فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
739
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كَهَامٌ « : مردم تنگدست و بينوا . الكِهَانَة - حرفهء كاهن ، پيشگوئى . كَهِبَ - - كَهَباً و كُهُوباً : گرد و خاك به رنگ تيرهء مايل به سياهى بر روى آن نشست كَهُبَ - - كَهَباً و كُهُوباً : مُرادف ( كَهِبَ ) است . الكُهْبَة - گرد و خاك به رنگ تيرهء مايل به سياهى . كَهَرَ - - كَهْراً فلاناً : با چهرهء گرفته و عبوس با او رو به رو شد ، به او پرخاش كرد ، او را خشمگين و عصبانى كرد . كَهْرَبَ - كَهْرَبَةً [ كهرب ] الشيءَ : در آن نيروى كهربا ( برق ) به كار برد - اين كلمه فارسى است . الكَهْرَبا - [ كهرب ] : صمغ درختى است به رنگ زرد كه هرگاه سابيده شود كاه و مانند آن را به خود جذب مىكند و از اين كلمه ( الكَهْرَبَاء ) گرفته شده است ، اين واژه فارسى است . الكَهْرَبَاء - [ كهرب ] : مرادف ( الكَهْرَبا ) است ، - ف : نيروئى كه در بعضى مواد بواسطه سابيدن يا گرمى يا به علت فعل و انفعالات شيميايى حادث مىشود و كاربردهاى جاذبه ، روشنايى ، تحريك اعصاب حيوانات ، تجزيهء آب و نمك و غيره دارد . الكَهْرَبَائيّ - [ كهرب ] : منسوب به ( الكَهْرَباء ) است ؛ « تَيّار كَهربائىّ » : جريان برق ؛ « نور كهربَائى » : روشنائى برق ؛ « السَّيَّال الكَهْرَبائى » : نيروى برق كه در سيمها جريان دارد . الكَهْربائيَّة - [ كهرب ] : نيروى برق . الكَهْرَبِيَّة - [ كهرب ] : مُرادف ( الكَهْرَبَائِيَّة ) است . الكَهْف - ج كُهُوف : غار ، پناهگاه . كَهْكَه - كَهْكَهَةً [ كهكه ] المقرورُ : شخص سرمازده بر دستان خود دميد تا گرم شود . كَهَلَ - - كُهُولًا : آن مرد ميان سال شد . كَهُلَ - - كُهُولةً : مُرادف ( كَهَلَ ) است . الكهْل - ج كَهْلُون و كُهُول و كِهَال و كُهْلان و كُهَّل : آنكه سن او تقريباً بين سى الى پنجاه سال باشد الكَهْلَة - ج كَهْلَات و كَهَلَات : مؤنث ( الْكَهْل ) است . كَهَمَ - - كَهْماً و كَهَامَةً الرجُلُ : آن مرد در جنگ و يارى كردن و بدست آوردن پيروزى سستى به خرج داد . كَهِمَ - - كَهَامَةً و كُهُوماً : آن مرد ناتوان شد ، - السَّيْفُ : شمشير كُند شد . كَهُمَ - - كَهَامَةً و كُهُوماً : آن مرد ناتوان شد ، - السَّيْفُ : شمشير كُند شد ، - كَهَامَةً الرَّجُلُ : در جنگ و پيروزى سستى كرد . كَهَنَ - - كَهَانَةً لفلان : براى فلانى پيشگوئى كرد و از غيب سخن گفت . كَهُنَ - - كَهَانَةً : كاهن شد يا اينكه كاهن بودن براى او امرى طبيعى شد . الكَهَنُوت - شغل كاهن ، رتبهء كاهن ؛ « سِرُّ الكَهَنُوتِ » : يكى از اسرار هفتگانه كليسا است كه به موجب آن كاهن عهده دار انجام مراسم مذهبى مسيحيت مىگردد . ( اين كلمه سريانى است ) . الكُهُولَة - كهولت و ميان سال شدن . الكُهُولِيَّة - مُرادف ( الكُهُولَة ) است . الكُهَيْرِب - [ كهرب ] ( ف ) : الكترون كه امروزه عنصر اساسى و بسيار ريز و غير قابل تجزيه در بوجود آوردن كهربا ( برق ) مىباشد . الكَهِيم - مُرادف ( الكَهَام ) است . الكَوْ - ج كِوَاء و كُوىً و كَوَّات [ كوي ] : مُرادف ( الكَوَّة ) است . كَوَى - - كَيّاً [ كوي ] فلاناً : پوست او را با آهن داغ كرد ، - الثِيابَ : جامهها را اتُو كرد ، - تِ العقربُ فُلاناً : عقرب او را گزيد ؛ « كَوَاني بِعَيْنِه » : با چشم خود به من بسيار نظر و دقت كرد . كَوَّى - تَكْوِيَةً [ كوي ] في داره كُوىً : در خانهء خود پنجرهها را گشود . الكَوَّاء - [ كوي ] : بروز فعّال براى مبالغه است ، مرد بد زبان و دشنام دهنده . الكُوَارَة - [ كور ] : مُرادف ( الكُوَّارَة ) است ، ظرف گلى است كه در آن آرد و گندم و مانند آنها ذخيره كنند . الكِوَارَة - [ كور ] : عمّامه ، مُرادف ( الكُوَّارَة ) است . الكُوَّارَة - ظرفى است كه از چوب و يا گل سازند تا زنبورانِ عسل در آن عسل نهند و نيز به معناى عسل يا موم آن مىباشد . الكَوَاسِر - پرندگان شكارى . الكَوَافِر - ظرفها و يا بشكههاى مي . كَوَّبَ - تَكْوِيباً [ كوب ] الشيءَ : آن چيز را بر روى سنگ كوبيد . الكُوب - ج أَكْوَاب : قدح يا ظرف بى دسته . الكُوبَان - پوششى كه بر پشت اسبان اندازند . الكُوبَة - طبل كوچك ، سنگ گردى كه با آن دارو و مانند آن را كوبند و يا سايند ، شطرنج يا تخته نرد . الكَوْبَة - حسرت بر گذشته ، پشيمانى از گذشته . كُوبِرَ - الرجلُ في ماله : دارائى آن مرد را به روز گرفتند . كَوْبَنَ - كَوْبَنَةً [ كبن ] الفرسَ : بر پشت اسب پوشش انداخت . اين واژه در زبان متداول رايج است . الكُوَّة - ج كِوَاء و كُوىً و كُوَّات [ كوي ] : دريچه يا پنجرهء ديوار ؛ « كُوَى النَّهر » : جويها و جويبارها كه از رودخانه جدا مىشوند . الكَوَّة - ج كِوَاء و كُوىً و كَوَّات [ كوي ] : مُرادف ( الْكُوَة ) است . الكَوْثَر - [ كوثر ] : چيز بسيار و انبوه و متراكم ، گرد و غبار بسيار ، مرد بزرگوار و بسيار بخشنده ، نهر كوثر در بهشت ، مِي ناب . الكَوْثَل - [ كوثل ] : عقب كشتى ، دنبالهء كشتى . الكَوْثَلّ - [ كوثل ] : مُرادف ( الكَوْثَل ) است . الكُوخ - ج أكْوَاخ و كُوخان و كِيخان و كِوَخة : خانه اى كوچك كه از نى و گل سازند ،