فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

873

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

آمده باشد . المَنْفُوطَة - [ نفط ] : مؤنث ( المَنْفُوط ) است . المَنْفِيّ - [ نفي ] : رانده شده ، دور شده ، تبعيد شده ، - في الكلام : سخن منفي . المُنَقَّى - [ نقي ] : راه . المُنْقاد - [ قود ] : « طريقٌ مُنْقادٌ » : راه مستقيم . المِنْقَاد - ج مَنَاقِيد [ نقد ] : « مِنْقادُ الطَّائِر » : نوك پرنده . المِنْقار - [ نقر ] : آهنى كه با آن چيزى را بكنند ، نوك پرنده ، جلوى پا ، استخوان كتف كه آن را ( الأَخرم ) نيز گويند ؛ « مِنْقارُ الدَّجاجةِ » و « مِنْقَارُ الغراب » هر يك نام ستاره ايست در آسمان . المِنْقَاش - ج مَنَاقِيش [ نقش ] : موچين . المِنْقَاف - [ نقف ] : نوك پرنده ، گونه اى گوش ماهى . المَنْقَب - [ نقب ] : سوراخ كه بوسيلهء دام پزشك بر روى شكم ستور ايجاد شود . المَنْقِب - ج مَنَاقِب [ نقب ] : راه در كوهستان . المِنْقَب - [ نقب ] : دانشمندى كه در رشته‌هاى علمى بسيار پژوهش و تحقيق كند ، ابزار حفارى ، آنچه كه با آن سوراخ كنند ، راه در كوهستان ، ابزارى آهنين كه با آن بند ناف ستور را سوراخ كنند . المَنْقَبَة - ج مَنَاقِب [ نقب ] : كار نيك ، آنچه كه باعث افتخار است ، ديوار ، راه كوهستانى ، كوچهء تنگ ميان دو خانه . المِنْقَبَة - [ نقب ] : ابزارى آهنين كه با آن بند ناف ستور را سوراخ كنند . المُنْقُر - ج مَنَاقِير ( على غير القياس ) [ نقر ] : چوبى كه در شراب براى ساختن آن زنند ، چاه دهانه كوچك و پر آب و گود ، حوض . المُنْقِر - [ نقر ] : شير بسيار ترشيده . المِنْقَر - ج مَنَاقِير ( على غير القياس ) [ نقر ] : مرادف ( المُنْقُر ) است ، - ج مَنَاقِر : كلنگ . المِنْقَش - ج مَنَاقِش [ نقش ] : آنچه كه با آن چيزى را بر كنند مانند موچين . المُنَقَّشَة - [ نقش ] : « الشجَّة المُنَقَّشَة » : زخمى كه استخوانهاى شكسته آن را بيرون كشيده باشند . المَنْقَصَة - ج مَنَاقِص [ نقص ] : نقص و كمبود . المُنْقَطَع - [ قطع ] من الوادي و نحوِه : پايان و انتهاى دره . المُنْقَطِع - [ قطع ] : فا ، آنكه ستور وى از كار افتاده و يا توشه او تمام شده و نتوانسته به مسافرت رود ؛ « المُنْقَطِعُون عِنْد المَسِيحيِّين » : در اصطلاح مسيحيان عبارت از مردگانى مىباشند كه كسى را نداشته‌اند تا بر آنها نماز بخواند و يا خيرات بدهد . المُنْقُع - [ نقع ] : قابلمهء كوچكى كه در آن شير و خرما ريزند و به كودك خورانند . المُنْقَع - [ نقع ] : قدح شراب ، جام سنگى ، آنچه كه در آب بخيسانند از قبيل خرما يا مويز و مانند آنها ، شير خالص و سرد ؛ « سَمٌّ مُنْقَعٌ » : زهرى كه در