فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
783
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
مجازى . المُجَازَاة - [ جزي ] : پاداش بر چيزى ، كيفر . المَجَازَة - [ جوز ] : راه و روش ، زمينى كه در آن درختهاى گردو بسيار است ؛ « مَجَازةُ النهرِ » : پل ، و در زبان متداول بر پاشنه درب اطلاق مىشود ؛ « ارضٌ مَجَازة » : زمين رهگذر . المُجَازِف - [ جزف ] : متهوّر ، گزافكار . المُجَازَفَة - [ جزف ] : تهوّر ، مخاطرات و گزافكارى . المَجَاعَة - [ جوع ] : گرسنگى ؛ « عامُ مَجَاعَةٍ » : سال قحطى . المَجَال - ج مَجَالات [ جول ] : محلّ و جولانگاه ، زمين پر دامنه ؛ « مَجَالٌ حَيَوِيٌّ » : محيط زندگى ، باغ و ميدان ؛ « مَجَالُ الْعَمَل » : زمينهء كارى ؛ « مَجَال عددين » اعدادى كه در فاصلهء ميان دو عدد قرار مىگيرند مانند ( 3 و 7 ) ؛ « فَسَّحَ لَه الْمَجَال » : به او آزادى كار يا گفتار داد ؛ « ما تَرَكَ مَجَالًا للشّكّ » : جائى براى شك كردن نگذاشت ؛ « لا مَجَالَ للطعن فيه » : اعتراض پذير نيست ؛ « فى هذا المَجَال » : در اين زمينه ، در اين مورد . المُجَالِد - ج مُجَالِدون [ جلد ] : كسى كه در زمينهاى لهو و لعب در روزگاران روم قديم با انسان يا جانورى درنده پيكار مىكرد . المُجَامَعَة - [ جمع ] : مص ؛ « مُجامَعَة » : انجام كار يا معامله براى يكهفته يعنى تا روز جمعه . المُجَامَلَة - [ جمل ] : ملاطفت و خوشرويى ؛ « قواعِدُ المَجامَلات » : آداب معاشرت و دوستى . المَجَّان - كسى كه بسيار شوخى و مسخره گى كند ، چيزى كه كه بدون مقابل يا عطائى بدون پول باشد ؛ « اخَذَه او فعله مَجَّاناً » : چيزى را بدون پرداخت پول آن گرفت و يا كارى را بدون دستمزد انجام داد ؛ « هَذَا الشّيءُ لك مَجَّانٌ » اين چيز بدون عوض براى تو مجّانى است ؛ « ماءٌ مَجَّانٌ » : آبى بسيار . المُجَانَسَة - [ جنس ] : مص ، الفت ، همنشينى و هميارى . المَجَاهِل - [ جهل ] : سرزمينهاى ناشناخته در دنيا ؛ « مَجَاهلُ افريقيا » : سرزمينهاى ناشناخته در قارهء افريقا ، مفرد اين كلمه ( جَهْل ) است ؛ « انَّا لَنَصْفَحُ عَن مَجَاهِل قَومِنا » : ما از نادانى قوم خود مىگذريم . المُجْبَى - ج مَجَابٍ [ جبو ] : ماليات ، عوارض . المَجْبَى - [ جبو ] : خراج . المِجْبال - [ جبل ] : شمشير كند ، انبوه گِل كه روى هم انباشته شده است . المُجْبَر - [ جبر ] : مجبور ، مُلزم . المُجَبِّر - [ جبر ] : شكسته بند . المُجَبَّرَة - [ جبر ] : يكى از فرقههاى اسلامى كه به آن ( جبريّه ) گويند و عقيدهء آنها بر اين است كه انسان اختيارى از خود ندارد و هر كارى كه مىكند و يا نمىكند از خداست . اينان بر خلاف فرقهء ( قدريّة ) مىباشند . المَجْبَنَة - [ جبن ] : جاى ساختن پنير ، سبب ترس . المَجْبُور - [ جبر ] : اسم مفعول است ، مُلزم و موظف . المَجَّة - [ مجّ ] : اسم مرّة از ( مَجَّ ) است . المُجْتَرّ - [ جَرّ ] : « حيوانٌ مُجْتَرٌّ » : جانور نشخوار كننده مانند شتر و گاو . المُجْتَرَف - [ جرف ] : مستمند و تنگدست . المُجْتَزل - [ جزل ] : كسى كه بطور خلاصه مىنويسد ، مختصر نويس . المُجْتَمَع - [ جمع ] : محلّ اجتماع ، وعده گاه ، و مجازاً بر گروهى از مردم اطلاق مىشود كه با يك آرمان و اخلاق مشتركى با هم زيست مىكنند ؛ « المجتمع القومي » : مجمع ملَّى ؛ « المجتمع الإنسانى » : جامعهء انسانى جامعهء بشريت . المُجْتَمِع [ جمع ] : اسم فاعل است ؛ « رَجُلٌ مُجْتَمِع » : مرد بالغ و رشيد ؛ « مَشى مُجْتَمِعاً » : تند و محكم راه رفت . المَجْثَى - [ جثو ] : جاى ركوع و عبارت است از صندلى كوچكى كه در كليسا بران ركوع مىكنند . المِجْثَاث - [ جثّ ] : مرادف ( الْمِجَثَّة ) است . المِجَثَّة - [ جثّ ] : ابزارى آهنين كه با آن درخت و گياه را مىكنند . المَجْثَم - ج مَجَاثِم [ جثم ] : مرادف ( الجُثُوم ) و به معناى لانهء مرغان است . مَجَّجَ - تَمْجِيجاً [ مجّ ] العنبُ : انگور رسيده و شيرين شد . المُجُج - [ مجّ ] : افراد مست ، و از حيوانات به معناى زنبور مىباشد . المَجَج - [ مجّ ] : رسيدن و شيرين شدن انگور ، سستى دو گوشهء دهان . مَجَحَ - - مَجْحاً الرجُلُ : خود بزرگ بين و فخر فروش شد ، - الدّلْوَ فى البِئْر : دلو را بچاه انداخت و تكان داد . مَجحَ - - مَجَحاً : مرادف ( مَجَحَ ) مىباشد . المَجْحَر - ج مَجَاحِر [ جحر ] : كمين گاه ، پناهگاه . المُجْحِف - [ جحف ] : فا ؛ « هذا مُجْحِف بِحَقِّه » : اين امر حق او را اجحاف مىكند و به وى زيان مىرساند . المُجْحِفَة - [ جحف ] : پيشامد ناگوار ، مصيبت . المَجْحُوف - [ جحف ] : بيمار مبتلا به و با و اسهال . مَجَدَ - - مَجْداً : بزرگوار شد ، - فلاناً : در عزت و بزرگى بر او غلبه كرد ، - الرّاعي الإِبلَ : چوپان به شتران علوفه داد و آنها را سير نمود ، - مَجْداً و مُجُوداً تِ الإِبِلُ : شتران در چراگاه بزرگ قرار گرفتند و سير شدند . مَجُدَ - - مَجَادَةً : بزرگ و با شرف بود . مَجَّدَ - تَمْجِيداً فلاناً : او را بزرگداشت و ثنا گفت ، او را به بزرگى منسوب نمود ، ، - العطاءَ : كرم و بخشش را بسيار نمود ، - الرّاعي الإِبِلَ : چوپان شتران را علوفه و