فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

728

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

است . كَسَرَ - - كَسْراً العودَ و كلَّ صُلْب : چوب يا هر چيز سخت را شكست ، - الْعَسْكَرَ : لشكر را شكست داد ، - الوَصِيَّة : وصيّت را نقض كرد و با آن مخالفت نمود ، - الشِّعْرَ : وزن شعر را درست ادا نكرد ، - الحَرْفَ : حرف را حركت كَسْرِه داد ، - الوِسَادَةَ : بالش را تا كرد و بر آن تكيه داد ، - مِنْ طَرْفِه او عَلى طَرفِه : تكه اى از آن را شكست ، - فُلاناً عَنْ مُرادِه : او را از خواسته اش باز داشت ، - مِنْ حِدَّتِه : از خشم وى كاست و او را آرام نمود ، - المتَاعَ : متاع را به تدريج فروخت ، - الطَّائِرُ جناحَيْه : پرنده بالهاى خود را براى نشستن جمع كرد ، - كُسُوراً الطَّائِرُ : پرنده بالهاى خود را براى فرونشستن جمع كرد . كَسِرَ - - كَسَراً : سُست و تنبل شد . كَسَّرَ - تَكْسِيراً [ كسر ] : مُرادف ( كَسَرَ ) است و تشديد براى مبالغه مىباشد ، - الكِلمَة : كلمه را با تغيير بناى آن جمع مكسر نمود و اين از اصطلاحات علم صرف مىباشد ، - تِ الْمِرآةُ و نحوُها النُّورَ عَلى كَذا : آئينه و يا مانند آن نور را برگردانيد . الكَسْر - مص ، - حركتى است كه با اين علامت « - » زير حرف قرار مىگيرد ، كم ، اندك ، - ج كُسُورٌ و حج كُسُورات ( ع ح ) : در علم حساب عبارت از عددى است كه كمتر از يك واحد باشد مانند يك سوّم و يك چهارم از عدد صحيح ، - ج اكْسَار و كُسُور : جُزئى از عضو بدن يا قسمتى از استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد ، جانب و كرانهء خانه ، ناحيه ، دامنهء پائين چادر يا آن قسمت از خيمه كه بر روى زمين افتد ، - عِنْدَ الأَطِبَّاء : و در اصطلاح پزشكى جدا شدن مهره‌هاى استخوان بگونه اى كه به دو قسمت يا قسمتهاى بزرگ جدا شده باشد و آن را ( كاسر ) گويند . الكِسْر - ج أَكْسار و كُسُور : جزئى از عضو يا استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد ، جانب خانه ، ناحيه ، قسمت پائين پردهء درب چادر ( خيمه ) كه بر روى زمين افتاده باشد . كَسْرَى - ج أَكَاسِرَة و أكَاسِر و كَسَاسِرَة و كُسُور : مُرادف كسرى است - اين كلمه فارسى است . كِسْرَى - ج أَكَاسِرَة و أَكَاسِر و كَسَاسِرَة و كُسُور : لقب پادشاهان ايران باستان - اين كلمه فارسى است به معناى خسرو . الكَسْرَة - ج كَسَرَات : اسم مرة از ( كَسَرَ ) است ، فرار و گريز . الكِسْرَة - ج كِسَر و كِسْرَات و كِسَرَات : يك پاره از چيزى كه شكسته شده باشد . الكَسْرَوِيّ : منسوب به ( كسرى ) است . الكِسْرَوِيّ : منسوب به ( كسرى ) است . كَسَعَ - - كَسْعاً ه : او را راند ، براى گريزاندنش در پى او روان شد ، - به او اردنگ زد ، - السَّفِينَةَ فِى الْبَحْر : كشتى را در دريا به حركت در آورد