فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
980
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
است ؛ « شيءٌ وَخِمٌ » : چيز بيمارى زا و مسرى . الوَخْمَة - « أَرضٌ وَخْمَةٌ » : زمين كه گياه در آن سبز نمىشود ، زمين پر از بيمارى و يا و با خيز . الوَخِمَة - « أَرضٌ وَخِمَةٌ » : مرادف ( وَخْمَةٌ ) است . الوَخُود - « البعيرُ الوَخُود » : مرادف ( الواخد ) شتر تندرو است . الوَخُوم - ج وَخَامَى و وِخَام من الرجال : مرد سنگين وزن ؛ « ارضٌ وَخُومٌ » : زمين و با خيز كه در آن گياه نرويد . الوَخْي - [ وخي ] : مص ، ، - ج وُخِيّ و وِخِيّ : قصد ، آهنگ ، راه هموار ، قاصد . الوَخِيم - ج وَخَامَى و وِخَام من الرجال : مرد سنگين وزن ؛ « شيءٌ وخيم » : چيز آلوده و بيمارى زا ؛ « امْرٌ وَخِيمُ العَاقِبَةِ » كار بد و زيان آور . الوَخِيمَة - مؤنث ( الوَخِيم ) است ؛ « ارضٌ وخيمَةٌ » : زمينى كه در آن گياه نرويد ، زمين و با خيز و آلوده . وَدَّ - - وَدّاً و وُدّاً و وِدّاً و وَدَاداً و وُدَاداً و وِدَاداً و وَدَادَةً و مَوَدَّةً و مَوْدِدَةً و مَوْدُودَةً [ ودّ ] ه : او را دوست داشت ، « وَدِدْتُ لو كانُ كَذا و لو أَنَّك فَعَلْتَ كَذا » : آرزو مىكنم كه چنان بود و يا چنين مىكردى ، و لو در اينجا موصول حرفى است . الوُدّ - [ ودّ ] : مرادف ( الوِدّ ) است . الوَدّ - [ ودّ ] : مرادف ( الوِدّ ) است . الوِدّ - [ ودّ ] : دوستى ؛ - « بِودِّي انْ يَكُونَ كَذا » : دوست دارم كه چنان باشد ، - اوْداد و اوَدّ و أوِدّ : دوست دار يا آنكه بسيار دوست دارد ، اسم جمع است به معناى ( المُحِبِّين ) : دوستداران ؛ - « قومٌ وِدٌّ » : قومى كه دوستدار همديگرند ؛ - « بِدِّى افْعَل كذا » : ميخواهم چنان كارى بكنم . اين تعبير در زبان متداول رايج است . وَدَى - - وَدْياً ودِيَةً [ ودي ] القاتلُ القتيلَ : خونبهاى كشته را به ولىّ او پرداخت ، - الأَمْرَ : كار را نزديك كرد ، - الشّيءُ : آن چيز روان شد ، و از اين كلمه ( الوادى ) مشتق شده است كه آب در آن روان است و از كلمه ( وَدَى ) فعل امر بدينگونه : « دِ دِيَا دُوا دِي دِيَا دِينَ » ساخته مىشود . الوَدَى - [ ودي ] : مرگ ، نابودى . الوِدَاج - ( ع ا ) : رگ گردن كه هنگام خشم متورم شود و آن دو رگ است بنام ( وِدَاجَان ) . الوِدَاس - مرادف ( الوادِسِ ) است و به معناى گياه كه بر روى زمين گسترده شده است . الوَدَاع - اسم است از ( وَدَّعَ الْمُسَافِرَ ) : خدا حافظى كردن ، چوب سوخته از گياه مركبات . الوِدَاع - اسم است از ( وادَعَه ) : با يكديگر وداع كردن . الوَدَاعَة - مص ، ثبات و آرامش . الوَدَّاك - آنكه چربى و روغن فرو شد . وَدَجَ - - وَدْجاً الدابَّةَ : رگ ستور را زد ، - بَين الْقَوم : ميان قوم اصلاح و آرامش برقرار كرد . وَدَّجَ - تَوْدِيجاً [ ودج ] : مرادف ( وَدَجَ ) است . الوَدَج - ج أَوْدَاج ( ع ا ) : رگ گردن كه هنگام خشم متورم مىشود ، رگ گردن قربانى كه وسيلهء ذبح كننده بريده مىشود . وَدَسَ - - وَدْساً المكانُ : آن جاى پر از كشت و زرع شد . وَدَّسَ - تَوْدِيساً [ ودس ] المكانُ : زمين پر از گياه شد ، - تِ الْمَاشِيَةُ : دام و ستور در زمين پر از گياه چريدند . الوَدَس - مرادف ( الوَادِس ) گياهان گسترده بر روى زمين است . وَدَعَ - - وَدْعاً الشيءَ : آن چيز را رها كرد . فعل امر اين كلمه ( دَعْ ) مىباشد كه رايج است اما فعل ماضى و مصدر آن كاربردى كم دارد ، - مالًا عنده : مال يا آن چيز را نزد او به وديعه گذارد ، - الشيءُ : آن چيز آرام شد ، - الرّجُلُ : آن مرد ساكن و آرام شد ، - المسافرُ الناسَ : مسافر با مردم خدا حافظى كرد ؛ - « وَدَعُوه » : براى او دعا كردند كه خداوند سختى سفر را بر او آسان و بسلامت وى را به خانه باز گرداند ، - الثّوبَ بالثّوبِ : جامه را در جامهء ديگرى پيچيد و نگهدارى كرد . وَدُعَ - يَوْدَعُ وَدَاعَةً الرجُلُ : آرام و مطمئن شد . وَدَّعَ - تَوْدِيعاً [ ودع ] المسافرُ القومَ : مسافر با مردم خدا حافظى كرد ، - القَوْمُ الْمُسَافِرَ : آن قوم مسافر را بدرقه كردند ، - فلاناً : از نزد او رفت ، - الثّوبَ فى صوان و نحوِه : جامه را در جعبه يا كمد نگهدارى كرد ، - الصَّبِيَّ او الكَلبَ : بر گردن كودك يا سگ مهرهء سفيد آويخت ، - فَرَسَه : اسب خود را در رفاه نگهداشت . الوَدْع - مص ، ، - ج وُدوُع : گور ، قبر ، هدف و غرض ، مهره ، خر مهره . الوَدَع - صدفهاى كوچكى كه از دريا بيرون ريخته مىشود به شكل مهره يا خر مهره كه در باطن بعضى از آنها حشره وجود دارد . الوَدْعَة - ج وَدَعَات : واحد ( الوَدْع ) است . الوَدَعَة - ج وَدَعَات : واحد ( الوَدَع ) است . وَدَفَ - - وَدْفاً الشحمُ : پيه و چربى گداخته و روان شد ، - الإِناءُ : از ظرف آب چكيد ، - له الْعَطَاءَ : بخشش به او را كم كرد . الوَدْفَة - باغ سرسبز . الوَدَفَة - پيه ، - ن : نام گياهى است كه بر آن ( النصِيّ ) اطلاق مىشود . وَدَقَ - - وَدْقاً و وُدُوقاً إليه : به او نزديك شد ، - بِه : با او انس گرفت ، - بطنُه : شكم او بزرگ شد ، شكم او روان شد ، - تِ السّماءُ : آسمان باريد ، - وَدْقاً الْمَطَرُ : باران قطره قطره باريد . وَدِقَ - يَيْدَقُ وَدَقاً تْ عينُه : در چشم او جوش يا دانهء سرخ پديد آمد . الوَدْق - مص ، باران . الوَدْقَة - ج وَدْق : جوش يا دانهء سرخ كه در چشم پديد آمد . الوَدَقَة - ج وَدَق : مرادف ( الوَدْقَة ) است . الوَدِقَة - « عينٌ وَدِقَةٌ » : چشمى كه در آن جوش پديد آمده باشد .