فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

772

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

چوب پهنى كه بوسيلهء گاو آن را بر زمين مىكشند تا زمين هموار گردد ، مرادف ( مالج الطَّيان ) مالهء گِل كار است . المالِك - ج مُلَّك و مُلَّاك : فا ، دارندهء املاك ؛ « ابُو مَالِك » گرسنگى يا پيرى ؛ « مالِكُ الحزين » : نام پرنده اى آبى است كه به مرغ ماهيخوار معروف است . المالِيَّة - [ مول ] : آنچه كه متعلق به دارائي و اموال است ، اين كلمه گاهى بر ( مال ) نيز اطلاق مىشود . مان - - مَوْناً وَمَؤُونَةً [ مون ] ه : مخارج او را تأمين نمود و روزى او را بر عهده گرفت ، - الأَرْضَ : زمين را براى زراعت شيار داد ، - على فُلانٍ في كذا . . . : عهده دار شد كه رضايت او را تأمين كند . اين تعبير در زبان متداول رايج است . مانَ - - مَيْناً [ مين ] : دروغ گفت ، - الأرضَ : زمين را براى كشت شخم زد . مانِّ - مُمَانَّةً [ منّ ] ه : در انجام يا قضاى حاجت او دو دل و مردد شد . المان - [ مين ] : بيل گاو آهن كه با آن زمين را شخم كنند . مانَى - مُمَانَاةً [ مني ] الرجُلَ : او را در انتظار و چشم به راه گذاشت ، او را پاداش داد ، با او مدارا كرد ، - الرفيقَ : بدنبال او سوار شد . المانجا - أو المَنْعَا ( ن ) : نام گياهى است از نوع ( بُطميّات ) كه در مناطق گرمسيرى مىرويد اين گياه داراى بوى خوش و ميوه اى خوش طعم است . از پوست اين درخت عصارهء ترشى بدست مىآيد كه در معالجهء اسهال مؤثر است . المانجرُو - ( ن ) : نام گياهى است از نوع ( فلقتين ) كه در مناطق استوائى مىرويد . مانَحَ - مِنَاحاً و مُمَانَحَةً [ منح ] ه : او را با عطا و بخشش كمك كرد ، - تِ العينُ : اشكهاى چشم پياپى ريخته شد و باز نايستاد ، - تِ الناقةُ : ماده شتر در زمستان پس از بريده شدن شير شتران بشير افتاد و شير داد . مانَعَ - مُمَانَعَةً [ منع ] ه : از او حمايت كرد ، - ه الشيءَ : دربارهء چيزى با او نزاع نمود و او را از آن باز داشت . المانِع - ج مانِعُون و مَنَعَة : فا ، بخيل و تنگ نظر ، - ج مَوَانِع : عايق و باز دارنده ؛ « ما رأى مانعاً » : مانعى نديد ، « لا مانِعَ مِن ذلك » : مانعى ندارد . ماه - - مَوْهاً و ماهَةً و مُؤُوْهاً [ موه ] تِ البئْرُ : آب چاه زياد شد ، - تِ السّفينةُ : آب به كشتى نفوذ كرد و راه يافت ، - مَوْهاً الرجُلَ : آب به او نوشانيد ، - الشّيءَ بالشّيءِ : چيزى را با چيزى آميخت . ماه - - مَيْهاً و مَيْهَةً [ ميه ] تِ البئرُ : آب چاه زياد شد ، - فُلاناً : وى را آب نوشانيد ، - السّيفَ و غيرَه بماءِ الذهب : روى شمشير و يا چيز ديگرى را آب طلا داد ، - مَيْهَةً و ماهَةً و مَيْهاً الركيَّةَ : آب چاه بسيار شد . الماه - [ موه ] : آب . الماهَة - [ موه ] ( طب ) : آبله ، « بئرٌ ماهَةٌ » : چاه پر از آب . الماهَة - [ ميه ] : فزونى آب