فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

852

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مِقْطَاع « : چاهى كه آب آن زود ته مىكشد . المِقَطَّة - [ قطَّ ] : مرادف ( المقَطَّ ) است . المِقْطَر - ج مَقَاطِر [ قطر ] : بخوردان . المِقطَرَة - ج مَقَاطِر [ قطر ] : مرادف ( المِقْطر ) است . المُقْطَع - [ قطع ] : غريب و بيكس ، از همه جا رانده شده ؛ « مُقْطَعُ النَّهر » : جاى تقاطع رودخانه . المَقْطَع - ج مَقَاطِع [ قطع ] : جاى قطع كردن يا بريدن ، حرف با حركت يا دو حرفى كه دوم آن ساكن باشد ؛ « مَقْطَعُ الحَقّ » : آنچه كه باطل را بزدايد ؛ « مَقْطَعُ الحرفِ » مخرج حرف از حلق و يا زبان و يا دو لب ؛ « مقاطِعُ الأنهار » : گذرگاههاى آب رودخانه ؛ « مَقَاطِعُ الكلامِ » : جاى وقف كلمات . المِقْطَع - ج مَقَاطِع [ قطع ] : الگو يا نمونه اى كه از روى آن چرم و مانند آن را ببرند ، - آنچه كه با آن چيزى را ببرند مانند ( مِقْطَعُ الورِق ) ، « سيفٌ مِقْطَعٌ » : شمشير برّنده . المُقَطَّعَات - [ قطع ] : جامه‌هاى كوتاه ، - مِنَ الشِّعر : شعرهاى كوتاه و رجز خوانى ؛ « مُقَطَّعَاتُ الشّيءِ » : اجزاء تركيبى هر چيزى . المَقْطَعَة - [ قطع ] : جاى قطع ، علت قطع ؛ « الْهَجْرُ مقطعة للودّ » : دورى باعث قطع محبت مىشود . المُقَطَّعَة - [ قطع ] : جامه‌هاى كوتاه ؛ « الثيابُ المُقَطَّعَة » در زبان متداول به معناى جامه‌هاى پاره و شكافته . المَقْطَف - ج مَقَاطِف [ قطف ] : سبد يا مانند آن كه ميوهء چيده شده از درخت را در آن قرار دهند . المِقْطَف - ج مَقَاطِف [ قطف ] : داس كه با آن ميوه را از درخت قطع كنند ، سر خوشهء انگور ، الك ابريشمى كه با آن آرد را پودر كنند . المَقْطَنَة - [ قطن ] : كشتزار پنبه . المَقْطُور - [ قطر ] : مفع ، آنچه كه با قطران روغن مالى شده باشد . المَقْطُورَة - [ قطر ] : مؤنث ( الْمقطُور ) است ؛ « ارضٌ مَقْطُورة » زمينى كه در آن باران آمده است . المَقْطُوع - [ قطع ] : مفع ؛ « المقْطُوع به » : آنكه ميان او و خواسته اش جدائى افكنده باشند . المَقْطُوعة - [ قطع ] : مؤنث ( المقطوع ) است ؛ « مَقْطُوعَةٌ مُوسِيقِيَّةٌ » يك قطعه آهنگ موسيقى ساخته شده . المَقْطُوعِيَّة - [ قطع ] : استهلاك ، مصرف . المَقْع - مص ، - ج أَمْقُع : آب را كدو گنديده . المُقْعَد - [ قعد ] : آنكه به بيمارى فلج دچار شده باشد . المَقْعَد - ج مَقَاعِد [ قعد ] : جاى نشستن ، صندلى . و در زبان متداول ( به معناى اطاق مهمانخانه است ، و نيز به معناى بالشى است بزرگ كه بر آن مىنشينند . المُقْعَدات - [ قعد ] ( ح ) : جوجه‌هاى مرغ سنگخواره قبل از آنكه جنب و جوش كنند ، وزغها . المَقْعَدَة - [ قعد ] : نشيمنگاه ، مقعد ، شخص پست . المُقَعَّر - [ قعر ] : چيز گود ، عميق ، - من الخُطوط : خط ژرف . المُقْفَى - [ قفو ] : « رجُلٌ مُقْفَى به » : مرد گرامى و مورد احترام . المُقَفَّى - [ قفو ] : مفع ؛ « الكلام المُقَفَّى » : گفتار و سخن قافيه دار ؛ « رجُلٌ مُقَفَّى به » : مرد گرامى و مورد احترام . المِقْفَار - [ قفر ] : « أَرضٌ مِقْفَارٌ » : بيابان خالى و بى آب و گياه . المُقَفَّص - [ قفص ] : مفع ؛ « ثوبٌ مُقَفَّصٌ » : پارچهء خطدار بگونهء قفس . المُقَفَّع - مرد سر افكنده ؛ « رجُلٌ مُقَفَّعُ اليدينِ » : آنكه دستش از بيمارى يا صدمه بىحس و حركت شده باشد . المِقْفَعَة - چوبى كه با آن بر دست و يا انگشتان زنند . مَقَّقَ - تَمْقِيقاً [ مقّ ] على عيالِه : بر خانواده و عيال خود در اثر فقر يا بخيلى از نظر نفقه تنگ گرفت ، - الطائرُ فرخَه : مرغ جوجهء خود را با منقار غذا داد . المَقَق - [ مقّ ] : هر فاصلهء بين دو چيزى ، فاصلهء زياد ميان دو ضربه . المَقَقَة - [ مقّ ] : مردم نادان ، بزغاله‌هاى شيرخواره ، شراب خوارانى كه مىرا اندك اندك نوشند . مَقَلَ - - مَقْلًا في الماءِ : خود را در آب فرو برد ، - ه : آن را در آب فرو برد ، به او نگاه كرد ، - المَقْلَةَ : سنگريزه‌ها را در ظرف انداخت و بر روى آن آب ريخت به اندازه اى كه آب روى آن را پوشانيد . المُقْل - ( ن ) : درخت مقل ، بلسان ، ميوهء درخت مقل ، شيرهء درختى كه با آن درمان مىكنند . المَقْل - مص ، ته چاه ، ريگ و خاك ، جاى شيرجه زدن در دريا . المُقِلّ - [ قلّ ] : كم درآمد و بينوا و مستمند . المِقْلَى - [ قلو ] : مرادف ( المِقْلَاء ) . المِقْلَى - ج مَقالٍ [ قلي ] : ماهى تابه . المِقْلَاء - [ قلو ] : دو چوب كه كودكان با آنها بازى مىكنند . المَقْلَاة - [ قلي ] : محل ساخت ماهى تابه . المِقْلَاة - ج مَقَالٍ [ قلي ] : ماهى تابه . المِقْلَاد - ج مَقَالِيد [ قلد ] : كليد ؛ « القى اليه مقاليد الأمورِ » : اختيارات كارها و امور را بوى سپرد . المِقْلاع - ج مَقَالِيع [ قلع ] : فلاخن ، تيركمان . المِقْلَاق - [ قلق ] : نگران و مضطرب ( اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ) . المِقْلام - [ قلم ] : قيچى ، مرادف ( المقراض ) است . المِقْلَب - [ قلب ] : آهنى كه زمين را با آن براى كشاورزى زير و رو كنند . المُقْلَة - ج مُقَل : پيه چشم يا سياهى و سفيدى آن ، چشم . المَقْلَة - اسم مرّه از ( مَقَلَ ) است ، سنگريزه كه هنگام كمبود آب در مسافرت در ظرف آب اندازند بطوريكه روى آن بايستد و به هر مسافرى سهمى از آب بدهند .