فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
806
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
باشد . المُرَخَّمَة - [ رخم ] : مؤنث ( المُرَخَّم ) است ؛ « الدار المُرَخَّمَة » : خانه اى كه با سنگ مرمر فرش شده باشد . مَرَدَ - - مَرْداً الغصنَ : پوست شاخهء درخت را كند ، شاخه را كند ، - الشيءَ : چيزى را نرم نمود و جلا داد ، - الشيءَ فى الماءِ : چيزى را در آب گردانيد تا محو شد ، - الدابَّةَ : ستور را بشدت راند ، - فلاناً : آبروى او را برد ، - الملَّاحُ السفينةَ : كشتيبان با چوب ( پارو ) كشتى را به راه انداخت ، - مُرُوداً : نا فرمانى و گردنكشى كرد ، از حدود خود تجاوز كرد ، - على النفاق و نحوِه : حالت نفاق و مانند آن به خود گرفت . مَرِدَ - - مَرَداً و مُرُودَةً الغلامُ : نوجوان تا مدتى چهرهء او بى مو بود و سپس ريش در آورد ، - الرجُلُ : همواره غذاى شير و خرما خورد . مَرُدَ - - مَرَادَةً و مُرُودَةً : نافرمانى و گردنكشى كرد ، از حد خود تجاوز كرد . مَرَّدَ - - تَمْرِيداً و تَمْرَاداً [ مرد ] الغصنَ : شاخهء درخت را از برگ تهى كرد ، - البناءَ : ساختمان را ساخت و آراسته كرد ، ساختمان را بلند ساخت ، ، - للحَمَام : براى پرنده لانه و آشيانه ساخت . المُرِدّ - ج مَرَادّ [ ردّ ] : فا ، خشمناك ، مردى كه مسافرت يا مجرد بودن او طولانى شده است ، شترى كه بسيار آب آشامد . المَرَدّ - [ ردّ ] : منسوب به . . . آنچه كه بدان قصد شود ؛ « مردُّه الى كذا » برگشتن او به . . . ؛ « لا مَرَدَّ له » : مقاومت نمىكند . المِرَدّ - [ ردّ ] من الرجال : مرد پر حركت و كوشا . المِرْدَى - ج مَرَادٍ [ ردي ] : صخره اى كه با آن سنگ را شكنند ، روپوش و ملافه . المَرْدَاء - [ مرد ] : مؤنث ( الأَمْرَد ) است ، - ج مَرَادٍ : درخت بى برگ ، سر زمين باير و بى گياه ، شن زارى كه در آن گياهى نباشد . المِرْدَاة - ج مَرَادٍ [ ردي ] : صخره اى كه با آن سنگ را بشكنند ، دايرهء جنگ بسان آسيا ، ملافه و پوشش . المِرْدَام - [ ردم ] : آنچه كه در آن خير و يا سودى نباشد . المَرَدَّة - [ ردّ ] : فائدة . المُرَدَّد - [ ردّ ] : سرگردان و سرگشته . المِرْدَع - [ ردع ] : آنكه از كارى نااميد برگردد ، تنبل ، كوتاه قامت ، آنكه اثرى از بوى خوش در او باشد . المَرْدَقُوش - ( ن ) : نام گياهى است كه به فارسى آن را ( مرزنگوش ) خوانند كه خاصيت پزشكى دارد ، و به معناى زعفران نيز مىباشد . المِرْدَن - [ ردن ] : دوك . المَرْدُود - [ ردّ ] : مفع ، متضاد كلمهء ( المقبول ) است ؛ « رأيٌ مَرْدُود » : غير قابل قبول ، آنكه مسافرت يا دورهء مجرّد بودنش طولانى شده باشد ؛ « مَرْدُودُ او عائدُ آلةٍ ما » : در علم فيزيك به معناى نسبت نيروى حاصل از ابزارى به نيروى مستهلك آن است كه همواره كمتر از يك مىباشد . المَرْدُودَة - [ ردّ ] : مؤنث ( المَرْدُود ) است ، تيغ سلمانى كه در ميان دستهء خود برگردانيده مىشود . المَرْدُون - ( ردن ) : « خيطٌ مَرْدُون » : جاى گره زدن ريسمان . المُرْدِيّ - ج مَرادِيّ [ ردي و مرد ] : چوب يا پارو كه با آن كشتيبان كشتى خود را راه مىبرد . المُرْذَى - [ ردي ] : بچهء سر راهى ، بچه نامشروع . المُرْذِل - [ رذل ] : كسى كه دوست و يا ستور او فرو مايه و پست باشد . مَرَّرَ - - تَمْرِيراً [ مرّ ] الشيءَ : چيز را بر روى زمين گسترانيد ، آن چيز را تلخ كرد . مَرَزَ - - مَرْزاً ه : با نوك انگشتان او را نيشگون نرم گرفت ، - الشيءَ : آن را بريد و قطع كرد . المِرْزَاح - ج مَرازِيح [ رزح ] من الإبل : شتر بسيار لاغر كه توان حركت ندارد . المُرَزَّأ - ج مُرَزَّؤُون [ رزأ ] : بخشنده و نيكوكار ، « الْمُرَزَّؤُون » : مردمى كه نيكوترين افراد آنها مرده باشند . المَرْزِئَة - [ رزأ ] : پيشامد سخت و ناگوار . المَرْزُبَان - ج مَرَازِبَة عند الفُرْس : پيشوا و رئيس نزد ايرانيان ( مرزبان ) - اين كلمه فارسى است - المَرْزَبَة - عند الفُرْس : رياست و پيشوائى . المُرْزَة - ( ح ) : نام پرنده اى شكارى كه موش و خرگوش را شكار مىكند . نام ديگر آن ( العُقَّيْب ) است . المَرَزَّة - [ رزّ ] : شاليزار ، جاى پر برنج ، انبار برنج . المَرْزَتَانِ - دو برآمدگى روى نرمهء هر دو گوش . المِرْزَح - ج مَرَازِح [ رزح ] : چوب دو شاخه كه زير درخت انگور نهند و آن را از زمين بلند كنند . المِرْزَحَة - ج مَرَازِح [ رزح ] : مرادف ( المِرْزَح ) است . المُرَزَّز - [ رزّ ] من الطعام : غذائى كه با برنج تهيه شده باشد . المُرْزِم - [ رزم ] : شير كه بر روى شكار خود قرار گرفته باشد . المِرْزَم - [ رزم ] : آنچه كه چيزى را با آن بندند مانند ريسمان . المِرْزَمَانِ - [ رزم ] ( فك ) : دو ستارهاند از ستارههاى باران . المَرْزَنْجُوش - ( ن ) : مرادف ( المَردقوش ) و گياه مرزنگوش است . ( فارسى ) است . المَرْزُوق - [ رزق ] : مفع ، خوش شانس . مَرَسَ - - مَرْساً الدواءَ : دارو را به آب ريخت و با دست آن را ماليد تا ذوب شد ، - الصَّبِيُّ اصبَعَه : كودك انگشت خود را در دهان برد و آن را ليسيد و يا مكيد ، - يَدَه بالمنديل : دست خود را با دستمال پاك كرد ، - حَبْلُ البَكَرةِ : ريسمان چرخ چاه از مجراى خود در آمده و بر يكى از دو طرف چرخ چاه افتاد .