فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

757

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

شد ، - عَنِ الطَّرِيق : از راه جدا شد و بسوى ديگرى رفت ، - فِى قَولِه : اشتباه كرد و بدون انديشيدن سخن گفت ، - لَغْواً فِى قَولِه : اشتباه كرد و بى انديشه سخن گفت . اللَّغَا - [ لغي ] : مصدر است ، صدا ، چيز بى فايده و به درد نخور ، كلام بيهوده ، گناه قسم خوردن . اللُّغَاب - تيرى كه درست ساخته نشده و غير قابل استفاده است . اللَّغَاة - [ لغو ] : صدا و آوا . اللُّغَام - كف دهان شتر ، لعاب دهن . لَغَبَ - - لَغْباً و لَغُوباً و لُغُوباً : خسته و فرسوده شد . لَغِبَ - لَغَباً : مرادف ( لَغَبَ ) است . لَغُبَ - - لَغْباً و لَغُوباً و لُغُوباً : مرادف ( لَغَب ) است . لَغَّبَ - تَلْغِيباً [ لغب ] السيرُ فلاناً : راه او را بسيار خسته كرد ، - دابَّتَه : ستور خود را خسته كرد ، ستور خود را خسته يافت . اللَّغْب - ناتوان و احمق ، كلام بيهوده . اللُّغَة - ج لُغىً و لُغَات و لُغُون [ لغو ] : زبان متداول هر نژادى ؛ « عِلْمُ اللغةِ » : علم شناخت مفردات كلمات ، و گاهى بر تمام اقسام علوم عربي اطلاق مىشود ، « كُتُبُ اللُّغَةِ » : بر فرهنگها يا قاموسها اطلاق مىشود ، « اهلُ اللغَة » : مردمى كه پيرو يك زبان هستند . اللُّغْد - ج أَلْغَاد : گوشت اطراف حلق در انتهاى دهان تا زير گوش . اللُّغْدُود - ج لَغَادِيد : مرادف ( اللُّغْد ) است . اللِّغْدِيد - ج لَغَادِيد : مرادف ( اللُّغْد ) است . لَغَزَ - لَغْزاً الشيءَ : صورت خود را از آن برگردانيد ، - فِى يَمِينِه : در قسمى كه خورده بود مكر و حيله نمود ، - فِى الْكَلام : مطلب و خواستهء خود را بيان نكرد ، - اليربُوعُ جُحْرَه : موش سوراخ خود را پيچ در پيچ كند . اللُّغْز - ج أَلْغَاز : سوراخ موش و سوسمار ، - مِنَ الْكَلَام : معمّاى كلامى . اللَّغْز - مص ، مرادف ( اللُّغْز ) است . اللُّغَز - مرادف ( اللُّغْز ) است . لَغَطَ - - لَغْطاً و لَغِيطاً الحمامُ أو القطا : پرنده صدا كرد ، - لَغْظاً و لِغَاطاً الْقَومُ : مردم صدا در آوردند . لَغَّط - تَلْغِيطاً [ لغط ] القومُ : مردم صدا در آوردند . اللَّغْط - مص ، - ج الْغَاط : سر و صداى بسيار ، پشت درب از داخل خانه . اللَّغَط - ج أَلْغَاط : سر و صداهاى بسيار و نامفهوم . لَغَمَ - - لَغْماً البعيرُ : شتر كف و لعاب از دهان بيرون انداخت ، - الرّجُلُ : خبر به چيزى داد كه از روى يقين نبود ، - الأرضَ او الحجرَ : در زمين و يا سنگ مين گذارى كرد . لَغِمَ - - لَغْماً و لَغَماً الرجُلُ : از چيزى خبر داد كه خود يقين نداشت . اللُّغْم - ج أَلْغَام : گودالى كه در زمين و يا زير ساختمان حفر كنند و در آن