فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
771
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
آن را حرفهء خود بگيرد . ماشَقَ - مُمَاشَقَةً [ مشق ] ه : او را دشنام داد و با وى دشمنى ورزيد ، - ه الشّيءَ : آن را به خود گرفت . الماشِق - ج مُشَّقٌ : فا . الماشِل - لاغر و كم گوشت . الماشِي - ج مُشَاة و ماشُون [ مشي ] : فا ، دارندهء دام و مواشي . الماشِيَة - ج مَوَاشٍ [ مشي ] : مؤنث ( الماشي ) است ، داشتن شتر و گاو و گوسفند و مانند آن . الماصِر - فا ، عايق و فاصله دهندهء ميان دو چيز ؛ « ناقَةٌ او شاةٌ ماصِرٌ » شتر يا گوسفند كم شير كه شير آن به كندى از پستان در آيد . ماصَعَ - مِصَاعاً و مُمَاصَعَةً [ مصع ] : جنگيد و تحمل كرد ، - قِرْنَه : با او مبارزه كرد و او را با شمشير و يا مانند آن زد . الماصِع - فا ، درخشان ، آنچه كه اندكى تيره باشد . آب شور ، روى گردان و پشت كننده ؛ « ناقةٌ ماصِعَةٌ » : ماده شترى كه شير آن كم يا خشك شده باشد . الماصِعَة - مؤنث ( المَاصِع ) است ؛ « ناقةٌ ماصِعةٌ » : ماده شترى كه شير آن كم يا خشك شده باشد . الماصِل - فا ، مقدار كمى شير يا عطاى كم . ماضَّ - مِضَاضاً [ مضّ ] ه : با او روبرو شد و ستيزه كرد . الماضِر - « لبنٌ ماضِرٌ » : شير ترشيده . ماضَغَ - مُمَاضَغَةً [ مضغ ] ه القتالَ أو الخصومةَ : جنگ و گريز را با او ادامه داد . الماضِغ - ج مُضَّغ : فا . الماضِغَانِ - فك بالا و پائين و محل رويش دندانها . الماضِغتَانِ - مرادف ( الماضِغَانِ ) است . الماضِي - ج مَوَاضٍ [ مضي ] : فا ، شمشير ، زمان گذشته ؛ « الشهر الماضى » : ماه گذشته ، - و در علم نحو عبارت از فعلى است كه بر انجام كار يا پديد آمدن حالتى در زمان گذشته دلالت نمايد ؛ « ماضى العزيمة » : كوشا و دور انديش . ماطَ - - مَيْطاً و مَيَطَاناً [ ميط ] عن كذا : از او دور شد و فاصله گرفت ، - الرّجُلُ : زنهار خواست ، - فلاناً : او را زجر داد و به عقب راند ، - الشيءُ : از دست رفت ، - ه ماطَ بِه : آن را برد . الماطِخ - فا ، اسب نرم تك و سست دو . ماطَلَ - مِطَالًا و مُمَاطَلَةً [ مطل ] ه بحقَّه : در اداى حق او سر دوانيد و امروز فردا كرد ، - الدَّيْنَ : پرداخت بدهى را به آينده موكول كرد . ماعَ - - مَيْعاً [ ميع ] الشيءُ : آن چيز بر روى زمين پخش و روان شد ، - السَّمْنُ : روغن و يا چربى آب و مايع شد ، - الفَرَسُ : اسب روان شد ، - تْ ناصيةُ الفَرس : موى پيشانى اسب بر صورتش سرازير شد . الماعِز - فا ، يك رأس بز ( اين كلمه كاربرد مذكر و مؤنث دارد ولى بر مؤنث آن ماعِزة ج مَوَاعِز نيز اطلاق مىشود ) ، پوست بز ، كوشا و جدّى در كار ، « شَيءٌ ماعِزٌ » : چيز سفت و سخت . الماعِض - مرادف ( المَعِض ) است و به معناى خشمناك مىباشد . ماعَكَ - مُمَاعَكَةً [ معك ] ه بدَينه : پرداخت طلب او را بتأخير انداخت . الماعُون - [ معن ] : باران ، آب ، نيكى ، زكات ، فرمانبردارى ، آنچه از اسباب و اثاث خانه كه مىشود آن را بعاريت داد مانند تيشه و ديگ و قابلمه و جز آن ، تعداد محدودى از كاغذ كه معمولا پانصد برگ باشد . ماغَ - - مَوْغاً و مُوَاغاً [ موغ ] السَّنورُ : گربه صدا كرد . ماقَ - - مَوْقاً و مُوقاً و مَوَاقَةً و مُؤُوقاً [ موق ] الرجُلُ : در عين نادانى احمق شد ، نابود شد ، - مَوْقا المبيعُ : كالا و جنس ارزان شد ، - الطَّعامُ : بازار خوار و بار كساد شد . الماقِيء - [ مأق ] : گوشهء چشم از طرف بينى . ماقَتَ - مُمَاقَتَةً [ مقت ] الرجُلَ : با او دشمنى ورزيد . ماقَسَ - مُمَاقَسَةً [ مقس ] ه : با هم به آب زدند و در شنا بر او چيره شد . ماقَلَ - مُمَاقَلَةً [ مقل ] ه : او را در آب فرو برد و در نتيجه يكديگر را در آب فرو بردند . ماكَرَ - مُمَاكَرَةً [ مكر ] ه : به يكديگر مكر و نيرنگ زدند . الماكِر - ج مَكَرَة و ماكِرُون : حيله گر و فريبكار . ماكَسَ - مِكَاساً و مُمَاكَسَةً [ مكس ] ه : در خريدن چيزى با او چانه زد ، با او سختگيرى و مخالفت كرد . الماكِس - مأمور وصول ماليات و عوارض و نام ديگر آن « صاحب المَكْس » است . الماكِن - فا . الماكِنَة - ابزار و آلت ، نام ديگر آن ( الماكينة ) است . مالَ - - مَوْلًا و مُؤُولًا [ مول ] : مالدار يا داراى اموال بسيار شد ، - مَوْلًا ه : به او مال داد يا بخشيد . مالَ - - مَيْلًا وَتَمْيَالًا وَمَيَلَاناً و مَيْلُولَةً و مَمَالًا و مَمِيلًا [ ميل ] إلى المكان : به آنجا برگشت ، - الى الشّيء او الشّخص : چيزى يا شخصى را دوست داشت ، - عن الطَّريق : از راه برگشت ، - عليهم الدهرُ : روزگار سختيهاى خود را بر آنان وارد كرد ، - بفلانٍ : بر او چيره شد ، - الحاكِمُ فى حكمِه : حاكم با حكم صادرهء خود ستم نمود ، - الحائطُ : ديوار كج شد ، - الشيْءَ : چيزى را كج كرد ، ميُولًا تِ الشمسُ : خورشيد پائين رفت و به غروب نزديك شد ، - النّهارُ او اللَّيلُ : پايان روز يا شب نزديك شد . المال - ج أَمْوال [ مول ] : دارائى از هر نوعى كه باشد ، و در نزد روستائيان بر دام و ستور مانند شتران و گوسفندان اطلاق مىشود . كار برد اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان است و گفته مىشود « هو المَالُ و هي المال » ، - ج مالَة و مالُون : دارنده ى مال و ثروت بسيار . المالَة - ج مالَة كالمفرد و مالات [ مول ] : زن ثروتمند . مالأَ - مُمَالأَةً و مِلَاءً [ ملأ ] ه على الأَمر : به او كمك و يارى نمود . مالَحَ - مِلَاحاً و مُمَالَحَةً [ ملح ] ه : با او غذا خورد . المالِح - « الماءُ المالِح » : آب شور . مالَطَ - مُمَالَطَةً [ ملط ] : نيم بيت شعر گفت و نيم ديگر را ديگرى تمام كرد ، - ه : با او معاشرت و دوستى كرد . المالِغ - ج مُلَّاغ : مرادف ( الْمِلْغ ) است . المالَق - مرادف ( الْمِمِلَق ) است به معناى