فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
782
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المِثلَث - ج مَثَالِث [ ثلث ] ( مو ) : سومين زه گيتار و يا عود ، و در موسيقى آنچه بر سه زه زده شود . المُثَلَّث - [ ثلث ] : حرفى كه داراى سه نقطه يا سه حركت باشد ، و در علم هندسه عبارت از سطحى است كه سه ضلع بر آن احاطه كند ، - مضلعى كه داراى سه ضلع باشد ، - المُخْتَلِفُ الأضْلاع : مثلثى كه ضلعهاى آن در طول با هم متفاوت باشند ، - الكُرَوِيّ : مثلثى است كه اضلاع آن بر روى كره وضع شده و هر قوسى از آن كمتر از نيم دايره مىباشد ، - المُتَسَاوِي السَّاقَين اوِ الْجَانِبَين : مثلثى است كه دو ضلع آن با هم مساوى باشند ، - المتساوى الأضلاع : مثلثى است كه هر سه ضلع آن با هم مساوى باشند ، - القَائم الزّاوية : مثلثى است كه يك زاويهء قائمه دارد ، - الحادّ الزَّوايا : مثلثى است كه سه زاويهء حاد داشته باشد ، - المُنْفَرِجُ الزّوايا : مثلثى است كه يك زاويهء منفرجه داشته باشد ؛ « ارتفاع المثلث » خط عمودى است كه از نقطهء بالاى مثلث تا ضلع مقابل كشيده مىشود . ارتفاعات سه گانه در مثلث در يك نقطه بهم مىرسند كه آن را ( مَركَز الارتفَاعَات ) مىنامند ؛ « رَأسُ المثلَّث المتساوى السّاقين » نقطهء بالا و مشترك بين دو ضلع متساوى است ؛ « قاعدة المثلث المُتَسَاوِي السّاقين » : ضلعى است كه با دو ضلع ديگر مساوى نمىباشد ، اما در ساير مثلثها قاعدهء آن هر يك از اضلاع سه گانه مىباشد ؛ « عِلمُ المثلثات » علمى است كه با آن حساب ابعاد و زوايا در انواع مثلثها را مىرساند و فوائد بسيارى در علوم دارد . المَثْلَجَة - [ ثلج ] : يخچال ، جا يخى . المَثْلُوث - [ ثلث ] : سه تائى ، چيزى كه يك سوم آن را گرفته باشند ، ريسمانى كه با سه نخ تابيده شده باشد ، سوهان يا چوب سه ضلعى ، پارچه اى كه از پشم و كرك و مو بافته شده باشد . المَثْلُوج - [ ثلج ] : چيزى كه در آن يخ قرار گرفته باشد ، « ماءٌ مَثْلُوجٌ » : آبى كه با يخ سرد شده باشد . المُثَمَّل - [ ثمل ] : زهر كشنده . المَثْمَلَة - [ ثمل ] : فاضل آب ، حوض بزرگ . المُثمِن - [ ثمن ] : گران ، پُر ارزش ، با ارزش ، نفيس . مَثْمَنَ - [ ثمن ] : هشتا هشتا ؛ « اتَو مَثْمَن » : هشتا هشتا آمدند . المُثَمَّن - [ ثمن ] : ارزيابى شده ، و در علم هندسه عبارت از 8 ضلعى است . مَثَنَ - - مَثْناً الرجُلَ : بر مثانهء او زد . مَثِنَ - - مَثَناً : ادرار در مثانهء او قرار نمىگرفت . مُثِنَ - مَثْناً : از درد مثانه شكايت نمود . المَثِن - كسى كه نمىتواند ادرار خود را در مثانه نگهدارد . المَثْنَى - ج مَثَانٍ [ ثني ] ( مو ) : زه دوم از زههاى عود ( موسيقى ) . مَثْنَى - [ ثني ] : دو تا دو تا ، اين كلمه ممنوع از صرف است و كاربرد آن در مذكر و مؤنث يكسان است ؛ « اتَوا مَثْنَى » : دو نفر دو نفر آمدند . المُثَنَّى - [ ثني ] : اسمى است كه علامت تثنيه داشته باشد . المَثْنَاء - [ مثن ] : مؤنث ( الأَمْثَن ) است . المَثْنَاة - ج مَثَانِيَة [ ثني ] : ريسمان پشمى يا موئى و مانند آن ، كجى ، خميدگى و پيچ خوردگى . المَثِنَة - [ مثن ] : مؤنث ( الْمَثِن ) است . المَثْوَى - ج مَثَاو [ ثوي ] : منزل و جايگاه ؛ « ابُو المَثْوَى » ميهمان ؛ « ابُو مَثواه » صاحبخانهء او ؛ « المَثْوى الأخير » : گور . المَثْوَبَة - [ ثوب ] : ثواب ، پاداش نيكو . المَثُوبَة - [ ثوب ] : ثواب ، پاداش نيكو . المَثْوَرَة - [ ثور ] : گاوستان ، زمينيكه در آن گاو بسيار باشد . المُثَيَّب - [ ثيب ] : زن بيوه . المُثِير - [ ثور ] : هيجان آور ، وادار كننده . المَثِيل - ج مُثُل : همشكل و همسان ؛ « لَا مَثِيلَ لَه » : بى مانند است ، « لم يسبق لَه مثيل » : مانند او سابقه نداشت ، « ليس له مثيلٌ » : مانند او كسى نيست ، فاضل و بزرگوار . المَثِين - مرادف ( المَمْثُون ) است و به معناى بيمار و دردمند مثانه مىباشد . مَجَّ - - مَجّا [ مجّ ] الشرابَ أو الشيءَ و به من فمه : نوشابه يا چيزى را كه در دهان داشت برگردانيد . المُجّ - [ مجّ ] : قطرههاى عسل افتاده بر روى سنگ . المَجّ - [ مجّ ] : دانهء ماش ، و در زبان متداول به آن ( الْجَرْع ) گويند . المُجَابَهَة - [ جبه ] : عهده دار شدن ، ملاقات كردن ، مقاومت نمودن . المُجَاج - [ مجّ ] : آب دهان كه بيرون افكنده شود ، دانهء ماش ؛ « مُجاجُ النّحل » : انگبين ( عسل ) ؛ « مُجَاجُ العنبِ » : مى ؛ « مُجاجُ المُزنِ » : باران . المَجَّاج - [ مجّ ] : كسى كه نوشابه و مانند آن را بسيار از دهان بيرون ريزد . المُجَاجَة - [ مجّ ] : آنچه كه شخص از دهان بيرون افكند ؛ « مُجَاجَةُ الشيءِ » چكيده و عصارهء چيزى . المَجَّاج - خود بزرگ بين ( متكبر ) . المُجَادَلَة - ج مُجَادَلات [ جدل ] : جدال و مناظره و مناقشه . المُجَارَاة - [ جري ] : موافقت ، مطابقت ؛ « مُجَاراةً لكذا » : مطابق و برابر آن . المَجَارِير - [ جرّ ] : اگوهاى زيرمينى كه آب باران و زباله و چركيهاى خيابانها در آن جارى مىشود ، راه آبها و جويهاى زير زمينى . المُجَاز - [ جوز ] : كسى كه داراى اجازه و پروانه باشد ؛ « مُجاز فى الحقوق » : داراى مدرك ليسانس در حقوق ، « مُجاز فى الآداب » : داراى مدرك ليسانس در ادبيات . المَجَاز - [ جوز ] : راه و روش ، لفظى كه در معناى ديگرى باشد ؛ « مَجازاً » : بنا بر روش