وَحَاوِح [ وحوح ] : نيرومند ، مرد سبك وزن ، مرد چست و چالاك ، سگ آواز دهنده . الوَحْي - [ وحي ] : مص ، آنچه كه به ديگرى القاء يا تفهيم شود ، وحي خدا كه به پيامبرانش القاء مىشود ، نامه و يا نوشته ، آواز . الوَحِيّ - [ وحي ] : شتابان ؛ « موتٌ وَحِيٌ » مرگ زود رس . الوَحِيد - تنها ، يكتا ؛ « وَحِيدُ القَرْنِ » ( ح ) : كرگدن . الوَحِيش - جانور وحشى ؛ « الجَانِبُ الوَحِيشُ » : وحشى . وَخَى - - وَخْياً [ وخي ] الأَمرَ : قصد آن كار را كرد ، - تِ النّاقة : ماده شتر به جهتى روان شد . وَخَّى - تَوْخِيَةً [ وخي ] الأَمْرَ : فقط آن را خواست ، - ه لِلأَمر : او را پى كارى فرستاد . الوَخَّاد - « البَعيرُ الوَخَّاد » : مرادف ( الوَاخِد ) به معناى شتر تندرو است . الوَخَّاط - شتر مرغ يا شتر تندرو ، « طَعْنٌ او رمحٌ وَخَّاطٌ » : ضربه عميق يا نيزهء فرو رونده . الوَخَام - « أَرْضٌ وَخَامٌ » : زمينى كه گياه در آن سودمند نباشد . وَخَدَ - - وَخْداً و وَخِيداً و وَخَدَاناً البعيرُ : شتر شتابان شد و مانند شتر مرغ تند راه رفت . الوَخْد - ج وُخُود : اسم است از ( وَخَدَ ) : شتابان . وَخَزَ - - وَخْزاً ه : او را با سوزن يا نيزه و مانند آن زخم سطحى زد ، - ه الشّيبُ : سپيدى با سياهى موى او آميخته شد . الوَخْز - مص ، مقدارى كم از هر چيزى ؛ « وَخْزُ الضميرِ » : اندوه و گريهء باطنى . وَخُشَ - يَوْخُشُ وُخُوشَةً و وَخاشَةً و وُخُوشاً الشيءُ : آن چيز پست و نامرغوب شد ، - رَأسُ الْكَبْشِ : سر قوچ خشك و لاغر شد . الوَخْش - پست و نامرغوب از هر چيزى ، افراد پست و فرومايه . اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث كاربرد يكسان دارد . و گاهى بر وزن وِخَاش و اوْخاش جمع بسته مىشود ، - و در زبان متداول به معناى خشن و زبر است . وَخَطَ - - وَخْطاً فلاناً بالرمح : او را با نيزه زد ، - ه بِالسّيف : از دور به او شمشير زد ، - ه الشّيبُ : موى سياه سر او گندمى شد ، - فى البيع : در فروش يك بار سود برد و بار دگر زيان كرد . وُخِطَ - سپيدى در موى سياه او پديد آمد . وَخَمَ - - وَخْماً ه : از او بد غذاتر و ناگوارتر شد . وَخِمَ - يَوْخَمُ وَخَماً من كذا و عنه : از آن چيز بد غذا شد و امتلاء معده برايش پديد آمد . وَخُمَ - يَوْخُمُ وَخَامَةً و وُخُومَةً و وُخُوماً المكانُ أو الطعامُ : جاى و مكان و غذا نامناسب و ناسازگار شد . وَخَّمَ - تَوْخِيماً [ وخم ] الشيءَ : آن چيز را سخت و دشوار ساخت . الوَخْم - ج أَوْخام من الرجال : مرد سنگين . الوَخَم - ( طب ) : نوعى بيمارى مانند بواسير ، - ( طب ) : آلودگى هوا به علت بيماريهاى وبائى و واگيردار ، - و در زبان متداول كنايه از مدفوع انسان است . الوَخِم - ج أَوْخام من الرجال : مرادفِ ( الوَخْم )