فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

758

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

بندند ، چربى كه اطراف قلب جمع شود ، سيگار كه از توتون سازند . اللِّفَاق - دو پيراهن كه بهم وصل شوند هر يك از آن دو را لفاق نامند . اللِّفَام - نقابى كه از دو طرف بينى بر چهره زنند . لَفَتَ - - لَفْتاً الشيءَ : آن را پيچيد و به طرف راست و يا چپ انداخت ، - فُلَاناً عَنْ رَأْيِه : او را از رأى خود منصرف كرد ، - رِدَاءَه عَلَى عُنقِه : ردا را بر دوش افكند ، - الْكَلامَ : بى محابا سخن گفت ، - النَّظَرَ : جلب توجه كرد ، - اللِّحَاءَ عَنِ الشَّجَر : پوست درخت را كند ، - الرّاعي الْمَاشِيَةَ : چوپان دام را خود سرانه زد . لَفَّتَ - تَلْفِيتاً [ لفت ] الشيءَ : آن را پيچيد و تا كرد . اللِّفْت - ( ن ) : شلغم كه به آن ( السَّلْجم ) نيز گويند . اللَّفَّة - [ لفّ ] عند العامَّة : عمامه ؛ « روضةٌ لَفَّةٌ » : باغ پر از درختان انبوه . اللَّفْتَة - ج لَفَتَات : اسم مرة از لَفَتَ است ، حركت و كارى كه با شتاب صورت پذيرد ؛ « هذه اللَّفْتَة الكريمة » اين بادره و شتاب خوب ، و در زبان متداول به معناى دو راهى مىباشد . لَفَحَ - - لَفْحاً فلاناً بالسيف : با شمشير او را زد ، - لَفْحاً و لَفَحَاناً تِ النَّارُ اوِ السُّمُومُ بِحَرِّهَا فُلَاناً : آتش چهرهء او را سوزانيد . لَفَظَ - - لَفْظاً الشيءَ و بالشيءِ من فمه : چيزى را از دهان بيرون انداخت ، - بالكلام : با آن سخن گفت ، - فلانٌ نَفْسَه او عَصْبَه : بدرود زندگى گفت ، - البَحْرُ دابَّةً : دريا حيوانى را به ساحل افكند . لَفِظَ - - لَفْظاً : مرادف ( لَفَظَ ) است . اللَّفْظ - مص ، - ج الْفَاظ : آنچه از كلمات كه تلفظ شوند ، گفتار ؛ « لَفْظاً وَمَعْنىً » : عبارت و معنى . اللَّفْظَة - ج لَفَظَات : اسم مره از لفظ ، كلمهء تلفظ شده . اللَّفْظيّ - آنچه كه با لفظ ارتباط دارد . لَفَعَ - - لَفْعاً تْه النارُ : شعلهء آتش او را گرفت ، - الشَّيبُ رأسَه : موى سر او سفيد و پير شد . لَفَّعَ - تَلْفِيعاً [ لفع ] : مرادف ( لَفَعَ ) است ، - الْغُلامَ : او را به خود گرفت . لَفَّفَ - تَلْفِيفاً [ لفّ ] : پيچيد و تا كرد ، اين كلمه با تشديد گرفتن معناى مبالغه را مىرساند . اللَّفَف - پيچ خوردن رگ دست كارگر هنگام كار كه باعث وقفه در كار او مىشود ، اكثار و جورواجور غذا خوردن ، آنچه كه مردم از اينجا و آنجا جمع كرده باشند . لَفَقَ - - لَفْقاً الثوبَ : دو قسمت پيراهن را به هم وصل و خياطى كرد و آن را دوخت . لَفَّقَ - تَلْفِيقاً [ لفق ] الحديثَ : گفته را مزخرف نموده و آن را با دروغ آميخت ، - الشقَّتَين : دو قسمت از پارچه را به هم دوخت . اللِّفْق - يك شقه از پيراهن دو شقه كه آن دو را لِفْقَان نامند مادامى كه بهم چسبيده باشند . لَفْلَفَ - لَفْلَفَةً [ لفلف ] : كند زبان و دير سخن شد ، - فى ثوبِه : پيراهن را به خود پيچيد ، - القَضِيَّةَ : موضوع را سر بسته و مسكوت گذارد . لَفَمَ - - لَفْماً تِ المرأَةُ : زن نقاب بر چهره افكند ، - تِ الْمَرأة فَاهَا : زن بر دهان خود نقاب افكند . اللَّفُوت - زنى كه چشم او بر يك موضع ثابت نمىماند و در حركت است . اللَّفُوح - « نارٌ لَفُوحٌ » : آتش سوزان . اللَّفِيظ - آنچه مورد تلفظ قرار گيرد . اللَّفِيعَة - مرادف ( اللَّفَاعَة ) است . اللَّفِيف - [ لفّ ] : درختان بسيار كه در يك موضع گرد هم باشند ، گروه بزرگى كه از افراد مختلف ( بزرگوار ، پست ، مطيع ، گناهكار ، نيرومند ، ناتوان ) تشكيل شده باشد ؛ « هو لفيفُ فُلانٍ » يعنى وى دوست اوست . اللَّفِيفَة - ج لَفَائِف [ لفّ ] : مجموعه ، سيگار ، گوشت شتر . لَقَا - - لَقْواً [ لقو ] فلاناً : او را به لقوه دچار كرد ( بيمارى لقوه كج شدن صورت بسوى گردن است ) . لَقَّى - تَلْقِيَةً [ لقي ] فلاناً الشيءَ : چيزى را به او افكند . اللَّقَى - ج أَلْقَاء [ لقي ] : چيز افتاده و طرح شده . اللِّقَاء - [ لقي ] ؛ « الى اللقاءِ » : به اميد ديدار ؛ « لقاءَ كذا » در مقابل يا بدل از آن . اللَّقَاح - مص ، واكسن بيمارى . اللُّقَاط - خوشه اى كه درو كننده آن را مىافكند و مردم آن را بر مىدارند ، آنچه كه بر زمين افتاده شده و آن را بر مىدارند . اللَّقَاط - مرادف ( اللُّقاط ) است . اللِّقَاط - جمع ( اللُّقاط ) است . اللَّقَّاط - كسى كه بسيار بر چيند ؛ « طَائِرٌ لَقَّاطٌ » : پرنده كه دانه بر دارد . اللُّقَاطَة - ج أَلْقاط : مرادف ( اللُّقاط ) است ، آنچه كه بر روى زمين افتاده و ارزشى ندارد . اللَّقَّاطَة - كسى كه چيزى را بسيار برداشته و بر چيده باشد . اللُّقَاع - ( ح ) : مگس سبز كه مىگزد . اللَّقَّاع - ( ح ) : مرادف ( اللُّقَاعَ ) است . اللُّقَاعَة - ( ح ) : واحد ( اللُّقَاع ) است . اللَّقَّاعَة - ( ح ) : واحد ( اللَّقاع ) است . اللَّقَافَة - مهارت . اللَّقَانَة - مص ، سرعت فهميدن . اللَّقَانِيَة - مص ، مرادف ( اللَّقَانَة ) است . لَقَّبَ - تَلْقِيباً [ لقب ] فلاناً بكذا : براى او لقب تعيين كرد . اللَّقَب - ج أَلْقَاب : لقب كه اسم دوم شخص است ، صفتى است كه معمولا بر برندهء بازيهاى ورزشى اطلاق مىشود ؛ « فَازَ بِلَقَبِ الْبُطُولَة » : لقب قهرمانى گرفت . لَقَحَ - - لَقْحاً النحلَ : زنبور را با تلقيح پيوند زد ، - ه عَلَى الأَرض : او را روى زمين انداخت .