فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

931

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

النُّقَض - نوعى كشتى گرفتن . النَّقَض - آنچه از چادر و يا جامه كه پاره شده و يا از هم گسيخته شده و مجدداً بافته شود . النَّقْضَة - اسم مرّة از ( نَقَضَ ) است ، - و در نزد نجاران چوبى است كه با آن سقفها را سازند . النِّقْضَة - ج أَنْقَاض : اسم نوع از ( نَقَضَ ) است ماده شترى كه از راه پيمائى خسته و فرسوده شده باشد ؛ « نَاقَةٌ نِقْضَةُ » : ماده شترى كه در اثر راه رفتن بسيار خسته و فرسوده شده باشد . نَقَطَ - - نَقْطاً الحرفَ : حروف كلمه را نقطه گذارى كرد ، - به الزّمانُ : زمانه به او روى كرد . نَقَّطَ - تَنْقِيطاً [ نقط ] الحرفَ : به معناى ( نَقَطَه ) است ، - ثوبه بِالمداد او الزّعفران : جامهء خود را با مركب يا زعفران نقطه گذارى كرد ، - بِه الزمَانُ : مرادف ( نَقَطَ ) است ، - الإِنَاءُ عند العَامَّة : ظرف يا كوزه چكه كرد ، - العروسَ : به عروس هنگام زواج هديه داد . النُّقْطَة - ج نُقَط و نِقَاط : نقطه ، علامتى است كه بر روى يا زير حروف معجمه قرار مىدهند . مانند ب ، ج ، خ ، و نيز براى فاصلهء ميان دو جمله يا تعبير نقطه مىگذارند . ، - عند العامة : و در زبان متداول يك قطره آب يا خون ، آهنى كه بر روى آن پاشنهء درب مىچرخد است ، - ( ب ) : سنگى كه بر زير ديلم قرار مىدهند كه به آسانى چيزى را بردارند يا بلند كنند ، و نيز اين كلمه به معناى قرارگاه يا مركز مىآيد ؛ « نقطة البُوليس » ؛ « نُقْطَةُ الدائرة » : مركز پليس يا دايره ؛ « داءُ النُّقْطَة » : نوعى بيمارى قلبى ؛ « مَا اختَلَفُوا فى نُقطَة » : در هيچ امرى يا موضوعى با هم اختلاف نظر نداشتند . اين تعبير در مورد مبالغه با موافقت در امرى گفته مىشود . النَّقْطَة - اسم مرّة از ( نَقَطَ ) است . نَقَعَ - - نَقْعاً : صداى خود را بلند كرد ، - الدّواءَ و غيرَه فى الْمَاءِ : دارو و جز آن را در آب خيسانيد ، - ريقَه : آب دهانش را در دهان خود جمع كرد ، - بالشّراب : از نوشيدن شراب بهبود يافت ، - الموتُ : مرگ و مير بسيار شد ، - الرّجُلُ : آن مرد گوسفند قربانى ذبح كرد ، - فلانا : او را كشت ، - فلاناً بالشّتم : به او ناسزاى سخت گفت ، - الجَيْبَ : گريبان را پاره كرد ، - نُقُوعاً السّمُّ فى انْيَاب الحَيّة : زهر در زير دندانهاى مار جمع شد ، - من الماءِ و به : سيراب شد ، - الصّوتُ : صدا بلند شد ، - الصّارخُ بِصَوته : فرياد كننده صدا در داد ، - نَقعاً و نقوعاً المَاءُ فى بطنِ الوادى : آب در ته دره جمع شد و راكد ماند ، - الماءُ العَطَش : آب تشنگى را فرو نشانيد . النَّقْع - مص ، - ج انْقُع : آب راكد كه در گودالها باشد ، - ج نِقاع و انْقُع : زمين گلآلود كه آب در آن جمع شود ، آب