فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
730
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ريز به رنگ سفيد يا متمايل به سرخى است . گياه افقميون . الكُشُوثَى - ( ن ) : مُرادف ( الْكَشوث ) است . الكَشُوثَى - ( ن ) : مُرادف ( الْكَشوث ) است . الكَشُوثَاء - ( ن ) : مُرادف ( الكشوث ) است . الكَشِيء - [ كشأ ] : آنكه پُر خورى كرده باشد . الكُشْيَة - ج كُشىً [ كشي ] : پيه شكم سوسمار يا تَه دُمِ آن . الكَشِيش - [ كشّ ] : مص ، صداى جوشش شراب ( مي ) . كَظَّ - - كَظَّاً [ كظَّ ] الطعامُ فلاناً : غذا شكم او را به گونه اى پر كرد كه طاقت تنفّس نداشت ، - الغَيْظُ صَدْرَه : كينه و خشم سينهء او را پُر كرد ، - خَصْمَه : طورى دهان دشمن خود را بست كه راه گريز نداشت ، - الحَبْلَ : ريسمان را بست ، - كَظَاظاً و كَظَاظَةً الأَمْرُ فلاناً : او را غمگين و اندوهناك كرد ، - المَسِيلُ بِالْمَاءِ : مسيل پُر از آب شد و راه را بست . الكَظَّ - [ كظَّ ] : مص ، آنكه بسيار خشمگين باشد ؛ « رَجُلٌ كَظٍّ » : مرد سختگير و تند خوى . الكِظَام - آنچه كه با آن چيزى را بندند ، ابزار بستن چيزى . الكَظَامَة - « كظَامةُ البابِ » : سربند درب . چفت درب . الكِظَامَة - ج كَظَائِم : كانال آب كه در زير زمين باشد ، چاهى كه در مجاورت چاهى ديگر است و در زير زمين و ميان آنها مجرائى باشد ، دهانهء دره ، ريسمانى كه با آن بينى شتر را بندند ، حلقه اى كه به آن نخلهاى ترازو وصل مىشود . الكِظَّة - [ كظَّ ] : پر شدن معده از غذا ، پيامدى كه در اثر پُر خورى به انسان دست مىدهد . كَظَمَ - - كَظْماً الشيءَ أو على الشيءِ : آن چيز را پنهان كرد ، - البابَ : درب را بست ، - البَعيرَ بالكِظَامَة : بينى شتر را با ريسمان بست ، - القِرْبَة : مشك را پُر كرد و دهانهء آن را بست ، - النَّهْرَ : جلوى آب رودخانه را بست ، - كُظُوماً البعيرُ : شتر نشخوار نكرد ، - كَظْماً وَكُظُوماً غَيْظَه : خشم خود را فرو نشاند . الكَظَمَ - ج أَكْظام و كِظَام : گلو ، راه تنفس . الكَظِيظ - [ كظَّ ] : آنكه معده اش پر از غذا باشد ، آنكه بسيار خشمگين باشد ، آنكه سختى امور زندگى بر او فشار آورد به گونه اى كه از انجام آن ناتوان گردد . الكَظِيم : اندوهگين . الكَظِيمَة - ج كَظَائِم : چاهى كه در مجاورت چاه ديگر قرار داشته و ميان آنها كانالى در باطن زمين باشد ، توشه دان . كَعَّ - - كَعّاً و كُعُوعاً و كَعَاعَةً و كَيْعُوعَةً [ كعّ ] : ناتوان و ترسو شد . الكَعّ - [ كعّ ] : مُرادف ( الكَاعّ ) است . الكِعَام - ج كُعُم : آنچه كه با آن دهان شتر را بندند ، دهان بند شتر . الكِعَامَة - مُرادف ( الكِعَام ) است . كَعَّى - تَكْعِيَةً [ كعو ] غيرَه : او