آب يا مايعى مخلوط شده باشد . المَنْقَع - ج مَنَاقِع [ نقع ] : دريا ، جاى گودى كه آب در آن گرد مىآيد ، فزوني آب و سيرابي . المِنْقَع - [ نقع ] : ظرفى كه در آن چيزى را در آب بياميزند . المَنْقَعَة - [ نقع ] : مرادف ( المُنْقُع ) است . المِنْقَعَة - [ نقع ] : ظرفى كه در آن كشمش و مانند آن را بخيسانند ، مرادف ( المُنْقُع ) است . المَنْقَل - [ نقل ] : كفش يا نعلين فرسوده ، راه كوتاه ، راه كوهستانى ، كانون آتش ، منقل ، آتشدان . المِنْقَل - [ نقل ] : « فرسٌ مِنْقَلٌ » : اسب تيزتك و سبك پا . المُنْقَلَب - [ قلب ] : اسم مكان است از ( انْقَلَب ) و به معناى جاى بازگشتن و برگرديدن است . المَنْقَلَة - [ نقل ] : يك مرحله از مراحل مسافرت ، پارچه اى كه زير پاى شتر و غيره قرار دهند ؛ « ارْضٌ مَنْقَلَةٌ » : زمين پر از سنگ ريزه . المِنْقَلَة - ج مَنَاقِل [ نقل ] : زاويه سنج ، گوشه پيما ، نوعى بازى و سرگرمى . المَنْقُوز - [ نقز ] : آنكه به بيمارى ( نُقَاز ) كه نوعي از طاعون است مبتلا شده باشد . المَنْقُوزَة - [ نقز ] : مؤنث ( المنقوز ) است . المَنْقُوش - [ نقش ] : مفع ، سكهء زر ( دينار ) ، خرماى نارس كه در آن خار فرو كنند تا رسيده شود . المَنْقُوشَة - [ نقش ] : واحد ( المَنَاقيش ) است ، شكستگى كه از آن استخوانهاى ريز و شكسته شده را بيرون كشند . المَنْقُوط - [ نقط ] : مفع ، - من الشِّعر : شعرى كه همهء حروف آن نقطه دار باشد ؛ « كتابٌ منقوطُ » : كتاب اعراب گذارى شده . المَنْقُوف - [ نقف ] : اسم مفعول ، مرد كم گوشت و لاغر و زرد چهره ، ناتوان ؛ « حَنْظَلٌ مَنْقُوفٌ » : حنظلى كه دانه‌هاى آن را بيرون آورده باشند ؛ « جِذْعٌ مَنْقُوفٌ » : تنهء درختى كه موريانه آن را خورده باشد ؛ « عينانِ مَنْقُوفَتَانِ » : دو چشمان سرخ . المَنْقُول - [ نقل ] : مفع ؛ « المالُ المَنْقُول » : دارائى منقول و قابل حمل و نقل مانند پول و اثاث و متاع ، بر خلاف « المالُ غير المنقول » : كه قابل حمل و نقل نيست مانند املاك و مزارع . المَنَقِّى - [ نقي ] : راه . المِنْكَاش - ج مَنَاكِيش [ نكش ] : ابزارى كه با آن چيزى را كنده يا در آورند . المَنْكِب - ج مَنَاكِب [ نكب ] : جاى بلند و مرتفع ، طرف و گوشهء هر چيزى ، و در علم انسانشناسى به معناى شانه و دوش مىباشد ، - مِن القومِ : مرد سرشناس و ياريگر مردم ، - مِنَ الأَرض : راه ؛ « مَنْكِبُ الجوزاء و مَنْكِبُ ذي العنان و مَنْكِبُ الفرسِ » : در علم ستاره شناسى هر يك به معناى ستاره اى در آسمان است . المُنَكَّد - [ نكد ] : مفع ؛ « عَطَاءٌ مُنَكَّدٌ » : عطاى كم . المُنْكَر - ج مُنْكَرَات و مَناكِر [ نكر ] : مفع ، آنچه كه بر خلاف رضاى خداوند متعال