فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

789

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

سخت و ناگوار كه از آن برحذر باشند . المِحْرَاب - ج مَحَاريب [ حرب ] : قهرمان ، رزمنده ، صدر مجلس ، بهترين جاى خانه محل گردهمآئى مردم ، قبله ؛ « مِحْرَابُ المَسْجِدَ » : جاى پيش نماز ، جاى امام جماعت . المِحْرَاث - ج مَحَارِيث [ حرث ] : گاو آهن شخم زني ، آنچه كه بوسيله آن آتش تنور را بهم زنند . المِحْرَاف - [ حرف ] : ميل جرّاحى كه با آن عمق زخم را اندازه گيرى مىكنند و مرادف ( المِحْرَف ) است . المِحْرَاك - آنچه كه با آن آتش را بهم زنند . و در زبان متداول به معناى كسى است كه عادت او فتنه انگيزى است . المِحْرَب - [ حرب ] : جنگجو و رزمنده ، قهرمان . المِحْرَث - ج مَحَارث [ حرث ] : گاو آهن . المُحَرِّج - [ حرج ] : كسى كه سختگيرى كند ؛ « حَلفَ بالمُحرِّجَات » سوگندهاى غليظ و شديد ياد كرد . المُحَرِّر - [ حرّ ] كسى كه آزادى دهد ( آزاد كننده ) ، نويسندهء روزنامه يا مجلَّه . المُحَرِّض - [ حرض ] : فتنه برانگيز ، برانگيزنده ، كسى كه منكرات را تشويق كند . المِحْرَف - ميل جراحى كه با آن عمق زخم را اندازه گيرى مىكنند . المُحَرَّف - [ حرف ] : آنكه دارائى و مالش از دست رفته باشد . المِحْرَق - سوهان . المُحْرَقَة - ج مُحْرَقَات [ حرق ] : قربانى كه براى عبادت خدا آن را بسوزانند . المَحْرَك - [ حرك ] : مفصل گردن كه متصل به سر است . المُحَرَّك - ( ج ) مُحَرَّكات [ حرك ] : پروانه ى هواپيما و ماشين و غيره كه وسيلهء بنزين و يا مازوت آنها را به حركت در مىآورد . المَحْرَم - ج مَحَارم [ حرم ] : حرام ؛ « مَحَارِم الليل » ترسهاى شب كه ترسو را از كار باز مىدارد . المُحْرِم - [ حرم ] : كسى كه در حمايت ديگرى باشد ، صلح طلب و با گذشت . مُحَرَّم - [ حرم ] : اولين ماه از سال هجرى قمرى است و 30 روز مىباشد . المُحَرَّم - شخص محترم و مورد اعتماد ؛ « اعرابيّ محرّم » : عرب بيابانى كه به شهر نرفته باشد ؛ « جِلدٌ مُحَرَّم » : پوست دباغى نشده ؛ « سَوْطٌ مُحَرَّم » : تازيانهء نو كه هنوز به كار نرفته است . المَحْرُمَة - ج مَحَارم [ حرم ] : چيزى كه بى حرمتى به آن جايز نباشد . المَحْرَمَة - ج مَحَارم [ حرم ] : مرادف ( الْمَحْرُمَة ) است ، حوله كه با آن صورت يا چيزى را خشك مىكنند . المَحْرُوب - [ حرب ] : مرادف ( الحريب ) است و به معناى آنكه مالش ربوده شده مىباشد . المَحْرُور - [ حرّ ] : كسى كه از شدت خشم يا تب درونش داغ شده باشد . المَحْرُوسُون - [ حرس ] : فرزندان . المَحْرُوم - [ حرم ] : محروم از چيزى ، كسى كه در جرگهء مؤمنان راه ندارد ، كسى كه از كسب و بدست آوردن مال درمانده باشد ، بىبهره و بىنصيب . المَحَزّ - [ حزّ ] : جاى بريدن و قطع كردن . المِحَزّ - ج مَحَازّ [ حزّ ] : ابزار بريدن . المِحْزَان - [ حزن ] : غمگين . المَحْزِم - [ حزم ] من الدابَّة : جاى بستن كمر يا تنگ اسب . المِحْزَم - [ حزم ] : كمربند . المِحْزَمَة - [ حزم ] : كمربند . المُحْزَن - [ حزن ] : غمگين . المُحْزِن - [ حزن ] : غمانگيز . المُحْزِنة - [ حزن ] : مؤنث ( الْمُحْزِن ) است ؛ « قِصَّةٌ تمثيليَّةٌ مُحْزِنَة » : داستان تراژيدى غمناك ؛ « روايةٌ مُحْزِنَة » داستان غمانگيز ؛ « الْمُحْزِنات » : چيزهاى غمانگيز . المَحْزُون - [ حزن ] : غمگين ، اندوهگين . مَحَسَ - - مَحْساً الجلدَ : پوست را ماليد تا نرم شد و آن را دباغى كرد . المِحْسَان - [ حسن ] : بسيار بخشنده . المِحَسَّة - [ حسّ ] : ابزار حسّى در دامها . المَحْسَدَة - [ حسد ] : آنچه كه باعث رشك و حسد مىشود . المِحْسَرَة - [ حسر ] : جاروب . المَحْسَمَة - [ حسم ] : انگيزهء قطع ؛ « هذا مَحْسَمَةٌ للداء » : اين چيز بيمارى را قطع و بر طرف مىكند . المُحْسِن - [ حسن ] : بسيار بخشنده . المَحْسَنَة - [ حسن ] : آنچه كه باعث حسن و زيبائى مىشود ؛ « هذا طعامٌ مَحْسَنَةٌ لِلْجِسمْ » : اين غذاى خوبى براى بدن است . المَحْسُوب - [ حسب ] : « مَحْسُوبٌ على فلانٍ » : تابع و پيرو شخص ديگرى ، از خواص اوست . المَحْسُوبِيَّة - [ حسب ] : ويژه گى دادن دوستان و ياران به مشاغل و نعمتها . المَحْسُور - [ حسر ] : مفع ، ؛ « الْمَحْسُور البصر » : چشم خيره . المَحْسُوس - [ حسّ ] : بدفال و بد يمن . المَحْسُوسَة - [ حسّ ] : « أرضٌ محسوسةٌ » : زمين پر ملخ و يا سرمازده . المَحْسُوسَات - [ حسّ ] : چيزهائى كه با حواس بشرى درك مىشود . مَحَشَ - - مَحْشاً الجلدَ : پوست را از گوشت جدا كرد ، - الطَّعامَ : غذا را بشدت خورد ، - السّيلُ ما مَرَّ عليه : سيل همه چيز را با خود كند و برد ، - مَحْشَةً وَجْهَه بالسيف : با شمشير پوست صورت او را كند ، - الحَرُّ او النّارُ الجِلْدَ : آتش پوست را سوزانيد . المُحِشّ - [ حشّ ] : « امرأَةٌ أَو ناقةٌ مُحِش » : زن يا ماده شترى كه بچه در شكمش خشك شود ( بميرد ) . المَحَشّ - ج مَحَاشّ [ حشّ ] : زمين پر از گياه و علف . المِحَشّ - [ حشّ ] : داس ، آتش گردان .