فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
740
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
جايگاهى كه زارع براى خود در مزرعه اتخاذ كند تا نگهبان و ناظر بر كشتزار خود باشد . كَوَّرَ - تَكْويراً [ كور ] العمامةَ : عمامه را پيچانيد ، - المِتاعَ : كالا را روى هم قرار داد . كُوِّرَ - [ كور ] تِ الشمسُ : نور خورشيد جمع و پيچيده شد همچنانكه عمامه پيچيده شود . الكُور - ج أَكْوَار و أَكْوُر [ كور ] : پالان شتر ، - ج أَكْوَار و اكْوُر و كِيران و كُورَان : كورهء آتش گِلى ، - ج اكوار : لانهء زنبور ، كندوى زنبور عسل . الكَوْر - مص ، - ج أكْوَار : پيچش عمامه ، فزونى ، جمع كثير يا گلَّهء شتر و گاو . الكُورَار - زهرى است كه مردم جنوب امريكا تيرهاى چوبى خود را به آن آلوده مىكنند و اين ماده گياهى از نوع ( اللَّوغانيات ) است . الكُورَة - ج كُوَر [ كور ] : مجتمع مسكونى . الكَرَنْتِينَا - قرنتينه كه معمولا مسافران و وسائِط نقليه را به مدت چهل روز در مرزها نگه مىدارند تا احتمال سرايت بيمارى طاعون و يا و با بر طرف شود - اين كلمه ايتاليائى است . الكُوز - ج أَكْواز و كِيزان و كَوزَة [ كوز ] : كوزه ، - ج أكْوَاز عند العامّة : ميوههاى صنوبر و انار و انجير . الكُوزيّ - ج كُوزيُّون [ كوز ] : كوزه ساز . الكُوس - ج كُوسان [ كوس ] : طبل ، كوس ؛ گونياى نجار كه با آن چوب را اندازه گيرى كند و بنام ( زاويه ) معروف است - اين كلمه فارسى است . الكُوسَا - [ كوس ] ( ن ) : گياهى است به شكل خيار از نوع قرعيات كه در حجم از كدو كوچكتر است و آن را پس از طبخ مىخورند . مركز اصلى آن امريكا است . الكُوسَى - [ كيس ] : مؤنّث ( الأَكْيَس ) است . الكُوسَاة - [ كوس ] ( ن ) : واحد ( الكُوسَا ) است كه در زبان متداول به ( كُوسَايَة ) معروف است . كَوْسَح - كَوْسَجَةً [ كوسج ] الرجُلُ : آن مرد كوسه شد . الكَوْسَج - ج كَوَاسِج [ كوسج ] : آنكه بر روى چانه اش ريش در آيد ، آنكه دندانهايش ناقص و معيوب باشد ، مرد كوسه ، - ( ح ) : كوسه ماهى كه خرطومى بسان اره دارد . الكَوْشَة - [ كوش ] : سرگرمى و علاقمندى بسيار به دنيا . اين كلمه در زبان متداول رايج است . كَوِعَ - - كَوَعاً [ كوع ] : پشت انگشت ابهام او بر آمده و يا خميده شد . كَوَّعَ - - تَكْوِيعاً [ كوع ] ه بالسيف : او را به گونه اى با شمشير زد كه مچ دستش كج شد ، - عند العامّة : از پيچ راه گذر كرد . الكُوع - ج أكْواع [ كوع ] ( ع ا ) : مچ دست ؛ « لَا يَعْرِفُ كُوعَه من بُوعِه » : اين ضرب المثل را براى نادانى بسيار مىآورند ، - عند العامّة : پيچ راه و گذر . الكَوَع - [ كوع ] : مص ، كج شدن كف دست از ناحيهء مچ ، خم شدن دست بر روى دست ديگر ، خم شدن شصت پا بر روى ساير انگشتان پا . الكَوْعاء - [ كوع ] : مؤنث ( الأَكْوَع ) است . كَوَّفَ - تَكْويفاً [ كوف ] الرجُلُ : آن مرد به شهر كوفه آمد ، - الكاف : حرف كاف نوشت ، - الأَدِيمَ : پوست دباغى شده را بريد . الكُوفَة - [ كوف ] : پشته رمل نرم و سرخ رنگ ، نام شهرى است در عراق . كَوْفَلَ - كَوْفَلَةً [ كوفل ] تِ المرأَةُ ابنَها : زن بچهء خود را قنداق كرد و پيچيد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الكُوفيّ - [ كوف ] : آنچه كه منسوب به شهر ( الكُوفة ) باشد و از آن جمله خط كوفى است . الكُوفِيَّة - [ كوف ] : مؤنث ( الكُوفيّ ) است ، دستارى است كه بر سر پيچند و آن را در زبان متداول ( الكَفِّيّة ) گويند . الكُوفِيُّون - [ كوف ] : دانشمندان علم نحو از كوفه . الكُوكائِين - كوكائين ، ماده ايست كه از درخت كوكا بدست مىآيد و خواص پزشكى دارد و نيز مورد استعمال معتادين به مواد مخدر است . كَوْكَبَ - كَوْكَبَةً [ كوكب ] الحديدُ : آهن درخشيد و برق زد . الكَوْكَب - ج كَوَاكِب [ كوكب ] : ستارهء آسمان ، گل باغ ، درخشندگى آهن ، شمشير ، مرد مسلَّح ، گروهى از لشكر ، آب ، سختى گرما ، نوجوان نورس ، مهتر خانواده و دلير آنها ، نقطهء سفيدى كه در چشم پديد آيد ، زندان ، شاخهء بلند گياه ، كوه ، بيشترين از هر چيزى ؛ « كَوْكَبُ البِئْر » : چشمهء چاه كه آب از آن روان باشد ؛ « ذَهَبُوا تحت كُلِّ كوكبٍ » : آنها رفتند و پراكنده شدند . الكَوْكَبَة - [ كوكب ] : ستارهء آسمان ، - ( فك ) : كرهء زهره ، دسته و گروه . الكُوكَة - ( ن ) : گياهى است از رستهء ( الكتانيات ) كه ارتفاع آن بين دو الى 3 متر مىباشد . برگهاى آن تخم مرغى و از آن مادهء ( كوكائين ) استخراج مىشود . الكُولَة - ( ن ) : گياهى است از رستهء برازيات منبع اصلى آن افريقاى استوائى است و در مناطق گرمسيرى نيز كشت مىشود و از آن مادهء « جوزة الكُولة » كه براى درمان قلب و عضلات به كار مىرود بدست مىآيد . الكُولِيرا - بيمارى و با كه با اسهال شديد توأم است . كَوَّمَ - تَكْوِيماً [ كوم ] الترابَ : خاك را به صورت كپه جمع آورى كرد ، - المتاعَ : كالا را بر روى هم قرار داد ، - ثيابَه فِي ثَوبٍ واحد : لباسهاى خود را در يك جامه جمع كرد . الكُومَ - ج أَكْوَام : گلَّهء شتر ، تپه و تل . الكَوْمَاء - مؤنث ( الأكْوَام ) است . الكُومَة - ج كُوَم و أَكْوام [ كوم ] : تپهء بلند از خاك و مانند آن .