و راه بُرد ، - تِ الخَيْلُ بِاذْنَابِها : اسبها دُمهاى خود را ميان پاى خود قرار دادند . الكُسْعَة - گاوهاى شخمزن و كارى ، الاغها ، برده گان ، - ج كُسَع : نشانه‌هاى سفيد در جبههء هر چيزى ، پرهاى سفيد زير دُمِ پرنده . كَسَفَ - - كَسْفاً اللَّه الشمسَ أو القمَر : خداوند خورشيد و ماه را پوشانيد ، - الشَّىءَ : آن چيز را پوشانيد ، - بَصَرَه : چشم خود را فرو خوابانيد ، - تِ الشَّمْسُ النجُومَ : روشنايى خورشيد بر نور ستارگان غالب شد ، - ه الحُزْنُ و غَيْرُه : غم و اندوه و جز آن او را گرفته و غمگين كرد ، - الثّوبَ : پيراهن را بريد ، - كُسُوفاً تِ الشَّمْسُ : خورشيد گرفت و كُسوف كرد ، - وَجْهُه : چهره اش عبوس و گرفته شد ، - تْ حالُه : حال او بد شد ، - بالُه : دلش از حادثهء بدى گواهى داد و نااميد شد ، - أَمَلُه : اميد او از آنچه آرزو داشت بريده شد . كَسِلَ : - كَسَلًا : تنبل و سست شد . الكَسِل : تنبل ، مُرادف ( الْكَسْلَان ) است . الكَسْلَى - مؤنّث ( الْكَسْلَان ) است . الكَسْلَان - ج كُسَالَى و كَسَالَى و كِسَالَى و كَسْلَى و كَسَالِي : آنكه تنبلى كند و از كارى كه بايد انجام دهد شانه خالى كند . الكَسْلَانة - مؤنّث ( الْكَسْلَان ) است . الكَسِلَة - مؤنّث ( الْكَسِلْ ) است . الكَسْم - عند العامَّة : اندام متناسب ، « فُلَانَةُ جَميلَةُ الكَسْم » : آن زن داراى اندامى زيبا و متناسب و بدون عيب است . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الكَسُوب : مُرادف ( الْكَسَّاب ) است . الكُسْوَة - ج كُسىً [ كسو ] : لباس ، پوشاك ، جامه . الكِسْوَة - ج كِسىً [ كسو ] : مُرادف ( الكُسْوَة ) است . الكُسُور - « كُسُورُ الأَوديةِ » : راهها و پيچ و خمهاى دره ( اين كلمه مفرد ندارد ) . الكَسُول - مُرادف ( الكَسْلَان ) است ، صفتى است براى دختر ناز پرورده كه جاى خود را ترك نكند . كَسِيَ - - كَساً [ كسو ] الثوبَ : جامه را پوشيد ، - كَسَاءً : بزرگوار و گرامى شد . كُسِيَ - - كَساً [ كسو ] الثوبَ : جامه را پوشيد . الكَسِيبَة - آنچه كه بدست آيد و كسب شود . الكَسِيح - آنكه دست و پايش ناتوان و فلج شده باشد ، مُرادف ( الأَكْسَح ) است . الكُسَيْح - مُرادف ( الأَكْسَحُ ) است . الكَسِيد - كالاى نامرغوب و بىرونق و بىمشترى . الكَسِير - ج كَسْرَى و كَسَارَى : شكسته . كَشَّ - - كَشّاً و كَشِيشاً [ كشّ ] الزندُ : صداى بر افروختن شعله آتش از آتش زنه شنيده شد ، - تِ الجَرَّةُ : كوزهء مي به جوش آمد ، - الجَمَلُ : شتر اوّلين بانگ را از خود برآورد ، - تِ الحَيَّةُ : مار از پوست خود صدا در آورد نه از دهانش ، - تِ الْبَقَرَةُ : گاو بانگ برآورد ، - كَشّاً الرَّجُلَ وَغَيْرَه : آن مرد را راند و دور ساخت ، - الدِّيكُ : خروس ناتوان شد و از خروسى ديگر گريخت ، - الدَّجَاجَةَ : مرغ را