فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
756
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
به پائين مىآيد ، نام ديگر آن ( مُخَاط الشَّيْطَان ) است ؛ « لُعَابُ السَّفَرْجَلِ و نحوِه » : داروئى است كه از لعاب به دانه تهيه مىشود . اللَّعَّاب - آنكه بسيار بازى كن و يا شوخى كن است . اللُّعَابِيّ - منسوب به لُعاب . اللُّعَابِيَّة - مي كه از ميوه گرفته شود . اللُّعَاق - باقيماندهء غذا در دهان . اللَّعَان - اسم است از ( اللَّعْن ) . اللَّعَّان - كسى كه بسيار لعن كند . اللَّعَانِيَة - اسم است از ( اللَّعْن ) . لَعَبَ - - لَعْباً الصبيُّ : آب از دهان كودك جارى شد . لَعِبَ - - لَعْباً و لِعْباً و لَعِباً و تَلْعَاباً : بازى كرد ، شوخى كرد ، كارى به قصد لذت يا تفريح انجام داد ، كارى بيهوده انجام داد ، - بِكَذَا : آن را بازيچه گرفت ، - فِى الأَمْر : او را خوار شمرد و سبك كرد ، - عَلَى الْقَانُونَ و غيرِه مِن آلاتِ الطَّرَب : موزيك نواخت ، - تِ الرِّياحُ بِالدِّيارِ : باد تند بر شهرها بوزيدن در آمد ؛ گاهى به اشتباه گفته مىشود : « لعِبَ دَوْراً » : دورى بازى كرد كه صحيح آن : « مثَّلَ دَوْراً » مىباشد ، - لَعباً الصبيُّ : كودك بازى كرد . لَعَّبَ - تَلْعِيباً [ لعب ] : مرادف ( لَعِبَ ) است . اللَّعْب - مصدر است ، - ج الْعَاب : لهو و لعب ؛ « لَعْبُ القِمَار » : قمار بازى . اللَّعِب - مص ، بازى كن . اللِّعِب - مرادف ( اللَّاعِب ) است به معناى بازى كن . اللُّعْبَة - ج لُعَب : اسباب بازى ، وقت بازى ، آنچه كه با آن بازى كنند مانند شطرنج ، مجسمه ، احمقى كه مورد تمسخر قرار گيرد ؛ « رَجُلٌ لُعْبَةٌ » : مردى كه او را به بازى گيرند . اللَّعْبَة - يك بار بازى كردن ، اسم مرّه . اللِّعْبَة - نوع بازى ، اسم نوع . اللُّعَبَة - كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند . لَعْثَمَ - لَعْثَمَةً [ لعثم ] في الأَمر : در امر دقّت كرد ، از آن امتناع ورزيد ، در آن انديشيد . لَعَجَ - - لَعْجاً الضربُ فلاناً : ضربهء بر او دردناك بود و پوست بدنش را سوزانيد ، - الشَّيءُ فِى صَدْره : آن چيز در سينه اش تكان خورد ، - الحُبُّ اوِ الْحُزْنُ فُؤادَه : محبت و دوستى و يا غم و اندوه در دل او ماند . اللُّعْج - سوزش ، هر سوزنده اى ، دردى كه بر اثر ضربه پديد آيد . لَعَسَ - - لَعْساً ه : او را با دندان گاز گرفت . لَعِسَ - - لَعَساً : رنگ لب او تيرگى زيبائى داشت ، - تِ الشفة : لب او تيره و سياه شد . اللَّعْسَاء - مؤنث ( الأَلْعَس ) است . اللُّعسَة - سياهى لب . لَعَطَ - - لَعْطاً ه : از پهناى گردنش او را داغ كرد ، - ه بابياتٍ : با شعر او را هجو كرد ، - ه به سهم او بعينِ : او را با تير يا چشم زد . اللَّعْطَة - مرادف ( اللَّاطَة ) است . لَعِقَ - - لَعْقاً و لُعْقَةً و