را ناتوان كرد . اين كلمه در زبان روز متداول است . الكَعَاب - « جاريةٌ كَعَابٌ » : دخترى كه پستانى بزرگ و برآمده داشته باشد . كَعَبَ - - كُعُوباً و كُعُوبَةً و كِعَابَةً تِ الجاريةُ : پستان آن زن بزرگ و برآمده شد ، - - كُعُوباً الثَّديُ : آن پستان برآمده و بزرگ شد ، - كَعْباً الإنَاءَ : ظرف را پر از آب كرد ، - فُلاناً : بر سر او زد . كَعَّبَ - تَكْعِيباً [ كعب ] تِ الجارية : پستان آن زن بزرگ و برآمده شد ، - الشَّىءَ : آن چيز را به شكل مكعب در آورد ، - الإنَاءَ : ظرف را پر كرد . الكَعْب - ج كِعَاب و كُعُوب و أَكْعُب : مفصل هر استخوانى ، استخوان روى پاشنهء پا ، دو استخوان بر آمده از دو طرف كفِ پا ، آنچه كه بلند و دراز باشد ، - ج كُعُوب : هر گره از گره هايى كه ميان دو بند باشد ، هر گره از گرههاى نيزه ، بزرگى و بزرگوارى ، ( اعْلَى اللَّه كَعْبَهُمْ ) : خدا مقام و منزلت آنها را بالا برد ، - ج كَعْب و كِعَاب : استخوانى كه با آن بازى كنند ، مقدارى روغن ، مقدارى از شير كه ريخته شده باشد و در علم هندسه جسمى است كه داراى شش سطح مربع متساوى است ؛ « كَعْبُ عَدَدٍ ما » ج - كِعاب ( ع ح ) : حاصل ضرب 3 عدد متساوى در يكديگر است ، مانند كعب 6 كه عبارت از 6 6 6 - 216 . الكَعْبَة - ج كِعَاب و كَعَبَات : مُرادف ( الكَعْب ) است ، استخوان ، قاب قمار بازى ، هر خانه مربع و چهارگوش ، كعبه يا بيت الحرام در مكَّه معظمه ، اطاق . الكَعْزُولَة - ماست تصفيه شده يا گوشت كوبيده و مانند آن - اين كلمه در زبان متداول روز رايج است . الكَعْك - ( ط ) : كيك يا نان كه با آرد و شير و شكر تهيه مىشود - اين كلمه فارسى است . الكَعْكَة - ج كَعْكَعات ( ط ) : يك دانه كيك ، واحد ( الْكَعْك ) است . كَعَم - - كَعْماً الوعاءَ : سر ظرف را بست ، - البعيرَ : دهان شتر را با پوز بند بست تا نتواند چيزى بخورد يا بگزد ، - الخَوْفُ فلاناً : ترس او را فرا گرفت و بر نمىگردد ، - ه عند العَامَّة : او را آزرد و زبانش بند آمد . الكَعْوَة - [ كعو ] : آنچه كه باعث ناتوانى شود - اين كلمه در زبان متداول روز رايج است . الكُعُوم - « كُعُومُ الطريقِ » : دهانههاى راه . كَعِيَ - - كَعْياً [ كعو ] عنه : از روبرو شدن با او ناتوان شد . اين كلمه عاميانه است . الكَعِيم - « بعيرٌ كَعِيمٌ » : شتر كه دهانش با پوز بند بسته شده باشد . كَفَّ - - كَفّاً و كِفَافَةً [ كفّ ] الثوبَ : حاشيه جامه را دوباره دوخت ، - كفّاً عن الأَمرِ : از آن كار روى گردان و منصرف شد ، - ه عن الأَمرِ : او را از آن كار منصرف كرد ، - بَصَرُه : چشم او كور شد ، - ماءَ وَجْهِه : آبرويش را حفظ كرد و از سؤال كردن از ديگران وى را منع نمود ، - رِجْلَه : پايش را با پارچه