فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

930

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كبوتر يا پرنده دانه‌هاى بر زمين ريخته شده را با نوك خود برداشت ، - عَن الأَمْرِ : دربارهء امر بحث و كاوش نمود ، - بِالرّجُلِ : آن مرد را از ميان قوم صدا زد . نَقِرَ - - نَقَراً فلانٌ : مستمند و بينوا شد ، - عَلى فلانٍ : بر او خشمگين شد ، - تِ الشّاةُ : گوسفند به بيمارى پيچيدگى پاى دچار شد . نَقَّرَ - تَنْقِيراً [ نقر ] الطائُر الحَبَّ : به معناى ( نَقَرَه ) است و تشديد براى مبالغه مىباشد ، - الطَّائرُ فى الْمَوضع : پرنده براى تخم گذارى جائى را كند ، - فلانٌ بِاسم فُلانٍ : از ميان مردم او را با اسم صدا زد ، - على فُلانٍ : بر او عيب گرفت و به او ناروا گفت ، - الشيءَ أوْ عن الشّيءِ : دربارهء آن چيز بحث و كاوش نمود . النَّقْر - مص ، صدائيكه از زدن انگشت ابهام بر وسطى درآيد . نوشتن و كندن بر روى سنگ . النِّقْر - فرو رفتگى كوچك در هستهء خرما ، سوراخ . النَّقِر - مرد خشمگين ، دامى كه به بيمارى پيچيدگى پا دچار شده باشد . النَّقَرَى - عيب . اين كلمه اسم است از ( نَقَرَه ) يعنى از او عيبجوئى كرد و در آن افتاد ؛ « دَعَوتُهم النَّقَرَى » : دعوت خصوصى از آنها نمودم . مقابل اين كلمه ( الجَفَلَى ) است به معناى دعوت عمومى . النُّقْرَة - ج نُقَر و نِقَار : حفره ، چاه ، سوراخ ميان ران ، گودى پشت گردن ، كاسهء چشم ، فرو رفتگى در پشت هستهء خرما ، پارهء گداخته از زر يا سيم . النَّقْرَة - اسم مره از ( نَقَرَ ) است . النِّقَرَة - ستيزه جوئى و منازعه . النُّقَرَة - نوعى بيمارى كه در پاى گوسفند و گاو پديد آيد و باعث پيچش عصب آنها شود . النَّقِرَة - مؤنث ( النَّقِر ) است ، زمين پست و گود . النِّقْرِس - ج نَقَارس [ نقرس ] ( طب ) : بيمارى نقرس ، نابودى ، بلاى سخت ، راهنماى حاذق ، پزشك ماهر و متخصص ، چيزى به شكل گل كه معمولا زنان بر روى سر خود نصب كنند . النِّقْرِيس - [ نقرس ] : راهنماى حاذق ، چيزى بسان گل كه زنان بر سر خود نصب مىكنند . نَقَزَ - - نَقْزاً و نَقَزَاناً و نِقَازاً الظبيُ : آهو به بالا پريد ، - ه عَنْهم : آن را دفع كرد . نَقَّزَ - تَنْقِيزاً [ نقز ] فلاناً : او را برجهانيد ، - تِ الصبيَّ أمُّه : مادر كودكش را رقصانيد . نَقَسَ - - نَقْساً الناقوسَ بالخشبة : ناقوس كليسا را با چوب به حركت در آورد ، - الناقوسُ : ناقوس بصدا در آمد . نَقَّسَ - تَنْقِيساً [ نقس ] القومَ بناقُوسه : با ناقوس مردم را دعوت كرد ، - فُلاناً : به او لقب داد ، - الدّواةَ : در دوات مركب ريخت . النَّقْس - ج نُقُس : نوعى مركب نوشتن ، گرى . النِّقْس - مركب