جمع شده كه به خارج نفوذ نكند ، زمين هموار ، - ج نِقَاع و نُقُوع : گرد و غبار ؛ « نَقْعُ الْبِئْرِ » : آن مقدار از آب كه در چاه جمع شود ، باقيمانده و اضافهء آب چاه . النَّقْعَاء - ج نِقَاع : زمين هموار ، زمين گلآلود كه در آن آب جمع شود ، صدا و آواز ، گرد و خاك . نَقَفَ - - نَقْفاً هامةَ الرجُلِ : سر آن مرد را تا نزديكى مغز شكست ، - فُلاناً : او را آهسته زد ، ، - ه بِظِفْره : ناخن به او فرو كرد ، - ه بِحصاةٍ : با انگشتان خود ريگ بسوى او پرتاب كرد ، - الرمَّانةَ : انار را پوست كند تا دانه‌هاى آن را در آورد ، - الحَنْظَلَ و نَحوه : هندوانه ابو جهل را پاره كرد تا دانه‌هاى آن را در آورد ، - الفَرْخُ البَيْضَةَ : جوجه تخم را سوراخ كرد تا از آن در آيد ، - الشّرابَ : شراب را صاف كرد ، - عن الشّيء : پيرامون آن چيز كاوش كرد . النَّقْف - مرادف ( النِّقْف ) است . النِّقْف - جوجه هنگامى كه از تخم بيرون آيد . النَّقَفَة - زمين فرو رفته كوچكى بر روى تپه يا كوه . نَقَلَ - - نَقْلًا الشيءَ : آن چيز را از جائى به جاى ديگر منتقل كرد ، - الْكَلامَ عَنْ قَائِله : از گويندهء سخن كلام نقل كرد ، - الكِتَابَ : از روى كتاب نسخه بردارى كرد ، - الكتابَ الى لُغَة كذا : كتاب را ترجمه كرد ، - خُفَّ البَعيرِ او الثّوبَ او النَّعْلَ : سپل شتر يا جامه يا نعل را وصله كرد يا بر آن وصله انداخت . نَقَّلَ - تَنْقِيلًا [ نقل ] الشيءَ : آن چيز را بسيار جابجا كرد ، - الخُفَّ او الثّوبَ : كفش و يا جامه را اصلاح كرد ، - فلانٌ ضَيْفَه : به ميهمان خود نُقل تقديم نمود ، ، - تِ الشَّحَّةُ العَظْمَ : ضربهء وارده استخوان را شكست . النُّقْل - ج - نُقُول و نُقُولَات : نقل و ديگر خوراكيها از قبيل پسته و سيب كه با شراب خورند . النَّقْل - مص ، نعل يا كفش كهنه و پاره ، راه كم و كوتاه ، آنچه كه با شراب از قبيل پسته و سيب و مانند آن خورند ، - عند اهل العربية : و در عرف علماى زبان عربى وضع لفظى است براى معنائى كه خود معناى ديگرى دارد . النِّقْل - مص ، نعل يا كفش كهنه و پاره . النَّقَل - پَر كه از تيرى به تير ديگر جاى گيرد ، مراجعه گفتار و سخن ، راه كم و مختصر ، آنچه از سنگ و گچ پس از ويران شدن خانه مىماند ، سنگ ريزه ، - ج أَنْقَال و نَقَال : نعل يا كفش كهنه و پاره . النَّقِل - « رجُلٌ نَقِلٌ » : مرد حاضر جواب و سخنگو و جدل كننده ؛ « مكانٌ نَقِلٌ » : جائى كه سنگ ريزهء بسيار دارد . النُّقْلَة - ج نُقَلٌ : اسم است به معناى ( الانتقال ) ، نمامى و سخنچينى و دو بهمزنى . النَّقْلَة - اسم مره از ( نَقَلَ ) است ، واحد ( النِّقَال ) است . النِّقْلَة - ج نِقَل : اسم نوع از ( نَقَلَ ) است ، دوشيزه اى كه سالمند شده و شوهر نكرده است . النَّقْلِيَّات - خدمات ويژهء نقليات ، وسائط