مواد انفجارى از قبيل باروت يا ديناميت كار گذارند تا آنچه را كه بخواهند منفجر كنند ، مين ابزارى است به شكل استوانه اى يا دايره پُر شده از مواد انفجارى كه در زمين يا دريا كار مىگذارند كه با برخورد به چيزى يا با تيار برقى منفجر مىشود ، - الصَّوتي : مينى است كه صداى كشتى را به خود مىگيرد و موقع نزديك شدن كشتى آن را منفجر مىكند ؛ « لُغْمُ الضَّغْطِ » : مين دريائى كه با فشار آب هنگام مرور كشتى منفجر مىشود . اللَّغَم - عطرى كم ، نى و رگهاى زبان . اللَّغُو - [ لغو ] : عوعوى سگ . اللَّغْوَى - [ لغو ] : صداى پرنده اى بنام قطا ، كلام پوچ و بى ارزش . اللَّغُوب - مرادف ( اللَّغْب ) است . اللُّغَوِيّ - [ لغو ] : منسوب به لغت است ، دانشمند زبان شناس . لَغِيَ - - لَغىً [ لغو ] تِ الطيرُ بأصواتها : كبوتر نغمه زد ، - بِالْمَاء : آب زياد نوشيد ولى سير نشد ، - بالشيءِ : از آن چيز جدا نشد ، - لَغىً و لَغَايَةً و لاغِيَةً و مَلْغَاةً في قولِه : اشتباه كرد و بدون تأمل و تفكر سخن گفت . لَفَّ - - لَفّاً [ لف ] الشيءَ : آن چيز را بست و پيچيد ، گرفت و جمع آورى كرد ، - الميّتَ في اكْفَانِه : مرده را كفن كرد ، - الشَّيءَ بالشَّيءِ : چيزى را به چيز ديگرى پيوست نمود ، - تِ الأشْجَارُ : درختان بهم پيچيدند ، - اللَّفَّةَ : عمامه بر سر گذاشت ، - فِى الأَكْل : بى رويه و بسيار غذا خورد ، - ه حَقَّه : حق او را منع كرد ، - لَفّاً و لَفَفاً : رانهاى او پر گوشت و فربه شد . اللُّفّ - [ لفّ ] : « جاء القومُ و مَنْ لفَّ لُفَّهم » مردم با كسانى كه همراه آنها و يا منسوب به آنها بودند آمدند . اللَّفّ - [ لفّ ] : مص ، « روضةٌ لَفُّ » : باغى پر از درخت ؛ « جاءَ القومُ و مَنْ لَفَّ لَفَّهم » : قوم آمدند با كسانى كه همراه آنها بودند . اللِّفّ - ج أَلْفاف و لُفُوف [ لفّ ] : گروه يا دسته از مردم ، مردم حاضر ، آنچه كه از اينجا و آنجا جمع آورى كنند ، باغى كه پر از درختان پيچيده و انبوه است ؛ « رَوْضَةٌ لِفُّ » باغى پر از درختان بهم پيوسته ؛ « جاءَ القومُ و مَنْ لَفَّ لِفَّهُم » قوم آمدند با همراهيان خود . اللِّفَّة - [ لفّ ] : « روضةٌ لِفَّةٌ » : باغ پر از درخت . اللَّفَّاء - [ لفّ ] : مؤنث ( الأَلَفّ ) است ؛ « فَخدٌ لَفَّاءُ » : ران چاق و فربه . اللُّفَّاح - ( ن ) : نام گياهى است . اللُّفَّاحَة - ( ن ) : يك دانه لُفّاح . اللُّفَاظ - آنچه كه تلفظ و يا طرح شود . اللِّفَاظ - بقولات . اللُّفَاظَة - ج لُفَاظ و لُفَاظَات : آنچه كه تلفظ مىشود و از دهان خارج مىگردد ، سفرهء غذا كه گسترده شود ، باقيماندهء چيزى ، كلام ملفوظ . اللِّفَاعَة - وصله كه بر پيراهن زنند . اللِّفَافَة - ج لَفَائِف [ لفّ ] : مچ پيچ كه بر پا