فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

956

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الهَرَض - دانه‌ها يا جوشها كه در اثر گرما بر روى بدن پديد مىآيد ، - ( ح ) : گونه اى از حشرات ريز اندام و خوش منظر كه بر روى گياهان زيست مىكند . هَرَطَ - - هَرْطاً عِرْضَ فلانٍ و في عِرْضه : آبروى فلانى را برد ، - فى الكلام : سخن بيهوده و نارسا گفت . هَرِطَ - - هَرَطاً : گوشت بدن او در اثر بيمارى يا ترس نرم و سست شد . الهَرْط - مص ، - ج اهْرَاط و هُرُوط : مرد پولدار و ثروتمند ، ميش سالخورده و لاغر ، گوشت لهيده و پلاسيده كه قابل استفاده نباشد . الهِرْط - ج أَهْرَاط و هُرُوط : مرادف ( الهَرْط ) است ؛ « ناقةٌ هِرْطٌ » : شتر پير و سالخورده . الهِرْطَة - ج هِرَط : ميش سالمند و لاغر ، مرد احمق و ترسو و نادان . هَرْطَقَ - هَرْطَقَةً [ هرطق ] : در دين بدعتگذار شد ، - ه : او را بدعتگذار در دين كرد . الهَرْطَقَة - [ هرطق ] عند المسيحيّين : بدعت در دين ( ويژهء مسيحيان است ) . - اين كلمه يونانى است - . الهُرْطُمَان - [ هرطم ] : دانه ايست متوسط ميان جو و گندم كه براى درمان اسهال و سرفه سودمند است . و گفته مىشود كه گياه ( الجلبَّان ) است . الهُرْطُمَانَة - [ هرطم ] : يك دانه ( هُرْطُمان ) . الهَرْطُوقِيّ - [ هرطق ] : منسوب به ( الهَرْطَقَة ) است . هَرَعَ - - هَرَعاً إليه : با دلهره و شتاب بسوى او رفت . هَرِعَ - - هَرَعاً الرجُلُ : مرد تند راه رفت يا با شتاب گريه كرد ، - الدّمُ : خون با سرعت جارى شد . هُرِعَ - الرجُلُ : فلانى مورد شتاب در كار قرار گرفت . هَرَّعَ - تَهْرِيعاً [ هرع ] القومُ الرماحَ : آن قوم نيزه‌ها را برافراشتند و تاختند . هُرِّعَ - تَهْرِيعاً [ هرع ] الرجُلُ : مرادف ( هُرِعَ ) است ( شتابانيده شد ) . الهَرَع - مص ، با دلهره راه رفتن ، سخت راندن . الهَرِع - خون روان كه بيانگر دلهره و سختى باشد ، - « رجُلٌ هَرِعٌ » : مردى كه زود گريه كند ، مردى كه با شتاب راه رود . الهَرْعَة - ( ح ) : شپش . الهَرَعَة - ( ح ) : مرادف ( الهَرْعَة ) . الهَرِعَة - مؤنث ( الهَرِع ) است . هَرَف - - هَرَفاً بفلانٍ : با شگفتى وي را مورد ستايش قرار داد ، او را بدون شناخت مورد ستايش قرار داد ؛ « لا تَهْرِفْ بمالا تعرِف » . بدون اطلاع و شناخت كسى را ستايش مكن ، - ته الريحُ : وزش باد فلانى را ترسانيد . ، - السّبعُ : جانور درنده پى در پى بانگ زد . هَرَّفَ - تَهْرِيفاً [ هرف ] القومُ إلى الصلاة : آن قوم براى نماز شتافتند ، - تِ النّخلة : درخت نخل خرماى خود را زود رسانيد . هَرَقَ - - هَرْقاً الماءَ : آب را ريخت . هَرَّقَ - تَهْرِيقاً [ هرق ] الماءَ : آب را بسيار ريخت . الهِرْق - جامهء كهنه و فرسوده . هَرْكَلَ - هَرْكَلَةً [ هركل ] : با خود بزرگ بينى و آرام راه رفت . الهِرْكَل - [ هركل ] : مفرد ( الهَراكِلَة ) . الهَرْكَلَة - [ هركل ] : گونه اى راه رفتن كه با ناز و تكبر توأم باشد . الهَرَل - فرزندى كه از شوهر اول زن باشد . هَرِمَ - - هَرَماً و مَهْرَماً و مَهْرَمَةً : بسيار سالخورده و ناتوان شد . هَرَّمَ - تَهْرِيماً [ هرم ] ه الدهرُ : زمانه او را پير كرد ، - فُلاناً : او را بزرگداشت ، ، - اللَّحمَ : گوشت را ريز ريز كرد . الهَرْم - ( ن ) : گونه اى گياه شورمزه است يا بقلة الحمقاء ( خرفه ) است . الهَرَم - مص ، - ج اهْرَام و هِرَام ( ه ) : جسمى است كه با نوك مشترك اطراف آن چند مثلث دارد ؛ « هَرَمٌ مُنْتَظِم ( ه ) : هرمى است كه قاعدهء آن مضلَّع و منتظم است ؛ » الهَرَمُ النّاقص « : به واژه » جذع الهَرَم « مراجعه شود ؛ » الهَرَمُ المخرُوط « : به واژهء » جذع الهرم « مراجعه شود ؛ » ارتفاعُ الهَرَم « : فاصله ميان نوك و قاعدهء هرم است ؛ » عامِدُ الهَرَم المنظم او عُلوُّه المائل « ( ه ) : فاصله ميان نوك و يكى از ضلعهاى هرم است . الهَرِم - آنكه بسيار سالمند شده باشد ، ج هَرِمُون و هَرْمَى ، نفس و خرد ، انديشهء نيكو ؛ « قَدَحٌ هَرِمٌ » : قدح يا كاسهء سوراخ . الهَرْمَى - هيزم خشك . الهِرْمَاس - [ هرمس ] : به معناى ( الهُرامِس ) : شير نيرومند و خونخوار كه بمردم حمله ور شود ، - ( ح ) بچهء پلنگ . الهُرْمان - [ هرم ] : خرد ، رأى نيكو . الهَرْمَة - واحد ( الهَرْم ) است . الهَرِمَة - زن سالخورده و بسيار فرتوت ؛ ج هَرِمَات و هَرْمَى ، - ( ح ) : شير ماده . هَرْمَزَ - هَرْمَزَةً [ هرمز ] الرجُلُ : آن مرد پست و فرومايه شد ، سخنى پوشيده گفت ، به آرامى و نرمى جويد ، - اللُّقمةَ : لقمه را در دهان گردانيد و فرو نبرد ، - تِ النّارُ : آتش خاموش شد . هَرْمَسَ - هَرْمَسَةً [ هرمس ] وجهُه : چهره اش گرفته و عبوس شد . الهِرْمِس - واحد ( الهَرَامِسَة ) است - اين كلمه يونانى است - . الهَرْمَسَة - [ هرمس ] : مص ، سر و صدا و فرياد مردم . هَرْمَلَ - هَرْمَلَةً [ هرمل ] ه : موى او را بر كند ، - الوَبَرُ : كرك ريخته شد ، - الشَّعْرَ : موى را بركند و زدود همچنين ( الوَبَرَ و الرِّيشَ ) كرك و پر را كند ، - عَمَلَه : كارش را تباه كرد ، - تِ العجوزُ : پير زن در اثر سالخوردگى بىخرد شد . الهِرْمِل - [ هرمل ] : زن سالخورده و ناتوان و كمخرد ، ماده شتر پير . الهِرْمَوسُ - [ هرمس ] : مرد كار آزموده و قاطع . الهُرْمُول - ج هَرَامِيل [ هرمل ] : پاره اى از مو كه اطراف سر باقى ماند و همچنين است پر و