فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
790
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المَحْشَى - [ حشو ] : شكم و معده . المُحَشَّى - [ حشي ] من الكُتُب : كتابهائيكه بر آن حاشيه نوشته شده است . المَحَشَّة - ج مَحَاشّ [ حشّ ] : جاى پر از گياه و علف . المِحَشَّة - [ حشّ ] : آتشگردان . المَحْشَر - [ حشر ] : جاى گرد آمدن مردم . المَحْشِر - [ حشر ] : مرادف ( الْمَحْشَر ) است . المَحْشَشَة - ج مَحَاشِش [ حشّ ] : جائى كه در آن معتادان براى كشيدن حشيش جمع شوند . المَحْشُود [ حشد ] : كسى كه مردم براى خدمت به او در پيرامونش جمع شوند . المَحْشُوش - [ حشّ ] : بچه مرده در شكم مادر . المَحْشِيّ - [ حشو ] ( ط ) : دُلمه كلم يا برگ مو . مَحَصَ - - مَحْصاً الظبيُ في عدوه : آهو بسرعت دويد ، - المَذبوحُ برِجله : مذبوح پاى خود را به زمين كشيد و دويد ، - فلانٌ مِنْ فُلانٍ : از او گريخت ، - السّنانَ : نيزه را جلا داد ، - الشيءَ : از هر عيبى او را مبرّى كرد ، - الذّهبَ بِالنّار : طلا را با آتش گداخت تا تقلب آن گرفته شود ، - اللَّه ما بِكَ : دارائى تو را خدا برد ، - البَرْقُ : برق درخشيد ، - الحبلَ : ريسمان را محكم بافت ، - بفلانٍ الأَرْضَ : او را بر زمين افكند . مَحَّصَ - تَمْحِيصاً [ محص ] الشيءَ : آن را كم كرد ، - اللَّحمَ : گوشت را پاك كرد ، - الرَّجُلَ : او را آزرد و آزمايش كرد ، - ه عنه : او را دور كرد . المَحِص - من الحبال أو الأوْتار : طناب و ريسمان نرم . المَحْصَاة - [ حصي ] : « أَرْضٌ مَحْصَاةٌ » : سرزمين پر از ريگ . المَحْصَبَة - [ حصب ] : زمين پر از سنگ ريزه . المِحْصَد - [ حصد ] : داس . المُحْصَن - [ حصن ] : متأهل و ازدواج كرده . المُحْصَنَة - [ حصن ] : زن شوهردار ، زن باعفت . المَحْصُوب - [ حصب ] : كسى كه سرخك در آورده باشد . المَحْصُور - [ حصر ] : مفع ؛ « مَحْصُورٌ فى كذا » : گرفتار در چيزى يا در امرى . المَحْصُول - ج مَحْصُولات و مَحَاصِيل [ حصل ] : محصول ، دانهها ، بدست آمدهها ؛ « مَحَاصيل الأرضِ » : غلات زمين ؛ « مَحْصُولُ الكلامِ » : معنى و مفهوم كلام ؛ « ما لِفُلانٍ مَحْصُولٌ وَلَا مَعْقولٌ » : فلانى رأى و تشخيص ندارد . المَحْصِي - [ حصي ] : كسى كه در مثانهء او سنگ پديد آمده باشد . مَحَضَ - - مَحْضاً فلاناً الودَّ أو النصحَ : خالصانه با او دوستى و يا نصيحت كرد ، - الرَّجُلَ : به او شير خالص نوشانيد . مَحِضَ - - مَحَضاً : شير خالص نوشيد . مَحُضَ - - مُحُوضَةً نسبُ الرجُلِ و مَحُضَ الرجُلُ في نسبه : اصل و نسب او پاك و خالص شد . المَحْض - مص ، - ج مِحَاض : خالص و پاك و صريح ؛ « عَرَبِيٌّ مَحْضٌ » : و « عربيٌّ مَحْضاً » : عرب خالص در نسب اين كلمه در مذكر و مؤنث و جمع يكسان است زيرا مصدر است ، و تأنيث و تثنيه و جمع در آن جايز است ، - من اللَّبن و نحوه : شير خالص بدون آب و يا چيز ديگرى ؛ « بمحضِ اختياره » : به مجرد اختيار او ، با رضايت كامل او . المَحِض - مرادف ( الماحض ) است و به معناى وفادار در دوستى مىباشد . المِحْضَار - ج مَحَاضِير [ حضر ] من الخيل و غيرها : اسب تيزرو و مانند آن . المَحْضَر - ج مَحَاضِر [ حضر ] : جمع حاضر از مردم ، حضور ، جاى حاضر شدن و شهادت دادن ؛ « كانَ ذلك بِمحضَرٍ من فلانٍ » : در حضور فلانى بود ، ثبت ؛ « مَحْضَرُ الضّبط » استشهاد و صورت جلسه با حضور مأمورين انتظامى به آنچه كه در حضور آنها گفته و يا ديده شده است . المِحْضِير - ج مَحَاضِير [ حضر ] من الخيل و غيرها : مرادف ( المِحْضَار ) است . مَحَطَ - - مَحْطاً الوتَر : انگشتانش را بر روى زه كمان كشيد تا آن را اصلاح كند ، تير را به هدف زد . مَحَّطَ - تَمْحِيطاً [ محط ] الوترَ أو السهمَ : مرادف ( مَحَطَ ) مىباشد . المَحَطَّ - ج مَحَاطَّ [ حطَّ ] : منزل و جاى فرود آمدن ، ايستگاه ، محل وقف در جمله و نقطه اى كه در آن وضع مىشود ؛ « هذا محطُّ اصْبع » : اندازهء پهناى انگشت ؛ « مَحَطُّ الآمال » : آنجا كه آرزوها بر آن است ؛ « كان مَحَطَّ الأنظار » : مورد توجه قرار گرفت . المِحَطَّ - [ حطَّ ] : قطعه آهن يا چوبى كه براى صيقل دادن و نقاشى پوست به كار مىبرند . المَحْطَب - [ حطب ] : انبار هيزم . المِحْطَب - [ حطب ] : ابزارى مانند داس كه با آن هيزم مىبُرند . المَحَطَّة - ج مَحَطَّات [ حطَّ ] : منزل و ايستگاه ؛ « مَحَطَّةُ قِطارِ السّكَّة الحَديديّة » : ايستگاه راه آهن ؛ « مَحَطَّةُ القِطارِ البَرقي » : ايستگاه ترن برقى ؛ « مَحَطَّةُ الإِذاعة » : ايستگاه راديو كه آن را ( مَحَطَّةُ الإِرسال ) : نيز گويند ، ؛ « مَحَطَّة توليد الكهرباء » : كارخانهء توليد برق . المِحَطَّة - [ حطَّ ] : مرادف ( المِحَطَّ ) است . المُحَطِّمَة - [ حطم ] : « المُحَطَّمة الثَّلْجِيَّة » : كشتى يخ شكن در آبهاى دريا . المَحْظُور - [ حظر ] : ممنوع ، حرام ؛ « الضَّرُورات تُبِيحُ المَحْظُورات » : نيازهاى ضرورى حرامها را مباح مىكند . المَحْظُوظ - [ حظَّ ] : خوشبخت ، خوش شانس . المِحْفَار - ج مَحَافِر [ حفر ] : دستگاه حفارى ، - ج مَحَافِير عند العامة : در زبان متداول به معناى جائى كه در آن كند و كاو كنند . المِحَفَّة - [ حفّ ] : كجاوه اى مانند هودج كه ويژهء نشستن زنان است تخت روان و