فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
971
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الواجِن - فا ، زمين سخت و سنگلاخ . واجَه - وِجَاهاً و مُوَاجَهَةً [ وجه ] ه : با او روبه رو شد . الواجِهَة - روبروى هر چيزى مانند جلوى خانه . الواحَة - ج واحَات [ ويح ] : زمين سرسبز و آباد در بيابانهاى شنزار . الواحِد - [ وحد ] : يگانه ، منفرد بىهمتا و يكتا ( كه از نامهاى خداوند متعال است ) و گاهى عدد را با آن توصيف مىكنند مانند « الْفٌ واحدٌ و عَشْرَةٌ واحدةٌ » ، - ج وَاحِدُونَ : اولين شمارهء عدد و مثناى آن « وَاحِدان » است ، - ج وُحْدان و أُحْدان : يك فرد از چيزى يا گروهى و مانند آن ، آنكه در دانش و فضل و مانند آن از همه برتر باشد ؛ - « هُوَ وَاحِدٌ فى قَومِه » : او در ميان قوم خود در دانش و فضل برتر است ؛ - « جاؤوا زَرَافاتٍ و وحُدْاناً » : به شكل گروهى و تك تك آمدند . الواحِدَة - مؤنث ( الواحِد ) است . وَا حَرَبا - [ حرب ] : كلمه ايست كه با آن زارى و نوحه سرائى بر مرده كنند و به معناى ندبه و افسوس مىباشد . اعراب اين كلمه بدين گونه است : واو حرف نداء است ، حَرَبا : منادى مبنى بر ضمّهء مقدّرى است در آخر آن كه اشتغال محل آن به حركت مناسب در محل نصب به فعل ندبه محذوف بتقدير ( انْدُبُ ) مانع ظهور آن شده . و الف براى ندبه است و اگر گفته شود ( وا حرباه ) هاء آخر آن براى وقف است . واحَلَ - مُوَاحَلَةً [ وحل ] ه : در گذشتن از گل و لاى بر او چيره شد . الواحِي - ج واحُون و وُحَاة [ وحي ] : فا . واخَى - مُوَاخَاةً [ وخي ] فلاناً : با فلانى دست برادرى دارد . الواخِد - « البعيرُ الواخِدُ » : شتر شتابان كه پاى خود را مانند شترمرغ بلند كند . واخَذَ - مُوَاخَذَةً [ وخذ ] ه بذَنْبه : از او مؤاخذه نمود - اين كلمه در زبان متداول رايج است . واخَمَ - مُوَاخَمَةً [ وخم ] ه : در پرخورى و تخمه شدن بر او چيره شد . وادَّ - وِدَاداً و مُوَادَّةً [ ودّ ] ه : او را دوست داشت . وادَجَ - مُوَادَجَةً [ ودج ] ه : با او به نرمى و آشتى رفتار نمود . الوَادِس - گياهى كه روى زمين را پوشانيده باشد . وادَعَ - مُوَادَعَةً و وِدَاعاً [ ودع ] ه : با او آشتى و سازش كرد . الوادِع - آرام و مطمئن . الْوادِك - چاق و فربه . الوادِي - [ ودي ] : فا ، راه و روشن ، دره و شكاف ميان كوهها كه سيل در آن روان شود ؛ - « انتَ فى وَادٍ و نحن فى وادٍ » : ضرب المثلى در مورد اختلاف نظر و مقصد . وارَى - مُوَارَةً [ وري ] الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ؛ - « وَارَاه الترابَ » : آن را در خاك پنهان كرد ، دفن كرد . وارَبَ - وِرَاباً و مُوَارَبَةً [ و رب ] الرجُلَ : آن مرد را فريب داد . الوارِث - ج وَرَثَة و وُرَّاث : فا . وارَدَ - مُوَارَدَةً [ ورد ] الرجُلَ : بر او وارد شد ، - الشاعرُ الشاعرَ : شعر دو شاعر با هم توارد شد و از نظر معنى و لفظ بدون اينكه از يكديگر بگيرند يكسان در آمد . الوارِد - فا ، دلير و پرتوان ، آنكه به آب وارد شود ج - وارِدون و وُرَّاد و وُرُود و وارِدَة ، راه ، موى بلند و برافراشته و مانند آن . الوارِدَات - واردات ، كالاهائى كه از خارج به كشور وارد كنند ، عايدات دولت از حقوق گمركى و مالياتها و جز آن . الوارِدَة - مؤنث ( الوارِد ) است ، مردمى كه به آب وارد شوند ، راه و گذرگاه . الوارِس - من الثياب : جامهء سرخ رنگ ؛ - « وارِسُ الحمرةِ » بسيار سرخ رنگ . وارِطَ - وِرَاطاً و مُوَارَطَةً [ ورط ] ه : بر او خدعه و نيرنگ زد . الوارف - فا ، ؛ - « نباتٌ وارِفٌ » : گياه سبز و خرم و تازه . الوارِق - من الشجر : درخت برگدار ، درخت پر برگ ، درخت زيبا برگ . الوارِقَة - « شجرةٌ وارقةٌ » : درخت پر برگ و سبز و زيبا . وارَكَ - مُوَارَكَةً [ ورك ] الجبلَ : از كوه گذشت . الوارِك - ج وُرُك من الرَّحْل : جائى از پالان كه سوار هنگام خستگى پاى خود را بر روى آن گذارد . الوارِم - « الجلْدُ الوارِمُ » : پوست باد كرده و متورم از بيمارى . الوارِي - [ وري ] : پيه بسيار ؛ - « الزَّنْدُ الوارِي » : آتش زنه ( فندك ) كه شعله از آن بيرون آيد . وازَى - مُوَازَاةً [ وزي ] ه : با او مقابله كرد و رو به رو شد . وازَرَ - مُوَازَرَةً [ وزر ] ه على الأَمر : او را كمك و تقويت كرد ، - ه : در باربرى بر او پيشى گرفت ، وزير او شد . الوازِع - ج وَزَعَة و وُزَّاع : كسى كه امور لشكر را اداره كند ، مانع ، سگ . وازَنَ - وِزَاناً و مُوَازَنَةً [ وزن ] ه : به او پاداش كار داد ، با او روبرو و برابر شد ، هموزن با او شد ، - بين الشَّيئَين : به آن دو چيز دقيق شد تا به بيند كدام سنگينتر است . الوازِن - فا ، ؛ - « درهمٌ وازنٌ » : درهم كامل و تمام عيار . واسَى - مُوَاسَاةً [ وسي ] الرجُلَ : او را دلدارى و تسلى داد و كمك كرد . لغتى است در ( آسَاه مُوَاسَاةً ) يعنى او را يارى كرد . الواسِط - فا ، آنكه در ميان جا و يا قوم خود نشسته است ، درب ، جلوى پالان . الواسِطَة - مؤنث ( الواسِط ) است ، واسطه و ميانجى ، علت و سبب ؛ - « كان بواسطة كذا » : بعلَّت آن بود ، ارزنده ترين گوهرى كه وسط گردنبند باشد ، قسمت جلوى پالان . الواسِع - فا ، فراخ ، پهن ؛ - « شَارِعٌ وَاسِعٌ » : خيابان پهن ، ، - فى الأَسْمَاءِ الْحُسْنى : از