فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
908
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
متداول به آن ( الطَّاولة ) گويند . اين كلمه فارسى است . النَّرْدِين - ( ن ) : ناردين ، سنبل رومى - اين كلمه يونانى است . النَّرَنْج - ( ن ) : نارنج كه در زبان متداول بر آن ( ليمون بوصيفر ) اطلاق مىشود . اين كلمه فارسى است . نَزَّ - - نَزّاً و نَزِيراً المكانُ : زمين آب از خود تراوش كرد ، - الوَتَرُ : كمان در موقع تيراندازى تكان خورد ، - فُلانٌ عَنِّي : فلانى از من دور شد و تنهائى گزيد ، - نَزِيزاً الظَّبْيُ : آهو دويد ، آهو آواز داد . النَّزّ [ نزّ ] : آنكه همواره در حركت و نقل انتقال باشد و در يك جا قرار نگيرد ، مرد هوشيار و زيرك ، روشندل ، - ج نُزُور : آب كه از زمين تراوش كند و روان گردد ؛ « مكان نَزّ » : جاى نمناك . النِّزّ - مرادف ( النَّزّ ) است ، - ج نُزُوز : آب كه از زمين تراوش كند و روان گردد . نَزَا - - نَزْواً و نُزُوّاً و نَزَوَاناً [ نزو ] : برجست ، - به قَلبُه الى كذا : دِل او شيفتهء چيزى شد ، - تِ الحُمُرُ : ألاغها از طويله بيرون شدند يا به وجد آمده و جست و خيز كردند ، - الطعامُ : بهاى غذا بالا رفت ، - نَزَواناً عنه : از دست او در رفت و گريخت . نَزَّى - تَنْزِيَةً و تَنَزِّياً [ نزو ] ه : او را وادار به هوس و آرزو كرد . النَّزَّاء - [ نزو ] : مرادف ( النَّزِيّ ) و به معناى بيقرار و عربده جو است . النَّزَائِع : بادهائى كه بر خلاف مسير خود بوزد ، - من الإبل وَالْخَيل : اسب و شترى كه از دست بيگانگان گرفته و چپاول كنند . النَّزَّاز - [ نزّ ] : بر وزن فَعّال براى مبالغه است . النِّزاع - مص ، وضع بيمار هنگاميكه مشرف بمرگ و جان كندن است ، دشمنى ؛ « لا نِزَاعَ فيه » : هيچگونه اختلاف و جدال در آن نيست . النزَّاع - « نُزَّاع القبائِل » : بيگانگانى كه در مجاورت عشاير زندگى مىكنند كه از آنها نيستند . النُّزَاعَة : آنچه كه با دست كنده و دور انداخته شود . النَّزَاعَة : دشمنى و ستيزگى . النَّزَّاغ : آنكه ميان مردم دشمنى و نزاع برانگيزد . النَّزَال - ج أَنْزال : سود زراعت و رشد آن ، عطا و بخشش . النَّزَّال : آنكه بسيار جنگ و مقابله كند . النَّزَالَة : روان شدن آب بر روى زمين در اثر باران كم به علت سختى و صلابت زمين . النِّزَالَة : مسافرت ، ميهمانى . النَّزَاهَة - مص ، دورى از هر گونه بدى . نَزَأَ - - نَزْأً و نُزُوْءًا [ نزأ ] بين القوم : در ميان قوم نفاق و فساد انداخت ، - نزاءً على فلان : بر او حمله كرد ، - ه عن كذا : او را از چيزى منصرف كرد . نَزَبَ - - نَزْباً و نُزَاباً و نَزِيباً الظبىُ : آهو آواز دارد . النَّزَّة - [ نزّ ] : اسم مرّه از ( نَزَّ ) ، ميل و آرزوى بسيار ؛ « ناقَةٌ نَزَّةٌ » ماده شتر سبكبال ؛ « ارضٌ نَزَّةٌ » : زمين نمناك . نَزَحَ - - نَزْحاً و نُزُوحاً : دور شد ، - نَزْحاً تِ البِئرُ : آب چاه كم شد يا فرو نشست ، - البِئْرَ : از آب چاه آنقدر برداشت تا اينكه آب آن كم و يا خالى شد ، - القومُ : آب چاههايشان تمام شد . نُزِحَ - بفلانٍ : فلانى مدت درازى از كشورش دور شد . النَّزَح - ج أَنْزَاح : ، - آب كدر و گل آلود ، چاهى كه بيشترين آب آن رفته و يا اينكه به كلى آب در آن نباشد . نَزَرَ - - نَزْراً ه : او را سؤال پيچ كرد ، از او خواست كه در كار شتاب كند ، به او فرمان داد ، آنچه كه داشت بتدريج بيرون آورد ، او را كوچك و خوار شمرد ، - الشّيءَ : آن را كم تلقى كرد ، - الشّرابُ فلاناً : شراب او را مست كرد . نَزُرَ - - نَزْراً و نُزْرَةً و نَزَاراً و نَزَارَةً و نُزُرَةً : ، - كم شد ، - نَزَارَةً الرَّجُلُ : آن مرد كم خير و بركت شد ، - تِ النّاقة : شير ماده شتر كم شد . نَزَّرَ - تَنْزِيراً [ نزر ] العطاءَ : عطا و بخشش را كم كرد . النَّزْر : كم و ناچيز ؛ « رَجُلٌ نَزْرٌ » مرد كم خير و بركت ، ورمى كه در پستان شتر ماده پديد مىآيد . النَّزِرَة : ج نُزُور من النساء : زنان كم فرزند يا آنها كه شير كم در پستان دارند . نَزَعَ - - نَزْعاً الشيءَ من مكانه : آن را از جاى كند ، - الأميرُ العاملَ : امير كارمند را از كار بر كنار نمود ، - الشَّيءَ : در زبان متداول به معناى آنست كه چيزى را تباه نمود و از كار انداخت ، - تِ الشمسُ : خورشيد رو به غروب رفت ، - المَرِيضُ : بيمار مُشرف به مرگ شد ، - الدَّلوَ و بِالدّلو : دلو را از چاه كشيد و از آن آب نوشيد ، - يَدَه : دست خود را از جيب درآورد ، - بِالسّهم : تيراندازى كرد ، - فى القوس : زه كمان را كشيد ، - عَن الْقَوسِ : از تيراندازى باز ايستاد ، ، - نُزُوعاً عن كذا : از آن كار خوددارى كرد ، - الولدُ اباه و الى ابيه : شبيه و همسان پدر خود شد ، - - نزعاً معنىً جَيِّداً : معناى خوبى بدست آورد ، - نِزاعاً الى الشيءِ : بسوى آن چيز رفت ، - نِزَاعاً و نُزُعاً الى اهله : به خانوادهء خود مشتاق شد . نَزِعَ - - نَزَعاً : موى دو طرف پيشانى او ريخت . نَزَّعَ - تَنْزِيعاً [ نزع ] الشيءَ من مكانه : آن چيز را از جاى خود بر كند . النَّزع - مص ؛ « نَزْعُ السلاحِ » : كم كردن يا منحل نمودن نيروهاى مسلَّح ؛ « مؤتمرُ نَزْعِ السّلاح » : كنفرانسى كه در امر كم كردن و يا منحل نمودن نيروهاى مسلح نظر دهد ؛ « نزعُ الحياة » : حالت بيمار هنگاميكه مشرف بر مرگ است ، جان كندن . النَّزْعَاء : مؤنث ( الأَنْزَع ) است ، - مِن الْجِبَاه : پيشانى فراخى كه موى آن ريخته شده باشد . النَّزَعَة : جمع ( النّازِع ) است ، راه بسوى