فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
907
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
النَّدْرَة : مرادف ( النُّدْرَة ) است ، پاره اى از طلا و يا نقره كه در معدن يافت شود . نَدَصَ - - نَدْصاً و نُدُوصاً الشيءُ من الشيء : به زشتى آن چيز بيرون آمد ، - الرَّجُلُ : آن مرد با شتاب بيرون آمد ، - القومَ : به آن مردم بدى كرد ، - على القوم : به صورتى بد و زننده بر آن قوم وارد شد ، - نُدُوصاً تْ عينُه : چشم او برجسته شد و نزديك بود از حدقه بيرون آيد همچنانكه چشمان آنكه خفه مىشود بيرون مىآيد . نَدِصَ - - نَدَصاً تِ البثرةُ : جوش صورت فشار داده شد و چركهاى آن بيرون آمد . نَدَغَ - - نَدْغاً ه : با انگشت خود او را قلقلك داد يا خارانيد ، - الرّجُلَ : او را بد گفت ، - ه بالرُّمحِ أو الكلام : با نيزه و يا سخنى او را طعنه زد ، - تْه العقربُ : عقرب او را نيش زد . نُدِغَ - الصبِيُّ : بچه را قلقلك دادند . نَدَّغَ - تَنْدِيغاً [ ندغ ] العجينَ : بر روى خمير آرد پاشيد . النَّدْغ - ( ن ) : گياه هرزه . النَّدْغ - ( ن ) : مرادف ( النَّدْغ ) است . النُّدْغَةَ : سفيدى بيخ ناخن . نَدَفَ - - نَدْفاً القطنَ : پنبه را با كمان حلاجى زد ، - العودَ او المِزْهَر : عود نواخت ، - تِ السَّماءُ بِالثَّلج : آسمان برف باريد ، - الدّابَّةَ : ستور را با شتاب راند ، - تِ الدّابَّةُ : ستور در دويدن دست و پا برداشت ، - الطَّعَامَ : غذا را خورد ، - - نَدَفَاناً و نديفاً و نَدَفَاناً تِ الدَّابَّةُ : ستور با شتاب دست و پا برداشت . نَدَّفَ - تَنْدِيفاً [ ندف ] القطنَ : مرادف ( نَدَفَه ) است و به معناى پنبه را زد مىباشد . النُّدْفَة : مقدار كمى شير ؛ « نُدْفَةُ الثَّلْجِ » : گلولهء يخ ، تگرگ . نَدَلَ - - نَدْلًا الشيءَ : آن چيز را با شتاب گرفت ، آن چيز را از جائى به جائى برد ، - الدّلوَ مِنَ البئر : دلو را از ميان چاه بيرون كشيد . نَدِلَ - - نَدَلًا تْ يدُه : دستش چرك شد . النَّدْل - مص ، چرك . النُّدُل : خدمتگزاران در ميهمانى . نَدِمَ - - نَدَماً و نَدَامَةً على ما فعلَ : غمگين و اسفناك و پشيمان شد . النَّدْم - زيرك و هوشيار . النَّدَم - مص ، اثر ، پشيمانى . النَّدْمَى : مؤنث ( النَّدْمان ) است . النَّدْمَان - ج نَدَامَى : پشيمان ، هم پياله . النَّدْمانَة : مؤنّث ( النَّدْمان ) است . نَدَه - - نَدْهاً الرجُلُ : آن مرد آواز داد ، - الرّجُلَ : او را ناراحت كرد ، با فرياد او را از خود راند ، - الإِبلَ : شتران را با هم راند . النُّدْهَة : بسيارى ستوران . النَّدْهَة : ، - صدا ، مرادف ( النُّدْهَة ) است . النُّدْوَة - [ ندو ] : آبشخور شتران . النَّدْوَة - [ ندو ] : اسم مره است ، سخاوتمندى ، باشگاه ، مشاوره ، گروه ؛ « دارُ النَّدْوَة » : هر خانه اى كه در آن انجمن يا مجلسى تشكيل گردد ، - البرلمانِيَّة : مجلس ملَّى ، پارلمان . نَدِيَ - - نَدىً و نَدَاوَةً و نُدُوَّةً [ ندو ] الشيءُ : نم كشيد ، - تِ الأرضُ : شبنم بر روى زمين نشست ، - الصّوتُ : صدا دور شد . النَّدِي - [ ندو ] : نم كشيده . النَّدِيّ - [ ندو ] : نم دار ، باشگاه و مجلس . النَّدْيَانُ : نمدار . النَّدِيب - « ظَهْرٌ نَدِيبٌ » : زخمى كه آثار آن بر روى كمر مانده باشد . النَّدِيَة - [ ندو ] : مؤنث ( النَّدِي ) است . النَّدِيَّة - [ ندو ] : مؤنث ( النَّدِيّ ) است . النَّدِيد - ج نُدَدَاء [ ندّ ] : همتا و همسان و نظير . النَّدِيدَة - ج نَدَائِد [ ندّ ] : مؤنث ( النَّدِيد ) است . النَّدِيف - من القطن : مرادف ( المَندُوف ) است و به معناى پنبهء زده شده مىباشد . النَّدِيم - ج نِدَام و نُدَمَاء و نُدْمَان ( مثل قَضِيب و قُضْبان ) : هم پياله ، رفيق و دوست ، همنشين . النَّدِيمَة - ج نِدَام و نُدَمَاء : مرادف ( النَّدِيم ) است . النِّذَارَة : بر حذر نمودن ، هُشدار . نَذَرَ - - نَذْراً و نُذُوراً : براى چيزى نذر كرد ؛ « نَذَرَ مالَه » : مال خود را نذر كرد ، - الأَبُ الولدَ : پدر ، فرزند خود را قيّم و سرپرست نمود و يا فرزند خود را خدمتگزار كليسا كرد ، - الجِيشُ فلاناً : لشكر فلانى را پيش قراول خود نمود تا آگاهى لازم را بدست آورد . نَذِرَ - - نَذْراً به : آن را دانست و آماده شد تا از آن بر حذر باشد . النَّذْر - مص ، - ج نُذُور : رشوه ، آنچه كه انسان بعنوان نذر بدرگاه خداوند تقديم كند ؛ « نَذْرُ الرَّهْبنة » : در مذهب مسيحيان عفت و اطاعت و گزيدن فقر است . النُّذُر : مرادف ( الإِنْذار ) است . النُّذْرَى : مرادف ( الإنْذار ) است . نَذُلَ - - نَذَالَةً و نُذُولَةً : خسيس و پست بود ، در دين و حسب مردود بود . النَّذْل - ج أَنْذَال و نُذُول : مرد خسيس و پست ، مردود در دين و حسب خود . النَّذِير - مص ، - ج نُذُر : اسم است به معناى انْذار ، هشدار دهنده ، پيامبر ، پيرى كه نزديك شدن به مرگ را اخطار مىكند . النَّذِيرَة - ج نَذَائِر : مرادف ( الإنْذار ) است ، پيش قراول لشكر كه از امر دشمن آگاهى لازم بدست مىآورد ، آنچه كه نذر كنند . النَّذِيل - ج نُذَلَاء و نِذَال : مرادف ( النَّذْل ) است . النَّربِيج : مرادف ( النِّرْبيش ) است . اين كلمه فارسى است . النّرْبِيش : نى پيچ قليان . النَّرجِس - ( ن ) : نام درخت گلى از نوع نرگسيها است ، گل نرگس . النِّرْجِس - ( ن ) : مرادف ( النَّرْجِس ) است ، گل نرگس . اين كلمه فارسى است . النَّرْجِسَة - ( ن ) : يك گل نرگس . النِّرْجِسَة - ( ن ) : يك گل نرگس . النَّرْد : جوالى به شكل مخروط كه ته آن فراخ و سر آن تنگ است و از برگ درخت خرما تهيه مىشود ، بازى نرد ، تخته نرد و در زبان