فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
970
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و الواو و - و - حرف بيست و هفتم از حروف مبانى ( الفبائى ) و از حروف جُوف است . و او در حساب جُمَّل ( ابجد ) عبارت از عدد ( 6 ) است ، اين حرف گاهى حرف عطف و معناى آن مطلق جمع است ، و گاهى واو حاليه است كه بر سر جملهء اسميّه و يا جملهء فعليه مىآيد مانند « جأءَ زَيْدٌ وَالشّمسُ طَالِعَةٌ » و « جَاءَ زَيدٌ و قد طلعتِ الشَّمْسُ » ، و نيز به معناى استئناف است مانند « لَا تَأْكُلِ السمك و تشربُ اللَّبن » : يعنى هنگاميكه شير ميخورى ماهى نخور ، و گاهى واو معيّه است مانند « سِرْت وَالْجَبَلَ » : و گاهى قبل از اسم به معناى ( مَعَ ) مىآيد مانند « لَا يَتَّفِق وَمَبَادِئَهم » ، و گاهى قبل از فعل مضارع منصوب مىآيد به اعتبار عطف بر اسم صريح مانند : « و لِبسُ عباءَةٍ وَتَقرَّ عينى » ، يا به اعتبار مؤول صريح مانند « لا تَنْه عن خُلُقٍ و تأتِيَ مثلَه » مشروط بر اينكه قبل از واو جملهء نافيه و يا طلبيه باشد ، و گاهى براى سوگند و قسم مىآيد مانند « وَالله العظيم » و گاهى به معناى رُبَّ مىآيد مانند « و لَيلٍ كَمَوْج الْبَحْر » و گاهى اين واو ضمير مذكر در فعل است مانند « قَامُوا » و گاهى واو فصل است مانند « عَمْرو » در حالت رفع و جرّ ، و گاهى زائده مىآيد كه بعد از إلَّا مىباشد مانند « مَا مِنْ أحَدٍ إلَّا و له طمع اوْ حَسَدٌ » . وا - حرف نداء است و اختصاص به ندبه دارد مانند « وَا زَيْداه » و گاهى درنداى حقيقى نيز به كار مىرود . واءَلَ - وِئَالًا و مُوَاائَلَةً [ وأل ] من كذا : از او رهائى و نجات خواست ، - اليه : به او پناهنده شد ، - الى المكان : به آنجا شتافت ، - فلاناً : فلانى را پناهگاه خود گرفت ، - الى الله : بسوى خدا برگشت . واءَمَ - وِئَاماً و مُواءَمَةً [ وأم ] ه : با او موافق شد ، با او سازش يافت . الوابِص - برّاق و درخشان . الوابِصَة - يك برق زدن ، جرقّه ، آتش . الوابِل - باران سخت ؛ « امْطَرَه وَابِلًا مِنَ الرّصاص » : همانند باران بسوى او تيراندازى كرد . الوابِلَة - مؤنث ( الوَابِل ) است ، سَرِ آرنج يا سر كاسهء زانو . الوابُور - گاهى اين كلمه را ( بَابُور ) تلفظ كنند و به معناى كشتى بخارى است اين كلمه ايتاليائى يا فرانسه مىباشد . واتَأَ - مُوَاتَأَةً و وِتَاءً [ وتأ ] ه على الأَمر : آن كار را از او قبول كرد و يا پذيرفت . الواتِد - فا ، استوار و محكم ؛ « قَرْنٌ وَاتِدٌ » شاخ راست . واتَرَ - وِتاراً و مُوَاتَرَةً [ وتر ] الأَشياءَ : آن چيزها را لحظه به لحظه بدنبال هم آورد ، الكتبَ : نامهها را بدنبال هم فرستاد ، - الصّومَ : يك روز روزه گرفت و يك روز و يا دو روز بعد را افطار كرد . واتَنَ - مُوَاتَنَةً [ وتن ] ه : از او در كارها تقليد كرد ، همراه و ملازم او شد ، - المكانَ : در آنجا بسيار اقامت نمود . الواتِن - ج وُتَّن : فا ، استوار و پا برجا در جاى خود ، آب صاف و روشن و راكد كه روان نباشد . وَاثَبَ - مُوَاثَبَةً [ وثب ] ه : بر او حمله و يورش برد . الواثِر - [ وثر ] : فا ، ثابت و استوار بر چيزى . واثَقَ - وِثَاقاً و مُوَاثَقَةً [ وثق ] ه : با او عهد و پيمان بست . الواثِق - ثابت و استوار ؛ - « واثِقٌ بفلانٍ » : مورد اعتماد فلانى . واثَمَ - مُوَاثَمَةً [ وثم ] في العَدْو : با پرش دويد مانند كسى كه خود را بر زمين مىانداخت و مىكشيد . الوَاثِن - ج وُثَّن : فا ، استوار و پابرجا . واجَبَ - وِجَاباً و مُوَاجَبَةً [ وجب ] ه : آن را واجب و لازم گردانيد . الواجب - فا ، لازم ، ناگزير ، آنچه در مقابل جايز و ممكن و ممتنع باشد ، كشته ؛ - « وَاجبُ الوُجودِ » : آنكه وجودش به ذات خود بوده و نياز به چيزى نداشته باشد . الواجس - فا ، خاطره ، آنچه در دل و خيال گذرد . الواجِد - فا ، توانگر و بينياز ، دوستدار . الواجِز - كوتاه و سبك ، - مِنَ الْكَلام : سخن كوتاه و زود فهم . الواجِف - « قَلْبٌ واجفٌ » : دل پريشان و ناآرام ؛ - « فَرَسٌ واجِفٌ » : اسبى كه با شتاب مىدود . واجَلَ - مُوَاجَلَةً [ وجل ] ه : از او ترسوتر شد . الواجِم - آنكه از بسيارى غم و اندوه چهره اش عبوس و گرفته شده باشد .