فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
729
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
با گفتهء ( كِيشْ كيشْ ) راند . اين كلمه در زبان روز متداول است . الكُشّ - [ كشّ ] : آنچه كه با آن نخل را بارور كنند . الكِشَاح - داغ يا نشانى بر روى شكم يا پهلو . الكُشَاحَة - دشمنى پنهانى ، قطع علاقه . الكِشَاط - آشكار شدن ، برهنگى ، پوست جدا شده از لاشهء گوسفند . الكَشَّاط - قصّاب ، جزّار . الكَشَّاف - صيغهء مبالغه است بر وزن ( فَعَّال ) - ج كشَّافَة : عضو سازمان پيشاهنگى . كَشَأَ - - كَشْأً [ كشأ ] الشيءَ : پوست آن چيز را كند ، - الرَّجُلُ مِنَ الطَّعَام : آن مرد غذاى بسيار خورد و سير شد . كَشِىءَ - - كَشْأً و كَشَاءً [ كشأ ] تْ يدُه : دست او ترك برداشت يا پوست دستش منقبض شد . الكَشِيء [ كشأ ] : آنكه غذاى بسيار خورده و سير و پُر شده باشد . الكَشَّة - [ كشّ ] : زُلف و كاكُل آويخته بر روى پيشانى . الكُشَّتْبَان - ج كَشَاتِبِين : انگشتانهء خياط ؛ « زَهْرُ الكُشَّتْبانِ » : گُل انگشتانه . كَشَحَ - - كَشْحاً البيتَ : خانه را روفت ، - العودَ : پوست چوب را كند ، - القَوْمَ : آن قوم را پراكنده كرد ، - ه : خال روى شكم او را داغ كرد ، - البَعِيرَ : نقطهء روى شكم شتر را با آتش داغ كرد ، - لَه بِالعَدَاوَة : با او دشمنى كرد ، - عَنِ المَاء : از آبشخوار برگشت ، - الطَّائِرُ : پرنده از سر آب با شتاب برگشت ، - الظَّلامُ او الضّوءُ : تاريكى يا روشنائى برگشت ، - تِ الدَّابّةُ : ستور دم خود را ميان دو پاى خود بُرد . كَشِحَ - - كَشَحاً : از درد پهلو ناليد . كُشِحَ - الرجُلُ : پهلوى او را داغ كردند ، - القَوْمُ عَنِ الْماء : از كنار آب متفرق شدند و رفتند . كَشَّحَ - تَكْشِيحاً [ كشح ] ه : پهلوى او را داغ كرد ، - البَعِيرَ : پهلوى شتر را داغ كرد ، - العودَ : پوست چوب را كند ، - ه : او را راند ؛ « كَشَّحَ الذّبابَ » : مگس را پراند و دور كرد . اين كلمه تحريف ( كَشَّ ) است و در زبان روز متداول است . الكَشْح - مص ، - ج كُشُوح مِنْ الْجِسم : پهلوى انسان . الكَشَح - ( طب ) : درد پهلو كه با داغ كردن آن را درمان كنند و گفته مىشود كه همان بيمارى ذات الجَنب ( سينه پهلو ) است . كَشَرَ - - كَشْراً عن أَسنانِه : دهان خود را هنگام خنديدن باز كرد و دندانهايش را نشان داد ، - السَّبعُ عَنْ نابه : شير آمادهء حمله شد ، - فُلانٌ لَه : شير او را ترسانيد ، فلانى پلنگ وار شد . كَشَّرَ - تَكْشِيراً [ كشر ] عن أَسنانِه : مُرادف ( كَشَرَ ) است و تشديد براى مبالغه مىباشد . الكَشَر - خوشهء انگور كه دانههاى آن خورده شده باشد . الكِشْرَة - اسم است از ( كَشَرَ الرَّجُلُ عَن اسْنَانِه ) . كَشَطَ - - كَشْطاً الشيءَ : سر پوش را از روى چيزى برداشت ، - الجلَّ عَنِ الْفَرَسِ وَالغِطَاءَ عَنْ الشَّىءِ : پوشش اسب يا پوشش هر چيزى را برداشت و باز كرد ، - الْبَعيرَ : پوست شتر را كند ، - الحَرْفَ : حرف را از جاى خود عوض كرد . كَشَفَ - - كَشْفاً و كاشِفَةً الشيءَ و عن الشيء : پوشش را باز كرد و آن چيز را نمايان ساخت ؛ « كَشَفَ اللَّه غَمَّه » : خداوند اندوه او را بر طرف كرد . كَشِفَ - - كَشَفاً : فرار كرد و گريخت ، - الرَّجُلُ او الفَرسُ : موى جلوى سر مرد يا اسب ريخت . كَشَّفَ - تَكْشِيفاً [ كشف ] الشيءَ : آن چيز را برهنه و آشكار كرد ، - فُلاناً عَنِ الأَمْرِ : او را به آشكار نمودن چيزى وادار كرد . الكَشْف - مص ، - الطِّبِّي : معاينهء پزشكى و آزمايش طبّى ، - عِنْدَ اصْحابِ الجَمارَكْ : سند گمرك كه در آن نوع و مقدار و عوارض كالا نوشته شده باشد ، - عِنْدَ العَروضِيِّين : و در نزد عُلَماء و دانشمندان علم عروض حذف حرف هفتم متحرك از كلمه مانند تاء مفعولات كه مىشود مفعولا و خوانده مىشود ( مَفْعُولَن ) ، - الإلهِيّ عِنْدَ الصوفيين : كشف حقايق الهى و معنوى نزد صوفيان . الكَشَف - ريخته شدن موسى سر از طرف پيشانى ، برگشتن تارهاى موى سر از طرف پيشانى به شكل دايره رو به بالا . الكَشَفَة - جاى ريختن موى سر از سمت پيشانى . الكَشْفِية - نام سازمان ورزشى و فرهنگى است ، سازمان پيشاهنگى . الكَشْك - آب جو . اين كلمه فارسى است . الكِشْك - ( ط ) : كشك غذايى است كه از بلغور خيسانيده با شير تهيه و آن را خشك كرده و مىپزند ، - ( ب ) : تراس ساختمان و يا خانه . اين كلمه فارسى است . كَشْكَشَ - كَشْكَشَةً [ كشكش ] : گريخت ، - تِ الحيَّةُ : مار از پوست خود صدا در آورد . الكَشْكَش - ج كَشَاكِش [ كشكش ] : اين تعبير نزد خياطهها به معنى چين خوردگى و تا خوردگى جامه و نوارها كه بر آن دوخته شود مىباشد . الكَشْكُول - كشكول فقير و درويش كه براى جمع آورى پول يا روزى بدست مىگيرد . اين كلمه آرامى است . الكَشْكُولَة - مُرادف ( الكَشْكُول ) است - اين كلمه آرامى است . كَشِمَ - - كَشَماً : در خلقت و يا نَسَب ناقص شد . الكَشِم - « أنفٌ كَشِمٌ » : بينى كه از بيخ بريده شده باشد . الكِشْمِش - ( ن ) : كشمش ( سفيد يا سرخ ) يا انگور فرنگى قرمز . الكِشْمِشَة - يك دانه كشمش . الكُشُوث - ( ن ) : مُرادف ( الكَشُوث ) است . الكَشُوث - ( ن ) : نام گياهى است بدون ريشه و برگ و فقط داراى گلهاى گرد و