فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
851
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المَقْرُوب - [ قرب ] : شمشيرى كه براى آن غلاف ساخته باشند . المَقْرُوح - [ قرح ] : مفع ، آنكه داراى دانهء زخم چركى است ، - مِنَ الطُّرُق : راهى كه بر روى آن جاى پا و رد پا نقش گيرد . المَقْرُور - [ قرّ ] : سرد ، كسى كه سرما خورده است . المَقْرُوق - [ قرق ] : آنكه به بيمارى باد فتق دچار است ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) . المَقْرِيّ - [ قرأ ] : مرادف ( الْمقرُوء ) است . مَقَسَ - - مَقْساً الماءُ : آب روان شد ، - الشّيءَ فى الماءِ : چيزى را زير آب فرو برد . مَقِسَ - - مَقَساً تْ نفسُه : دل او آشوب شد ، حالت تهوّع به خود گرفت . مَقَّسَ - تَمْقِيساً [ مقس ] الماءَ : آب را بسيار ريخت . المَقْسَاة - [ قسو ] : آنچه باعث سنگدلى و قساوت مىشود . المِقْسَاس - [ مقسس ] ( ن ) : درخت مويزك عسلى كه از آن چسب شكار پرنده و مگس و مانند آنها مىسازند . المِقْسَاسِيّ - [ مقسس ] : « العِنَبُ المِقْسَاسيُّ » : انگور دانه سياه مويزى . المُقْسِط - [ قسط ] : از نامهاى پروردگار است به معناى دادگر . المُقْسَم - [ قسم ] : سوگند . المَقْسَم - [ قسم ] : جائى كه آب از آن براى قسمتهاى مختلف شهر توزيع مىشود . ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) ، منبع آب شهر . المُقَسَّم - [ قسم ] : مفع ، اندوهگين ، زيبا ؛ « رَجُلٌ مُقَسَّمٌ » : مرد زيبا ؛ « رَجُلٌ مُقَسَّمُ الوجه » : مرد زيبا روى ، « المُقَسَّمُ الهاتفيّ » : تابلويى كه براى دريافت تماسهاى تلفنى و توزيع آنها بر روى خطوط تلفنى وسيلهء تلفنخانه نصب مىشود . المُقَشَّب - [ قشب ] : ناخالص ؛ « حَسَبٌ مُقَشَّبٌ و رَجُلٌ مُقَشَّبٌ الحَسَب » : آميخته با پستى و بدخواهى . المِقَشَّة - [ قشّ ] : جاروب . المُقَشَّر - [ قشر ] : مفع . المُقَشَّشَة - [ قشّ ] : شيشهء بزرگى كه دور آن از چوبهاى باريك و بهم آميخته پوشش يافته و همچنين در زير آن كاه قرار گرفته تا از شكسته شدن آن جلوگيرى شود . المِقْشَط - ج مَقَاشِط [ قشط ] : ابزارى كه با آن پوست چيزى را بكنند . المُقَشِّط - [ قشط ] : آنكه چيزى را به زور بستاند ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) . المِقْشَطَة - [ قشط ] عند العقَّادين : ابزارى كه با آن گرههاى رشتههاى ابريشم را باز و بر طرف كنند . المُقْشَعِّر - ج قَشَاعِر [ بحذف الزوائد ] [ قشعر ] فا . المَقْشُورَة - [ قشر ] : غذائى كه از گندم پوست كنده آماده مىشود . المُقِصّ - ج مَقَاصّ [ قصّ ] : « شاةٌ مُقِصٌّ » : باردارى گوسفند آشكار شد . المِقَصّ - ج مَقَاصّ [ قصّ ] : قيچى . المُقَصَّب - [ قصب ] : مفع ، - من الثّياب : جامهء چيده و تا شده ؛ « شَعْرٌ مُقَصَّبٌ » : موى مُجعّد ( فرفرى ) . المُقَصِّب - [ قصب ] : فا ، كسى كه از نيهاى مسابقه در ميدان اسب دوانى نگهبانى كند . المَقْصَبَة - [ قصب ] : نيزار . المُقَصَّبة - [ قصب ] : مؤنث ( المُقَصَّب ) است ؛ « ثِيَابٌ مُقَصَّبة » : جامه هائى كه با نوارهاى سيم و يا زر تزيين شده باشند . المَقْصِد - ج مَقَاصِد [ قصد ] : مكان قصد و آهنگ ، نيّت و غرض . المِقْصَر - [ قصر ] : چوب گازر يا جامه شوى . المِقْصَرَة - [ قصر ] : چوب گازر و يا جامه شوى . المَقْصَف - ج مَقَاصِف [ قصف ] : كافه رستوران دانسينگ . المِقْصَل - [ قصل ] : « سيفٌ مِقْصلٌ » : شمشير برنده ؛ « لِسَانٌ مِقْصَلٌ » : زبان تيز . المِقْصَلَة - [ قصل ] : گيوتين . المَقْصُور - [ قصر ] : واحد ( المَقَاصِر ) است ، پارچه سفيد و نازك پنبه اى . المَقْصُورَة - ج مَقَاصِير [ قصر ] : حجلهء عروس ، خانهء بزرگى كه اطراف آن ديوار كشيده باشند ، اطاق كوچك و بلند ؛ « مقصورةُ الدّارِ » : اطاق خلوت ؛ « ناقةٌ مقصورة » : ماده شترى را كه براى نوشيدن شير از پستانش گرفته باشند . المَقْصُول - [ قصل ] : « شيءٌ مَقْصُولٌ » : چيز بريده . المِقْضاب - [ قضب ] : داس ، مرد بسيار برنده . المِقْضَب - [ قضب ] : داس ؛ « سيفٌ مِقْضَبٌ » : شمشير تيز و بُرنده . المِقْضَبَة - ج مَقاضِب و مَقَاضِيب [ قضب ] : علف زار . مَقَطَ - - مَقْطاً الشيءَ : آن چيز را بست ، آن چيز را نوشيد ، او را با ريسمان بست ، - ه : او را بخشم در آورد ، - ه بالأَيمَان : او را سوگند داد ، - ه بِالعَصَا : با چوب او را زد ، - بِالقِرْنِ و مَقَطَه : او را بر زمين زد ، - عُنُقَه : گردن او را شكست ، - الكُرَةَ : توپ را بر زمين زد و سپس آن را با دست گرفت ، - الحبلَ : ريسمان را بافت . مَقَّطَ - تَمْقِيطاً [ مقط ] ه : او را بر زمين زد ، - الإِبلَ : شتر را با ريسمان كوتاه بست . المُقْط - ج أَمْقَاط : ريسمانى كه با آن پرندگان را شكار كنند . المَقِط - نوزادى كه شش ماهه به دنيا آيد . المِقَطَّ - [ قطَّ ] : قط زن قلم . المِقْطَار - [ قطر ] : ابر انبوه و بسيار . المِقْطَاع - [ قطع ] : آنكه در دوستى پايدار نباشد ؛ « مِقْطاعُ الكلام » : كسى كه سخنان ديگرى را حين سخن قطع كند ؛ « بِئرٌ