لَعْقةً العسلَ و نحوَه : عسل را لب زد و آن را با زبان و يا انگشت خورد ، « لَعِقَ فُلانٌ اصْبعَه » : فلانى مرد . لَعَّقَ - تَلْعِيقاً [ لعق ] فلاناً العسلَ : او را وادار به خوردن عسل كرد . اللُّعْقَة - مص ، آن مقدار غذا كه در قاشق يا با انگشت مىتوان خورد ، مقدار كمى از آنچه با لب خورده مىشود . اللَّعْقَة - مص ، يك بار لب زدن و خوردن ؛ « فى الأرضِ لَعْقَةٌ من ربيع » : مقدارى نم و اثر باران بر روى زمين است . لَعَلَّ - از حروف مشبَّهة بالفعل است كه اسم را منصوب و خبر را مرفوع مىكند و معناى توقع و اميدوارى را مىرساند ؛ « لَعَلَّ الحبيبَ قادمٌ » : باشد كه دوست بيايد ؛ و معناى شفقت از ناراحتى را مىدهد مانند « لَعَلَّ الشّدةَ نازِلَةُ » : اميد است كه سختى بر طرف شود ، گاهى لام اول اين كلمه حذف مىشود و گفته مىشود « عَلَّ » ، و گاهى بدنبال آن ( ما ) ى كافه مىآيد و آن را از عمل باز مىدارد مانند ( لَعَلَّما اصناءَتْ لَكَ النَّارُ ) ، و چنانچه ياء متكلم به آن وصل شود بهر دو صورت با نون وقايه و يا بدون آن در مىآيد مانند ( لَعَلَّي و لَعَلِّنِى ) . اللَّعْلَاع - جبان و ترسو . لَعْلَعَ - لَعْلَعَةً [ لعلع ] الرعدُ : رعد بصدا در آمد ، - السَّرابُ : سراب درخشيد ، - مِنَ الجُوع : از گرسنگى ناراحت شد ، - مِنَ الشّيءِ : از آن چيز خسته شد . اللَّعْلَع - [ لعلع ] : سراب ، درختى است كه در حجاز روئيده مىشود . لَعَنَ - - لَعْناً فلاناً : او را دشنام و ناسزا گفت ، او را بيرون راند ، - نَفْسَه : بدون مقدمه گفت « عَلَىَّ لَعْنَةُ اللَّه » : لعنت خدا بر من باد . لَعَّنَ - تَلْعِيناً [ لعن ] ه : او را تعذيب كرد . اللَّعْن - مص ، « أَبيتَ اللعنَ » : درود پادشاهان در جاهليت . و به معناى آنست كه اى پادشاه كارى نكردى كه مستلزم لعن باشى . اللُّعْنَة - كسى كه همواره مردم او را لعنت كنند ، كسى كه مردم را بسيار لعنت كند . اللَّعْنَة - ج لِعَانٌ و لَعَنَاتٌ : يك بار لعن گفتن ، لعنت ، عذاب . اللَّعُوب - ج لَوَاعِب و لَعَائِب : زن خوش اندام و طنّاز ؛ « جَارِيَةُ لَعُوبٌ » : كنيزكى طناز . لَعْوَسَ - لَعْوَسَةً [ لعوس ] الطعامَ : غذا را به شكل بدى جويد ، ( در زبان متداول به كار مىرود ) . اللَّعُوق - آنچه از غذا كه با ليسيدن خورده مىشود مانند عسل و دارو ، كمترين توشه . اللِّعِّيب - كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند . اللُّعَيْبَة - عروسك ، اسباب بازى . اللَّعِين - ملعون ، بىبند و بار ، رانده شده . بد يُمن ، مسخ شده ، بى آبرو ، شيطان ، مجسمه اى كه در وسط مزرعه نصب كنند تا جانوران و حيوانات از آن فرار نمايند . اللَّعِينَة - اسم ملعون است ( مانند الرهينة كه اسم مرهون است ) . لَغَا - - لَغْواً [ لغو ] بكذا : دربارهء آن سخن گفت ، - الشَّىْءُ : باطل شد ، - الرَّجُلُ : نوميد