فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

900

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

بيرون آورند . نَثَرَ - - نَثْراً و نِثَاراً : در سخن خود نثر آورد ، - الشيءَ : چيزى را افكند و پخش كرد ، - الدرّعَ عنه : زره از تن خود بر افكند - - نَثِيراً تِ الدابَّةَ : ستور عطسه زد . نَثَّرَ - تَنْثِيراً [ نثر ] الشيءَ : چيزى را بطور پراكنده انداخت و پخش كرد . النَّثْر - مص ، سخن يا گفتار كه بر خلاف شعر و يا نظم باشد . النَّثِر - شخص پرگو كه رازها را فاش كند . النَّثْرَة - اسم مرده از ( نَثَرَ ) است ، قطعه اى از نَثْر ، انتهاى سوراخ بينى و پشت آن ، عطسه ، زره گشاد كه به آسانى پوشيده شود ؛ - « نَثْرَةُ الأَسَدِ » : در علم ستاره شناسى نام دو ستاره است كه فاصلهء بين آن دو به اندازهء يك وجب است و در سطح آنها سفيدى همانند ابر وجود دارد . نام ديگر آن ( انْفُ الأسد ) است و يكى از منازل قمر است . نَثَلَ - - نَثْلًا الفرسُ و كلُّ ذي حافر : اسب يا هر حيوان سمدار سرگين افكند ، - - نَثْلًا البئرَ : خاك چاه را بيرون كشيد ، - الكِنَانَةَ : تيرهاى تيردان را بيرون آورد و پخش كرد ، - الجرابَ : مشك يا انبان را از آنچه داشت خالى كرد ، - الدّرعَ عنه : زره از تن خود بيرون آورد و آن را بر افكند ، - عَنْ فُلانٍ دِرْعَه : زره را بر روى او افكند ، اللَّحْمَ فى القِدْرِ : گوشت را ريز ريز كرد و در دريك افكند . النَّثَل - گودال كنده شده . النَّثْلَة - اسم مره از ( نَثَل ) است ، زره گشاد ، فرو رفتگى ميان لب بالا . النَّثُور - « رجُلٌ نَثُورٌ و امرأَةٌ نَثُورٌ » : مرد يا زنيكه فرزندان بسيار داشته باشند . النَّثْوَة - [ نثو ] : عيب جوئى از مردم . النَّثِيثَة - [ نثّ ] : تراوش مشك يا خيك . النَّثِير - پخش و پراكنده . النَّثِيل - سرگين حيوانات . النَّثِيلَة - مرادف ( النُّثَالَة ) است ، گوشت پر ارزش . نَجَّ - - نَجّاً [ نجّ ] الشيءَ من فيه : چيزى را از دهان بيرون انداخت ، - - نجّاً و نجيجاً تِ ، القرحةُ : خونابهء زخم روان شد ، - الرّجُلُ : شتاب كرد . نَجَا - - نَجَاةً و نَجَاءً و نَجْواً و نَجَايَةً [ نجو ] من كذا : رهايى يافت ، - نَجْواً فلاناً : او را نجات داد ، - الدّواءَ : دارو را نوشيد ، - الشجرةَ : درخت را بريد ، - الصَّبيُّ : كودك مدفوع كرد ، - النَّجوُ من الْبَطن : مدفوع از معده خارج شد ، - نجواً و نجاً الْجِلدَ عَنِ الذَّبيحَة : پوست قربانى را سلاخى كرد و در آورد ، - نجاءً : شتاب كرد و سبقت گرفت ، - نَجْواً و نجوَى الرَّجُلَ : او را به آنچه از رازها و احساسات كه در دلش بود خورسند كرد . نَجَّى - تَنْجِيَةً [ نجو ] الرجُلَ من كذا : او را نجات داد ، او را در زمين بلند رها كرد . النَّجَا - [ نجو ] : رهايى ، عصا ، چوب ، چوبهاى هودج ، پوست . النَّجَاء - رهائى . النَّجَائِب - [ نجب ] : « نَجائِبُ الشيء » : خالص چيزى ، لبّ چيزى كه پوست آن كنده شده باشد . النَّجَابَة - مصدر ( نَجُبَ ) است . النَّجَاة - [ نجو ] مص ، ؛ - ج نجاً : رهائى ، زمين بلند ، شاخهء درخت ، قارچ ، آز ، رشك . النَّجَاح - مصدر است يا اسم است از ( نَجَحَ ) ؛ - « لَقِىَ نَجَاحاً : پيشرفت كرد . النَّجَاحَة - صبر و شكيبائى . النِّجَاد - حمايل شمشير . النَّجَّاد - لحاف دوز . النِّجَادَة - لحاف دوزى . النُّجَار - مرادف ( النِّجَار ) است . النِّجَار - اصل و نژاد ، حسب و نسب ، ريشه و تبار . النَّجَارَى - « إِبِلٌ نَجَارَى » : شتران تشنه . النَّجَّار - درودگر ، نجّار . النُّجَارَة - آنچه كه به هنگام تراشيدن چوب از آن بر زمين ريزد ، خاك ارّه و تراشهء چوب . النِّجَارَة - درودگرى ، نجّارى . النَّجَاز - مرادف ( النَّجْز ) است و به معناى بر آوردن نيازمندى است . النِّجَاش - پوستى كه ميان دو پوست قرار ميدهند و آن را مىدوزند . النَّجَّاش - شكارگر . النَّجَاشِي - لقب پادشاهان حبشه ( اتيوپى ) است . النِّجَاشِي - مرادف ( النَّجاشى ) است . النَّجَاشِيّ - مرادف ( النَّجاشي ) است ، آنكه شكار را براند تا به سوى شكارگر رود . النِّجَاشِيّ - مرادف ( النَّجَاشِي ) است . النِّجَاف - سر درب خانه ؛ - « نِجَاف الغارِ » : سنگ مشرف بر دهانهء غار . النَّجَّام - ستاره شناس . النَّجَاوَة - [ نجو ] : زمين فراخ و پهن . نَجَأَ - - نَجْأَ [ نجأَ ] ه : با چشم او را زد . النَّجُوء - [ نجأ ] « رجُلُ نَجُؤُ العينِ » : آنكه چشم بد و ناپاك دارد ، آنكه بسيار چشم زخم زند . النَّجِئ - [ نجأ ] « رجُلٌ نَجِئُ العينِ » : چشم زننده . نَجَبَ - - نَجْباً الشجرةَ : پوست درخت را كند . نَجُبَ - - نَجَابَةً الولدُ : داراى اصل و نسب بزرگى شد ، در نگرش و يا گفتار و يا كردار ستوده شد . نَجَّبَ - تَنْجِيباً [ نجب ] الشجرةَ : پوست درخت را كند . النَّجْب - بخشنده و سخاوتمند . النَّجَب - من الشجر ( ز ) : پوست درخت . النُّجَبَة - بخشنده و سخاوتمند . نَجَحَ - - نَجْحاً و نُجْحاً و نَجَاحاً الأَمرُ : كار سهل و آسان شد ، - فلانٌ بحاجتِه : رفع نياز او شد ، - تْ حاجة فلان : نياز او بر آورده شد . نَجَّحَ - تَنْجِيحاً [ نجح ] ه : او را رستگار و ظفرمند ساخت . النُّجْح - مصدر است يا اسم است از ( نَجَحَ ) . نَجَدَ - نَجْداً ه : او را يارى كرد ، بر او پيروز