چاه . ماهَرَ - مُمَاهَرَةً [ مهر ] ه : در مهارت بر او چيره شد . الماهِر - ج مَهَرَة : فا ، حاذق ، شناگر ماهر ؛ « عاملٌ ماهرٌ » : كارگر متخصص و كار آزموده . ماهَنَ - مُمَاهَنَةً [ مهن ] ه : كار را ادامه و انجام داد . الماهِن - ج مُهَّان و مَهَنَة و مِهَان : فا ، خدمتكار و خدمتگزار . الماهِنَة - ج مَوَاهِن : مؤنث ( الماهِن ) است . الماهِيّ - [ موه ] : منسوب به ( الماه ) است . الماهِيَّة - ج ماهِيَّات [ موه ] : مؤنث ( الماهِيّ ) است ، و در زبان متداول به معناى دستمزد و اجرت ماهانه است كه از زبان فارسى گرفته شده ؛ « ماهيّةُ الأَمرِ أَو الشّيءِ » : حقيقت و طبيعت هر چيزى اين تعبير از ( ماهو ) گرفته شده است . الماوِيّ - [ موه ] : منسوب به ( الماء ) است . الماوِيَّة - ج مَاويّ [ موه ] : آئينه ، - من الشّجَر : شيرابهء درخت . مايَحَ - مُمَايَحَةً [ ميح ] ه : با او معاشرت كرد . مايَرَ - مُمَايَرَةً [ مير ] ه : غذاى ذخيره شده برايش آورد ، رفتار متقابل با او كرد ، با او مخالفت كرد و در برابر وى ايستادگى نمود . مايَطَ - مُمَايَطَةً [ ميط ] بين الشيئَين : يكى از آن دو را بر ديگرى برترى داد . مايَلَ - مُمَايَلَةً [ ميل ] ه : هوا خواه وى شد و او را دوست داشت ، او را كمك و يارى نمود ، - بين الشيئين : يكى از آن دو را بر ديگرى ترجيح داد . مَأَا - يَمْؤُو مُؤاءً [ مأو ] السنَّورُ : گربه صدا در داد . مَأى - يَمْأَى مَأْياً [ مأي ] الجلدَ : پوست را كشيد و پهن كرد ، - القومَ : تعداد قوم را با خود به يكصد نفر رسانيد . المَآب - [ أوب ] : برگشتن از مسافرت ، توبه بدرگاه خداوند . المُؤَاتِي - [ أتي ] : مناسب . المُؤَاسَاة - [ أسو ] : تسليت گفتن ، نيكى كردن . المَآل - [ أول ] : مرجع ، نتيجه ، مُفاد ؛ « مَآلُ الكلام » نتيجه و مفاد گفتار . المُؤَامَرَة - ج مُؤَامَرَات [ أمر ] : مصدر است ، توطئه ؛ « مُؤامَرَة لِقَلْبِ الحُكْم » : توطئه براى سرنگونى دولت . المِئْبَار - [ أبر ] : سوزن دان ، جاسوزنى . المُؤَبَّد - [ أبد ] : بى پايان و براى هميشه ؛ « سِجْنٌ مُؤَبَّدٌ » : حبس ابد . المِئْبَر - [ أبر ] : سوزندان ، شكوفهء نر در گياههاى گلدار . المَأْبِض - [ أبض ] ( ع ا ) : باطن زانوى مردم و باطن آرنج شتر . المِئَة - [ مأي ] : مرادف ( المِائَة ) و به معناى يكصد مىباشد . المَأْتَى - ج مَأتٍ [ أتي ] : سوئي كه از آن مىآيند ؛ « اتى الأمرَ من مأتاه » امر از راه طبيعى خود آمد ، اساس و مصدر . المُؤْتَشِب - [ أشب ] « نَسَبٌ مُؤْتَشِبٌ » : نسب غير خالص و بدون اصالت . المَاتَم - ج مَآتِم [ أتم ] : گرد هم آئي مردم در غم و اندوه ، مجتمع مردم مطلقاً . المُؤْتَمَر - ج مُؤْتَمَرَات [ أمر ] : گرد هم آئى مردم براى اظهار نظر در امرى و مشاورهء با هم ؛ « مؤتَمرٌ دولِىّ » كنفرانس سازمان ملل ؛ « مؤتمر ثقافِي » سمينار فرهنگى ، « مؤتمر