كه با آن مىنويسند . النَّقِس - « رجُلٌ نَقِسٌ » : آنكه از مردم عيب جوئى كند و لقب بد دهد . نَقَشَ - - نَقْشاً الخَشَبَ أو المَعْدِنَ : چوب يا معدن را با مته سوراخ كرد ، - الرّحى : آسياب را سوراخ كرد ، - فصَّ الخاتم : نگين انگشتر را نقاشى و كنده كارى كرد ، - الشّيءَ : آن چيز را با دو رنگ يا بيشتر زينت داد ، - العِذْقَ : با خار بر خوشهء خرما زد تا زود رطب بدهد ، - الشّوكةَ من رِجْله : خار را از پاى او در آورد ، ، - مربضَ الغَنَم : خوابگاه گوسفندان را از سنگ و خار و خاشاك پاك كرد ، - عن الشّيءِ : از آن چيز جستجو و كاوش كرد ، - الشَّعَرَ بالمِنْقاش : موى را با موى چين كند . نَقَّشَ - تَنْقِيشاً [ نقش ] الشيءَ : آن چيز را با دو رنگ يا بيشتر رنگآميزى كرد . النَّقْش - مص ، خرماى خشك كه در مشك ريزند و بر آن آب اضافه كنند تا نرم شود ، - ج نُقُوش : نقش و نگار ، اثر و نقش كه بر روى زمين باشد . نَقَصَ - - نَقْصاً و تَنْقَاصاً و نُقْصَاناً الشيءُ : مقدارى از آن چيز كم شد ، - الشيءَ : آن را ناقص و كم كرد ، - زَيداً حَقَّه : حق او را كم كرد ، - نَقَاصَةً الْمَاءُ : آب گوارا شد . نَقَّصَ - تَنْقِيصاً [ نقص ] الشىء : مرادف ( نَقَصَه ) است به معناى آن چيز را كم كرد . النَّقْص - مص ، اين كلمه مرادف ( النُّقصان ) است با اين تفاوت كه در دين و خرد به كار برده نمىشود ؛ « دخل عليه نَقْصٌ فى دِينِه و عَقْلِه » : در دين و عقل او نقص بوجود آمد و گفته نمىشود ( دَخَلَ عَليه نُقْصانٌ . . . ) ؛ « مُرَكَّبُ النَّقْصِ » : عقدهء حقارت ، خود كم بينى ، احساس حقارت . النُّقْصَان - مص ، اسم است براى مقدار يا اندازهء كاهش در چيزى . نَقَضَ - - نَقْضاً البناءَ : آن ساختمان را خراب كرد ، - العَظْمَ : استخوان را شكست ، ، - الحبلَ : ريسمان را باز كرد ، - العَهْدَ او الأَمْرَ : پيمان را شكست ، - - نَقْضاً المفصلُ او الأديمُ او نَحوهُما : مفصل استخوان يا پوست چيزى و مانند آنها صدا كرد . نَقَّضَ - تَنْقِيضاً [ نقض ] الأَرضَ : خاك زمين را بهم ريخت ، - الْكَمْءُ : پوستهء قارچ كنده شد . النُّقْض - ج أَنْقَاض و نُقُوض : آنچه از ساختمان كه ويران شده باشد . النَّقْض - مص ، حذف حرف هفتم ساكن از كلمهء ( مُفَاعَلَتُن ) و ساكن كردن لام آن كه مىشود ( مَفَاعيل ) ؛ « نَقْضُ الحُكْمِ » : شكستن و الغاى حكم ؛ « حَق النَّقضِ » حق اعتراض . النِّقْض - ج أَنْقَاض و نُقُوض : اسم است از ساختمان هنگامى كه ويران شود ، شترى كه از راه رفتن خسته شده باشد ، پوستهء زمين كه شكاف برداشته و قارچ از آن خارج شود ، آنچه از چادر و يا پارچه كه پاره شده و يا از هم گسيخته شده باشد و مجدداً بافته شود .