فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

748

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

زائيدن گوسفند را دوشيد ، - تِ الأُمُّ وَلَدهَا : مادر بچّهء خود را از اوّلين شير خود نوشانيد ، - القومَ : به آن قوم اولين شير گوسفند را نوشانيد ، - اللبَأَ : شير را درست كرد و جوشانيد ، - الزَّرْعَ : كِشت را براى اولين بار آبيارى كرد . لَبَّأَ - تَلْبِئَةً [ لبأ ] تِ الشاةُ : نخستين شير در پستان گوسفند ظاهر شد ، - بِالْحج : در مراسم حج « لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ » گفت مانند ( لَبَّى تَلْبِيَةً ) : از ناقص يائى كه اصل آن همزه نيست و بلكه ياء است . اللِّبَأ - [ لبأ ] : اوّلين شيرى كه از گوسفند بدست آيد . اللَّبْأَة - [ لبأ ] ( ح ) : مرادف ( اللَّبؤَة ) است . اللَّبُؤَة - ج لَبَآت و لَبَأ و لَبُؤ و لَبُؤَات ( ح ) : شير ماده . لَبِبَ - - لَبَباً و لَبّاً و لُبّاً و لَبَابَةً [ لبّ ] : عاقل و خردمند شد . لَبَّبَ - تَلْبِيباً [ لبّ ] الحبُّ : دانه مغزدار شد ، فلاناً : گريبان او را گرفت و كشيد . اللَّبَب - [ لبّ ] : مص ، - ج الْباب : جاى بستن گردن بند در سينه ، گلوگاه ، پيش بند پالان ، سينه بند ستور ، رمل يا ماسهء نرم . اللَّبَّة - [ لبّ ] : اسم مرّة از ( لَبَّ ) است ، زن مهربان ، جاى بستن گردن بند در سينه . لَبِثَ - - لَبْثاً و لُبْثاً و لَبَاثاً و لُبَاثاً و لَبَاثَةً لَبَثَاناً و لَبِيثَةً بالمكان : در آنجا ماند و اقامت كرد ؛ « ما لَبِثَ انْ فَعَلَ كذا » ، در كار خود خود تأخير نكرد ، ديرى نگذشت كه آن كار را انجام داد . لَبَّثَ - تَلْبِيثاً [ لبث ] فلاناً في المكان : او را در آنجا مقيم كرد . اللَّبِث - بالمكان : مرادف ( اللَّابِث ) است . اللُّبْثَة - توقف كوتاه ، درنگ كردن . لَبَخَ - - لَبْخاً فلاناً : او را زد ، او را دشنام داد ، او را كشت . لَبَّخَ - تَلْبِيخاً [ لبخ ] جسمُه من الضرب : آثار ضربه بر روى بدن او آشكار شد ، - لَه : روى موضع درد پماد يا مرهم انداخت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . اللَّبَخ - ( ن ) : نام گياهى است از رستهء قرنيات ، برگهاى آن مانند برگ درخت نارگيل است و داراى گلهاى زرد مايل به سبز است و بوى خوش دارد اين گياه معمولا در مصر روئيده مىشود . اللَّبْخَة - ج لَبَخَات ( طبّ ) : پارچه اى كه بر روى آن پماد نهند و بر موضع درد قرار دهند ، يا پارچه اى كه در سركه خيسانده و بر پيشانى تب دار براى بريدن تب نهند . اللَّبَخَة - ( ن ) : واحد ( اللَبَخ ) است . لَبَدَ - - لُبُوداً بالمكان : در آنجا اقامت نمود ، - القومُ بِالرَّجُلِ : آن مرد را گرفتند و گردانيدند ، - بِالشَّىءِ : به آن چيز چسبيد ، - الشَّىءُ بِالشَّىءِ : چيزى بر روى چيزى ديگر قرار گرفت ، - الثَّوبَ : جامه را وصله كرد ، - - لَبْداً الصّوفَ : پشم را زد و با آب خيسانيد تا به هم پيوسته و يك پارچه شود . لَبِدَ - - لَبَداً بالمكان : در آنجا اقامت نمود . لَبَّدَ - تَلْبِيداً [ لبد ] الصوفَ : به معناى ( لَبَدَه ) است ، - الشَّىءُ : چيزى بر روى چيزى چسبيد تا به شكل نمد در آيد ، - المَطَرُ الأرْضَ : باران زمين را آب پاشى كرد ، - شَعَرَه : موى را با چسب يا صمغ روى هم چسبانيد تا مانند نمد شد ، - الكِسَاءَ وَغيره : جامه و غيره را وصله كرد . اللِّبْد - ج لُبُود و أَلْبَاد : فرش پشمى ، آنچه كه بر پشت اسب در زير زين قرار دهند ، نمد زين ، هر موى يا پشمى كه بگونه نمد در آمده باشد . اللُّبَد - آنكه هيچگاه مسافرت نكند و خانهء خود را ترك ننمايد . اللَّبَد - مص ، پشم كه به گونهء نمد در آمده باشد ؛ « مالَه سَبَدٌ و لا لَبَدٌ » : نه پشم دارد و نه موى ، آس و پاس است و چيزى ندارد . اللَّبِد - آنكه لبّاده و مانند آن پوشيده باشد ؛ آنكه مسافرت نكند و خانه خود را ترك ننمايد . اللُبَّدَى - مردم گرد هم آمده ، - ( ح ) : پرنده اى كه هميشه روى زمين است و نمىپرد مگر آنكه او را به پرواز در آورند . اللُّبْدَة - ج لِبَد و لُبَد و أَلْبَاد و لُبُود : يال شير ، موى يا پشم انباشته شده كه به صورت نمد باشد . اللِّبْدَة - پارچه اى كه با آن جامه را وصله كنند ، موى يا پشم انباشته شده ، درون ران ، - ج لِبَد و لُبَد و الْبَاد و لُبُود : يال شير . لَبَسَ - - لَبْساً عليه الأَمرَ : كار يا امر بر او مشتبه شد ، - لَبْساً ه : او را به اشتباه انداخت . لَبِسَ - - لُبْساً الثوبَ : جامه را پوشيد ، فُلاناً : زمانى از دوستى و مصاحبت با او برخوردار شد ، - فُلاناً على ما فيه : او را با آنچه كه داشت ، پذيرفت . لَبَّسَ - تَلْبِيساً [ لبس ] عليه الأمرَ : امر را بر او مشتبه و كار را در هم و بر هم كرد . اللُّبْس - مص ، شبهه و اشكال و مبهم شدن ، در هم آميختن تاريكى ، گونه اى جامه . اللَّبْس - مص ، شبهه و اشكال و مبهم شدن ، در هم آميختن تاريكى . اللِّبْس - ج لُبُوس : پوشاك ، پوستهء نازكى كه روى گوشت و زير پوست بدن است ؛ « لِبْسُ الهَوْدَج و نحوِه » : پوششى كه بر روى هودج و مانند آن قرار دهند . اللُّبْسَة - شبهه و اشكال ، روشن نبودن امر ، ابهام و پيچيدگى . اللِّبْسَة - چگونگى جامه پوشيدن ، گونه اى پوشاك . لَبِّشَ - تَلْبِيشاً : متاع و چيزهاى خود را براى رفتن يا مسافرت بطور نامرتب آماده كرد . لَبَطَ - - لَبْطاً بفلانٍ الأَرضَ : او را بر زمين زد ، - - لَبْطاً الْبَعِيرُ اوِ الْبَغْلُ : شتر و يا استر در دويدن دستهايش را بر زمين كوفت ، - تِ الدَّابَّةُ فُلاناً : ستور با پاى خود فلانى را لگد زد . لُبِطَ - به : زمين خورد و از پاى در افتاد ، در اثر پيشامد يا بيمارى ناگهانى خود را بر زمين انداخت . لَبَّطَ - تَلْبيطاً [ لبط ] العجينُ و نحوه : خمير نرم